با احترام به اطلاع شما فرهیخته ی ارجمند می رساند که طراحی تارنگار استاد ابوالفضل علیمحمدی به اتمام رسیده و از این پس برای ملاحظه ی مطالب جدید با کلیک بر روی نام استاد به صفحه ی جدید مراجعه فرمایید.

                                                                                                             باتشکر

                                                                                                            ل.خدایی  

                  

+ نوشته شده توسط خدایی در هفتم آبان 1390 و ساعت |

اما بخشی از ادبیات که ادبیات عرفانی نامیده می‌شود، بدون زمان و مکان هم قابل بررسی است، یعنی زمان در خلق آنها چندان موثر نبوده، این طور نیست؟

اتفاقاً ادبیات عرفانی و بخصوص عرفان اسلامی که غنی‌ترین و انسانی‌ترین گونه‌ی ادبیات است همین ویژگی‌ها را دارد، شیخ محمود شبستری به ضرورت زمان در سعادت‌نامه به صراحت اشاره می‌کند:

گر ضرورت نبـــود این ابیات                           کی زمن صادر آمدی هیهات

مردم عصر شعر جوی بدند                           علما نـــیز شعر گوی شدند

این ادبیات عرفانی در عین حال که به خود سازی یعنی سیر و سلوک معنوی برای شایستگی حضور به درگاه احدیت تأکید دارد. الگوی یک انسان کامل را در داستان‌ها و تمثیل‌ها به نمایش می‌گذارد شما وقتی داستانهای مثنوی را می‌خوانید و تمثیل‌ها را کشف می‌کنید، آیه قرآنی را به یاد می‌آورید که: و فی قصصهم عبره لاوالوالباب. خوب انسانها اگر با نسبت‌های مختلف به سوی الگوی انسان کامل عرفانی حرکت کنند و چهره‌ی تاریخ آینده دگرگون می‌شود. منظورم این نیست که جامعه را می‌توان با عرفان اداره کرد، بلکه قصدم این است که کارکرد انسان باورمند به مفاهیم عرفانی متفاوت است با انسان معتقد به پراگماتیسم فردی. جالب است بدانید که پروفسور لوئیسون کتابی دارد به نام «فراسوی کفر و ایمان» ایشان در آن کتاب از اشعار به ظاهر انتزاعی و متافیزیکی هم تغییرات اجتماعی می‌کنند یعنی عنصر زمان را در این گونه اشعار برجسته می‌کنند. مثل تاثیر حمله مغول را در شکل‌گیری برخی از آثار ادبیات عرفانی.

تازه‌ترین کتاب تاریخی که خوانده‌اید و ارتباط آن با ادبیات؟

کتاب‌های تاریخی که معمولاً تازه نیستند، برخی از آنها را قبلاً مطالعه کرده‌ام و امروز هم به تناسب ابهاماتی که پیش می‌آید کتابهای تاریخی مربوط به جهان باستان، ایران پیش از اسلام و پس از آن و بخصوص تاریخ مشروطیت مورد مراجعه‌ام هستند.

البته در جنب این منظر از کتابهای تاریخی مادر که خود تاریخ نویس در وقایع حضور داشته مثل تاریخ مشروطیت مرحوم کسروی یا مرحوم امیرخیزی، گاه محققانی باتوجه به مجموعه اسناد بازخوانی یا تحلیل مجددی از یک واقعه‌ی تاریخی می‌کنند. ازجمله این کتابها که به تازگی خوانده‌ام کتابی است به نام زایش تاریخ که تحلیل در ارتباط با وقایع مشروطیت است. و دیگر سه جلد کتاب از برادرم دکتر محمدحسن پدرام که به تازگی منتشر شده‌اند و حاصل مطالعات چندین ساله خود را در زمینه‌ی بخش‌ةایی از تاریخ مشروطیت که نوعی تحقیق کتابخانه‌ای هستند، به نام‌های «تراژدی ستارخان» و «مجموعه کلمات قصار ستارخان» همچنین «ستارخان و شاه اسماعیل صفوی» است که تاملات و دقت نظرهایشان در این اواخر دل مشغولی‌های تاریخی من بودند و اتفاقاً هنگام مطالعه آنها به تاثیر و تاثر ادبیات با تاریخ هم فکر می‌کردم که مثلاً زمینه‌ی ظهور مشروطیت علاوه بر علماء، مراجع روشنفکران، احزاب، شخصیت‌ها، آثار ادبی هم بودند. وقتی یک محقق می‌گوید: اشعار ترکی میرزا علی‌اکبر صابر بیش از یک اردوی مسلح در پیروزی مشروطیت موثر افتاد مطمئناً یک اغراق نیست. «هوپ هوپنامه» ‌ای که با پشتوانه‌ی مادی و معنوی شما (جناب آقاغی پیرایش) توسط زنده‌یاد آرش آزاد چاپ و منتشر شده یکی از کامل‌ترین نسخه‌های چاپی این اثر است. صفحه صفحه‌ی این اثر بازگویی تاریخ و راه نشان دادن به آن است.

آفرین تبریزیان ائتدیز عجب عهده وفا

دوست و دشمن ال چالیب ائیلر سیزه صد مرحبا

چوخ یاشا دولتلی ستارخان، افندیم چوخ یاشا

جنت اعلاده پیغمبر سیزه ائیلر دعا

چون بو خدمت لر بوتون اسلامه دیر، ایرانه دیر

آفرینیم همت والای ستارخانه دیر

همچنین زمانهای حاج زین‌العابدین مراغه‌ای و بخصوص سیاحت‌نامه‌ی ابراهیم بیگ و نمایشنامه‌های آخوندزاده و بسیاری دیگر که شرح همه‌ی آنها را در کتاب ارزشمند دو جلدی مرحوم یحیی آرین‌پور (از صبا تا نیما) باید مطالعه کرد.

از منظر ادبیات تطبیقی آثار ادب فارسی و ترکی را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

وقتی آثار به جا مانده از فضولی، صابر، ملامحمد باقر خلخالی، میرزا شفیع واضح، شهریار و دیگر بزرگان ادبیات ترکی را مقایسه می‌کنیم با قله‌های ادب فارسی مثل حافظ و سعدی و مولوی و یا حتی با شاعران دوره‌ی مشروطیت نظیر علامه دهخدا و نسیم شمال ...، تاثیر و تاثر مفهومی و زبانی را به عینه مشاهده می‌کنیم. به عنوان مثال به همان اندازه‌ای که تاثیر و سایه‌ی اشعار صابر را در اشعار فارسی نسیم شمال و علامه دهخدا می‌بینیم تاثیر حافظ و سعدی و مولوی و دیگر بزرگان ادب فارسی را در فکر و اندیشه‌ی شاعران ترک زبان می‌بینیم. بنده در پاورقی‌های تصحیح خودم از «ثعلبیه» به این مفاهیم پرداخته‌ام که مثلاً وقتی محمدباقر خلخالی می‌گوید:

بلی حیرتـــــدی بوچرخین قراری

بـــولنمز ایشدی عالم کار و باری

بیــری سینه میسر ناز و نـــعمت

بیری سی آج چکر یوزمین مذلت

 

یادآور دو بیتی معروف باباطاهر است:

اگـــــر دستـــــم رسد بـــــ چرخ گــردون

از او پرسم که این چون است و آن چون

یــــکی را داده‌ای صـــد گونــــه نــــعمت

یــــکی را قــــرص جو آلــــوده بــــر خون

این بررسی‌ها نشان می‌دهد که فرهنگ‌ها نه در مقابل هم بلکه در کنار هم و برای ساختن یک تاریخ معنوی و انسانی در حرکت بوده و هستند.

اما برخی در نوشته‌ها و گفته‌ها به تقابل‌ها دامن می‌زنند؟

مطمئناً هیچ اهل فرهنگ و ادب و تحقیق نمی‌تواند چنین بیندیشد و واقعیت‌ها را قلب کند. شاید افراد مورد نظر شما از دریچه‌ی سیاست زدگی به مقوله ادبیات و فرهنگ نگاه می‌کنند. حال آنکه به سیاست هم باید از دریچه‌ی فرهنگ نگریست وانگهی استفاده‌ی ابزاری از فرهنگ و معرفت بشری و هزینه کردن دست‌اوردهای هنری و ذوقی و تخریب و تحقیر یک زبان و ادبیات حتی با هدف اثبات حقانیت یک حق مسلم، امری نابخشودنی و روشی نادرست است.

یعنی هدف وسیله را توجیه نمی‌کند؟

ابدا، حافظ می‌فرماید:

 رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار

کار ملک است آنکه تدبیر و تــــامل بایدش

آنچه در کار ملک به تعبیر حافظ جایز است در عرصه ادبیات و فرهنگ برای فرهنگ مداران جایز نیست. ادبیات و گونه‌های مختلف آن در هر زبان در درجه اول به دنبال تکامل بخشی بهخ خلق و خوی انسانی و همزیستی مسالمت‌امیزند. به تعبیر دیگر ادبیات بیشتر زبان دلهاست. اینکه مولانا هم می‌فرماید: پس زبان همدلی خوش‌تر بود، مفهومش البته نفی و مصادره‌ی همه‌ی زبانها به نفع یک زبان نیست بلکه تائید همه زبان‌هاست پیام اصلی مولانا این است که تنها به ظاهر یک زبان هم نباید بسنده کرد، بلکه زبان یک ظرفی است که مظروف آن باید عشق و معرفت و دیگر دوستی باشدف در این صورت است که یک ترک زبان می‌تواند با یک هندو زبان ارتباط روحی و معنوی برقرار کند. حافظ هم تنوع تکثر زبان‌ها را عطیه‌ی الهی دانسته و از ارزش یکسانی برخوردار می‌داند. بی‌گمان زبان مادری هرکس میراث هویتی و معنوی و انسانی او هم هست اما این زبان در برخورد با زبان‌های دیگر از نظر محتوای باید یک وجه اشتراکی داشته باشد که به نظر حافظ آن وجه اشتراک، عشق است تو هر زبانی که می‌خواهی داشته باش، اما ا آن زبان بذر کینه مپاش فحاشی مکن بلکه تخم محبت بکار:

یکی است ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن به هر زبان که تو دانی

منظورتان این است که همه زبانها مثل مسیرهای مختلفی هستند که یک هدف را دنبال می‌کنند، درست است؟

البته زبانها که نمی‌توانند هدفی را دنبال کنند. صاحبان زبانها باید اولاً میدان رشد و آموزش را برای زبانهای دیگر فراهم کنند و درثانی هر صاحب زبانی، زبان خود را آنقدر غنی و مملو از معیارهای انسانی کند که زبانش در مواجهه با کثرت ظاهری به وحدت درونی برسد.

فکر نمی‌کنید که این یک نظریه آرمانی است؟

چه اشکالی دارد مگر شروع صحبت در ارتباط با تاریخ با ادبیات نبود همچنین هنر و فلسفه و تمام این دانشها به دنبال یک آرمانشهر هستند. از افلاطون گرفته تا اسکندر نامه‌ی نظامی یا نظریه پردازی‌های عطار، مولوی و حافظ. به هر صورت همین آرمان‌ها هستند. که الگوی حرکت انسانها‌ می‌باشند وگرنه انسان در هر کجا که هست همانجا می‌ایستد و حرکتی نمی کند و آن وقت خودخواهی و خودبینی جای دیگربینی و خداخواهی را می‌گیرد. همین ملامحمد باقر خلخالی در ثعلبیه برای اینکه انسان ایستا را به پویایی وادار کند یک شهر یا وطن آرمانی را توصیف می‌کند:

دگول قارداش وطن مصر و خراسان

وطن بیرئیردی اولماز شرحی آسان

بوموضوع دورکی اولموش حی ایمان

نه تبریز و نه طهران و نه کرمان

وطن بیرشهر دیر فوق سماوات

قانادین باغلابیب لیکن قیودات ...

سالی که به پایان آن نزدیک می‌شویم چگونه گذشت و بیشتر مشغول چه کاری بودید؟

سالی بود مثل سالهای دیگر. تدریس و مطالعه و نوشتن در جنب کارهای روزمره‌ی زندگی. اما بیشترین وقت خالیم صرف دست‌نوشته‌ها و اشعار چاپ نشده‌ی استاد شهریار شد. اما کار دیگری هم با آقا هادی فرزند استاد انجام دادیم و آن انتخاب و چاپ اشعار ناب استاد بود، اشعار چاپ شده در این مجموعه (شیدائی‌ها) اشعاری هستند که شهریت آنها بر جنبه‌های فنی و ادبی و عقلی و روزمرگی می‌چربند.

کتاب (حافظ به روایت شهریار) که قسمتی از گفتگوهای شما با استاد شهریار است از همان آغاز، هم موجب نقد و هم موجب تحسین شده. چندی پیش نیز مصاحبه‌ای از آقای علیزاده در فصلنامه‌ی شهرداری تبریز چاپ شده بود که گفته‌اند (کاش آن کتاب چاپ نمی‌شد)! نظر خودتان چیست؟

اولاً بنده خیلی خوشحالم که در روزگاری که کتاب‌نخوانی هنر عمومی ما شده و تیراژهای کتاب به 500 و گاه 300 تنزل یافته، کتاب (حافظ به روایت شهریار) با 3000 جلد نایاب شده و بحث‌هایی را برانگیخته. در ثانی قرار هم نیست که همه از کتابی خوششان بیاید، ه دو صورت:

متاع کفر و دین بی‌مشتری نیست                     گروهی این گروهی آن پسندند

بنابراین اول وظیفه‌ی خود می‌دانم ضمن درود به روان استاد اجل شهریار عزیز، از منتقدینش تشکر کنم. اما داستان این نقدها برمی‌گردد به سال 1382 که اولین بار نقدی با امضای آقای پایمرد در (کتاب ماه) چاپ شد که جواب بنده هم در شماره 73 (آبان ماه 1382) همان ماهنامه چاپ شد. اما از نشریه‌ی شهرداری تبریز که در (پاییزانه‌ی) آن، گفته‌های آقای علیزاده به چاپ رسیده بی‌خبر بودم که اتفاقاً چند روز پیش یکی از دوستان آورد و مطالعه کردم. مطلب آقای پایمرد البته مفصل‌تر بود و علاوه بر گفته‌های آقای علیزاده که: شهریار حافظ شناس نبود، شامل این بحث هم بود که: چرا شهریار گفته ریشه‌ی خانوداگی حافظ (ترک قشقایی) است! در حقیقت همان جواب نقد در (کتاب ماه) به نخوی جواب تمام دوستانی است که چنین می‌اندیشند. اما بنده ماورای این مباحث، یک مطلب کلی از بزرگان این راه آموخته‌آم و آن اینکه، ماها نباید در مورد جایگاه علمی و تحقیقی خوددچار توهم شویم و به مفاخر و نوابغ ادبی و تحقیقی که همه‌ی ما ریزه‌خواره سفره‌ی ایشان هستیم، راه نشان دهیم. در حقیقت آنها هستند که راه را برای آیندگان نشان داده‌اند و یادامان داده‌آند که منتقد چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد و نقد سالم و همه جانبه در درجه اول ذکر محاسن و زحمات است و نه نفی و تکذیب.

مثلاً در مورد کتاب (به همین سادگی و زیبایی) علیرغم اشکالات و نواقص تحقیقی بخصوص در سالشمار آن کتاب: نظیر، محل دفن عزیزه خانم که به جای (بهشت زهرا) قم نوشته شده، بازگشت شهریار به تبریز که سال 1331 است که 1332 نوشته شده، مقدمه‌ی ملک‌الشعرا بهار که در یک جا 1310 و در جای دیگر 1308 نوشته شده و یا یک نقطه‌ی عطف دانستن (انتشار کتاب بدآموزی در دیوان شهریار) که اصلا ارتباطی به سالشمار ندارد و حتی آوردن مطالب مشکوکی مثل (انتقادهای اخوان از منظومه‌ی شهریار) و یا آوردن نقد براهنی بدون جواب شهریار به اشان و ... درست نیست که بگوییم (کتاب به همین سادگی و زیبایی) کاش چاپ نمی‌شد، بلکه حق این است که بگوییم ای کاش دقت بیشتری می‌شد و چاپ شدن این کتاب بهتر از چاپ نشدنش بود. تا چه رسد به کتاب (حافظ به روایت شهریار) که به تعبیر دکتر شفیعی کدکنی که ضبط نفس‌های شهریار هم، در آخر عمر خدمتی بزرگ به شهریارشناسی بود.

تشکر می‌کنم از وقتی که در اختیار روزنامه گذاشتید و پیشاپیش عید نوروز را تبریک گفته و می‌خواستم پایان بخش مصاحبه‌مان سخنان شما در ارتباط با نوروز باشد و احیاناً اگر سروده‌ای داردید؟

نوروز از دیرباز عامل وحدت بین همه‌ی اقوام ایرانی بوده و ذر حقیقیت جشن مشترکی بوده که با مقدمات و موخراتش حدود یک ماه به طول می‌انجامد اگر اشتباه نکنم از قول زرتشت نقل شده که در این مدت ارواح هم به خانه‌هایشان برمی‌گردند و از این جهت گردگیری و آب پاشی جلو در خانه‌ها، آتش روشن کردن در پشت بام خانه‌‌ها و ... معنی و مفهوم پیدا می‌کنند. در روایات اسلامی هم نوروز مورد تاکید قرار گرفته است. بنده هم ضمن تبریک سال نو به شما و خوانندگان محترمتان یک دوبیتی فارسی و یک شعر کوتاه ترکی تقدیمتان می‌کنم:

ای یــــــــادگار پــــاک نـــــیاکان این دیــــار       

 ای در رهت نشسته بسی چشم پرخمار

بــــرخیز و بـــــاده ریـــــز به جام گل و گیاه        

دستــــانــــسرای بــــاغ درآور ز انــــتظــــار

 

 

قوشلار

آغاجین باشیندا، کومالاشیب لار

سس، صدا آسیلیب هر بیربوداق دان

یئره ده توکولور یاپراق لاریندان

باغبانین قولاقی آغیر ائشیدیر

میوه لر یئتیشیب، حاصیل واقتی دیر

+ نوشته شده توسط خدایی در ششم اردیبهشت 1390 و ساعت |

با سلام ...مطلبی که  انتخاب کرده ایم مصاحبه ایست که روزنامه ی امین در آخرین هفته ی اسفند ماه سال ۱۳۸۹ با استاد  ابوالفضل علیمحمدی داشته اند که طبق درخواست مخاطبان گرامی در دو بخش به نمایش در خواهد آمد.بخش اول مصاحبه را در این پست می خوانید...  

                                                                                                                  ل.خدایی

                                                              

مقدمه:

نام نیک بزرگان را نهان نمی کند تا خود را بزرگ جلوه دهد.چرا که خود کارهای بزرگی در زمینه ی تصحیح و تحقیق آثار ادبی فارسی و ترکی عرضه داشته است.از حافظ قدسی گرفته تا آثار ترکی شهریار از میرزا شفیع واضح تبریزی تا ثعلبیه ی ملا محمد باقر خلخالی از تطبیق منطق الطیر عطار نیشابوری تا اندیشه های هنری فایول فرانسوی...خوانندگان آثارش و کسانی که او را از نزدیک می شناسند به انصاف در گفتار و قضاوت های بی حب و بغضش شهادت می دهند.بیش از ده سال است که یکی از تالیفاتش با همکاری جمعی از فضلای دیگر ادبیات فارسی 3  دبیرستان های سراسر کشور جزو کتب درسی است.علاوه بر تحقیق شعرهای زیبا می سراید ولی در مقابل قله های رفیع شعر خود را نه شاعر بلکه صاحب ذوق و احساس می شمارد.اما حقیقت این است که برخی از اشعارش با تایید چهره های شناخته شده ی شعرنودر دهه ی پنجاه به چاپ رسیده اند.در کنار کارهای پژوهشی به ضرورت مسئولیت هایی نیز پذیرفته و در هرمسئولیتی انسانی ترین شیوه ی مدیریتی را جهت ارتقابخشی کیفی محیط کارش انتخاب کرده است.از مدیریت یکی از بزرگترین دبیرستان های تبریز (آیت الله طالقانی )به همراه دانشگاه آزاد شعبه آن واحد تا عضویت در شورای برنامه ریزی فرزندان عزیز شاهد در سطح استان.استاد ابوالفضل علیمحمدی متولد سال 1333  در برخی از کنگره های جهانی و همایش سخنرانی داشته و حدود پنج سال (75-80) رئیس انجمن ادبی تبریز و همچنین عضو هیئت علمی حوزه ی هنری استان و یکی از اولین اعضای شورای تحریریه روزنامه امین بوده است که تا کنون در دانشگاه هنر اسلامی تبریز به تدریس اشتغال دارند. 

 

تشکر می کنم از اینکه دعوت روزنامه امین را برای یک گفتگوی تحلیلی در ارتباط با ادبیات فارسی و ترکی پذیرفتید.شما محقق آثار ادبی در دو زبان ترکی و فارسی هستید و 15 جلد  کتاب چاپ شده و صدها مقاله در کارنامه قلمی خود دارید.در این کتاب ها و مقالات بیشتر به زمینه های تاریخی یک اثر ادبی تاکید داشته اید سوال بنده این است که اصولا تاریخ با ادبیات و بخصوص شعر چه ارتباطی دارد؟

ج)ارسطو فیلسوف معروف قرن چهارم قبل از میلاد ،کتابی دارد به نام فن شعر که استاد مرحوم دکتر عبدالحسین زرین کوب آن را ترجمه کرده،در آن کتاب ارسطو نظر خوش بینانه ای نسبت به تاریخ نشان نمی دهد و شعر را بالاتر از تاریخ می پندارد.شاید از این جهت که به نظر آن فیلسوف شعر به فلسفه نزدیک تر است یعنی با امور کلی سروکار دارد.حال آنکه به گفته ی ایشان تاریخ به امور جزیی می پردازد.این بررسی انتزاعی البته بعد ها توسط فلاسفه ی دیگر اصلاح شد به طوری که هیچ اثر ادبی یا هنری بدون ارتباط با تاریخ خلق نمی شود.چه کسی می تواند تاثیر زمان و محیط پیرامونی را در خلق یک اثر نادیده بگیرد؟مگر نه اینکه زندگی قوم و قبیله و خانواده و محیط زیستی و اداری پیوند خورده است؟با این دیدگاه ادبیات نه تنها بخشی از تاریخ بلکه خود سازنده تاریخ هم هست.

منظورتان سمت و سو دادن به تاریخ است یا نه ادبیات محصول تاریخ است؟

ج)ببینید بشریت در حالت کلی و در سطح جهانی با دو نوع تاریخ سروکار دارد،تاریخی که نوشته شده یا در حال نوشته شدن است و تاریخی که نوشته خواهد شد.وقتی شما به عنوان یک انسان تاریخ مکتوب ملل و اقوام مختلف را می خوانید جنبه های مثبت و منفی  زیادی در آن می بینید .لشکرکشی ها ،کشت و کشتارها و خودرایی ها را در کنار مدنیت و تمدن و انسان دوستی مشاهده می کنید.خوب تاریخ هم که تمام نشده ،به وسیله ی همین انسانها یا فرزندانشان استمرار خواهد داشت.حال اگر شعر و ادبیات و هنرهای دیگر بتوانند با درونمایه ی عاطفی ،همزیستی انسانی را درونی تر و ماندگار تر بکنند در حقیقت در شکل گیری یک تاریخ انسانی تلاش می کنند.چون انسانها با فرهنگ و بنش امروز خود تاریخ فردا را خواهند ساخت.حاصل اینکه ادبیات از یک طرف محصول تاریخ گذشته است و از طرف دیگر تاریخ آینده را می سازد.

 

ادامه دارد...

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و دوم فروردین 1390 و ساعت |
 

 سال گذشت و سالی دیگر می آیـد و (( زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت)) 

 در این آمد و شد روزها و سالها آنـچه پــایدار است و نمی رود مفهوم سخن حــضرت

 مولاناست که :

                                                       روزها گــر رفت گو رو بــاک نــیست

                                                       تــو بمان ای آنکه جر تو پـاک نیست

 مخاطب مولانــا البتـه عشق است.عشقـی که با ابــعاد گستـرده ی خود در همه ی

 پدیده های هستی و در دل همه ی انسانها و از جمله در دل بینندگان و نـویسندگان

 این صفــحه جاری و ساری است.صفـحه ای که چون نــکته ی پـــرگاری همه ی ما را

 پیرامون خود جمع کرده و از کثرت به وحدت می رساندو مگر نه اینکه نـوروز نیز از دیـر

 بازهمین نقش را در گستره ی بیکران انسانها از هر قوم و نژاد ایرانی بازکرده است؟

 جشن مشتــرکی که با مقــدمات و موخراتــش حدود یــک ماه به طول می انجامد و

 عامل وحدت بین همه ی انسانها می شود.

 جشن نوروز را به همه ی دوستان دیده و نادیده و بخصوص به سـرکار خانم خدایی و

 پــسرم احسان که زحمات یــک ساله ی وبـلاگ را بر عهده داشتند صمیمانه تــبریک

 گفتـــه و از خداونــد بزرگ بــرای تـک تــک ملت سرافـــرازمان شادی و مهر و بهروزی

  آرزو می کنم.

                                                                            

                                                                                     ابوالفضل علیمحمدی

 

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و چهارم اسفند 1389 و ساعت |
 
 
 
  کتاب شیدایی ها  بــرگزیده اشعار نــاب استاد شهریار  
                 
                                      به انتخاب
 
  ابوالفضل علیمحمدی و هادی بهجت تبریزی (فرزند استاد)
                                        
                                    منتشر شد
 
 
  لطفا برای مراجعه به سایت بر روی نام استاد شهریار کلیک فرمایید.
+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و دوم اسفند 1389 و ساعت |

اشاره:قسمتی از ترجمه ی مائده های زمینی اثر آندره ژید (۱۹۵۱-۱۸۶۹)با ترجمه ی زنده یاد جلال آل احمد و پرویز داریوش قرار بود در شهریور ماه به مناسبت سالگرد جلال در وبلاگ نوشته شود که به علت تراکم مطالب در آن ماه به تاخیر افتاد .به جهت زیبایی ترجمه و مفهوم و به یاد آن بزرگوار دوباره می خوانیم:

کتابهایی هست که آدم روی نیمکت ،نشسته می خواند،پشت میز تحریر دبستانی.

کتابهایی هست که انسان در راه می خواند و این به علت قطع آنها نیز هست.

کتابهایی نیز هست که من در دلیجان خوانده ام و کتابهای دیگری را ته انبار های قصیل.

برخی دیگر را برای این که آدم باور کند که روحی دارد،و برخی دیگر را برای نومید ساختن روح.

برخی دیگر هست که وجود خدا در آن اثبات شده و برخی دیگر که در آن نمی توان به خدا رسید.

برخی دیگر هست که انسان بدست نمی آورد ،جز در کتابخانه های خصوصی.

و برخی دیگر که ستایش بسیار یافته اند از بسا منتقدان نافذ.

برخی دیگر هست که در آن ها جز مساله ی تربیت زنبور عسل نیست و عده ای گمان می کنند اندکی تخصصی است.

و برخی دیگر که در آن طبیعت چنان مورد بحث است که پس از خواندن دیگر نیازی به جستجو نیست.

برخی دیگر هست که مردان فرزانه را تحقیر می کند و در مقابل کودکان خرد را به هیجان می آورد.

برخی دیگر هست که منتخبات نامیده می شوند و در آن هر چه را که در هر باب بهتر گفته شده جمع کرده اند.

برخی دیگر هست که می خواهد شما را به دوست داشتن حیات وادارد.

و برخی دیگر که نویسنده اش پس از آن خود را کشته.

 برخی دیگر هست که تخم کین می پروراند و همان را می درود که کاشته.

و برخی دیگر که انسان وقتی می خواند،انگار درخشان و آکنده از جذبه اند و دلپذیر از تحقیر.

و برخی دیگر که انسان همچون برادران معصوم تر عزیزشان می دارد و بسیار بهتر از خود ما زیسته اند.

و نیز برخی دیگر هست ،با رسم الخط های عجیب که انسان نمی فهمد ولو بسیار تتبع کند.

ناتانائیل!آخر کی همه ی کتاب ها را خواهیم سوزاند؟

برخی دیگر هست که چهار پول نمی ارزد.

و برخی دیگر که بهای معتبری دارد.

برخی دیگر هست که از شاهان و از شهبانوان سخن می راند و برخی دیگر از مردمان بسیار فقیر.

برخی دیگر هست که کلامی شیرین دارد،هم چون صدای شاخ و برگ به هنگام ظهر.

ناتانائیل!آخر کی همه ی کتاب ها را خواهیم سوزاند؟

برای من خواندن اینکه شن ساحلها نرم است کافی نیست...

هرگز در این جهان چیزی ندیده ام که اندکی زیبا شود،مگر آنکه در دم آرزو کرده ام تا همه ی مهر من آن را در برگیرد.

ای زیبایی عاشقانه زمین، گلریزان ظاهر تو بسیار عالیست!

ای منظره ها که میل و آرزوی من در شما نفوذ یافته! ای سرزمین های دلباز که جستجو من گرد شما می گردد.گذرگاه های پاپیروس که بر روی آب بسته اید،نی های خم شده بر روی رود،مدخل فضاهای بی درخت جنگل ،ظهور جلگه از شکاف شاخ و برگها و ظهور وعده های بی کران.از بسی دهلیزها که در میان صخره ها یا گیاهان بوده اند،گذر کرده ام. گسترش بهاران را دیده ام.

از همان روز هر لحظه ای از حیات من با موهبتی وصف ناپذیر برایم مزه ای از نویی و تازگی به خود گرفته و بدین طریق تقریبا در سرگشتگی عاشقانه و مدامی به سر می بردم.

مسلما می خواستم هر خنده ای را که بر لبی می بینم ببوسم و هر خونی را که بر گونه ای و هر اشکی را که در می بینم بنوشم،و به گوشت هر میوه ای که شاخه ای به سویم دراز می کند دندان فرو برم.در هر مسافرخانه ای نوعی گرسنگی به سراغم می آید و در برابر هر چشمه ای عطشی خاص در برابر هریک ; و من کلمات دیگر می خواستم تا بتوانم تمنیات دیگرم را بیان کنم.

برای جای پایی که راهی را می گشود!

برای استراحتی که سایه ای می طلبید!

دستم را گستاخانه بر روی هر چیز دراز کرده ام و گمان می برده ام که نسبت به هریک از تمنیات خودم حقی دارم.

وانگهی، ای ناتانائیل،آن چه را که ما آرزو می کنیم آنقدر که عشق هست،تملک نیست.

آه!کاش در برابر من هر چیز هفت رنگ می شد; و هر جمالی از عشق من لباسی نو در بر می کرد و رنگارنگ...

+ نوشته شده توسط خدایی در شانزدهم اسفند 1389 و ساعت |

اشاره: در نظر داریم هر از چند نمونه ای از آثار ادبی جهان در این صفحه نوشته شوند این بار چند شعر کوتاه از شاعران ژاپنی را با ترجمه ی احمد شاملو می خوانیم:


تو میپنداری

که شبی تنها خفتن و به زاری گریستن

چه مایه دیر گذر خواهد بود؟


                                                       "موتو توشی"


خورشید شامگاهی آسمان را ترک گفته است

و بر قله ی "یاگامی"

روشنائی به سیاهی می گراید.

میپنداشتم مردی دلیرم

اما آستین قبای نازکم از اشک نمناک است.


                                                      "هی تو ما رو"


شکوفه ها چرخ زنان با نسیم

به گونه ی برف دانه ها ناپدید می شوند

آن چه یکسره زوال می پذیرد

منم!


                                                      "کن تسون"


تنها زمانی کوتاه در کنار یکدیگر بودیم

و پنداشتیم که عشق

هزاران سال می پاید.


                                                      "یا کاموکی"


+ نوشته شده توسط خدایی در چهارم اسفند 1389 و ساعت |

نیما یوشیج بنیانگذار شعر فارسی در دیماه سال ۱۳۳۸ در گذشت و جلال آل احمد نویسنده و منتقد نامدار عصر در مقاله ای تحت عنوان ((پیرمرد چشم ما بود)) نوشت:در چشم او که خود چشم زمانه ی ما بود آرامشی بود که گمان می بردی شاید هم به حق از سر تسلیم است اما در واقع طمانیه ای بود که در چشم بی نور یک مجسمه ی دوره ی فراعنه هست...

مسلما اگر در ها را به رویش نبسته بودند شاید وضع جور دیگری بود،این آخری ها فریاد را فقط در شعرش می شد جست ،نگاهش آرام و حرکاتش و زندگانیش بی تلاطم بود...))آثار نیما تا آن زمان تحولی شگرف در شعر فارسی بوجود آورده بود.نو اندیشی او در قالب و محتوا موجب شده بود که اشعارش به زبانهای دیگر ترجمه شوند.صمد بهرنگی نویسنده ی توانا و تاثیر گذار داستانهای کودکان هنگام مرگ نیما ،بیست ساله بود.او در کنار کار اصلیش در زمینه ی نویسندگی ( داستان کودکان)در گونه های دیگر از ادبیات از جمله فولکلور شناسی،نقدو بررسی،ترجمه و گزارش نویسی نیز آثار ارزنده ای ارائه نموده است.صمد بهرنگی که در سال ۱۳۱۸در تبریز متولد شده بود به نوعی مشکوک در سال ۱۳۴۷ در رود خانه ی ارس غرق شد.جلال آل احمد که همانند همه ی متفکران و روشنفکران و اهل قلم،از مرگ نا بهگام او متاثر شده بود در مقاله ای نوشت:

و حالا من چه کنم؟چگونه باور کنم که صمد مرده؟او یک تنه ادای دین به زبان مادریش را تعهد می کرد.او که به سرخوردگی از ما بزرگترها و از ما بهتران به کودکان پناه برده بود...آیا کافی است که در مرگ او فقط بگویی لا اله الا الله؟ به جای اینکه در مرگ این برادر کوچکتر عزا بگیریم یا عصابه دست بگیریم چو بیندازیم که صمد عین آن ماهی سیاه کوچک از راه ارس خود  را اکنون به دریا رسانده است.

از ویژگی های زبان شعری نیما،ابهام گرایی و توجه نکردن به قیود دستوری و لغوی و وارد کردن واژه های محلی و آداب و رسوم زندگی شبانان مازندران بود.محتوای شعر او نیز به قول دکتر زرینکوب ته رنگ خفیف انتقادی و اجتماعی پیدا کرد و بدینگونه آنچه شعر نو خوانده شد،از آغاز شعر عصیان، شعر نفی و شعر اعتراض تلقی شد و شعار مخالفان و معترضان رژیم شاه گردید.صمد بهرنگی که خود و آثارش مظهر خشم و نفرت و عصیان علیه استبداد فرهنگی آن دوره بود در برخی از نوشته ها و مقالات خود از شعرنو فارسی استفاده کرده و برخی را به زبان ترکی هم ترجمه نمود.البته ارزش و تاثیر کارهای فرهنگی و ادبی صمد و بخصوص ماهی سیاه کوچولویش که معروفیت جهانی هم پیدا کردو کتاب الفبای چاپ نشده اش برای کودکان آذربایجانی مجال و فرصتی دیگر می طلبند،چرا که در این سلسله مقالات کوتاه که سومین شماره ی آن از نظر شما خوانندگان گرامی می گذرد،هدف اشاره ای گذرا (در حد و حوصله ی ستون روزنامه )به متونی از زبان ترکی و فارسی است که تاثیر و تاثرشان انکار ناپذیر است...

 

ترا من چشم در راهم 

 

 ترا من چشم در راهم شباهنگام

که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی

وزان دل خستگانت راست اندوهی فراهم

ترا من چشم در راهم

شباهنگام در آن دم که برجا دره ها چون مرده ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم

ترا من چشم در راهم

                                                                        نیمایوشیج

 

 

سنین چین من گوزوم یولدا

 

گئجه چاغی سنین چین من گوزوم یولدا

ا.چاغ کی قره لر کولگه لر تلاجن بوتاقیندا

و اوندان غم توپلانمیش اوره ک یورقونلاریوا

سنین چین گوزوم یولدا

گئجه چاغی

اوچاغ کی دره لر ئولموش ایلانلار تک یرده یاتانلار دور

او واخ کی

باغلاییر تله ساپین لولفرین الی،داغ سوگودون ایاقینا

یادیمدان چیخماز سان ،منی سالاسان یادا

سالمازسان یا

سنین چین من گوزوم یولدا

                                                      ترجمه از صمد بهرنگی

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و سوم بهمن 1389 و ساعت |
                  
 
 
 
                    بزودی کتاب شیدایی ها برگزیده اشعار ناب شهریار
                                          
                                              به انتخاب
                          
               ابوالفضل علیمحمدی  و   هادی بهجت تبریزی (فرزند استاد)
                                        
                                         منتشر می شود
 
 
 
*   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *   *
 
لحظه لحظه ی آن روزها و ماهها پر از حادثه ی تلخ و شیرین توام با دلهره و اضطراب بود.حضور در صفهای بهم فشرده ی تظاهرات و لمس اتحاد و یگانگی و مهربانی و عطوفت انسانها که چون عطری خوشبو فضای شهرها و بخشها را معطر ساخته بود،برایم فراموش نشدنی است.همچنانکه شهادت و اسارت بسیاری از آزادمردان و شیرزنان در میدانها و خیابانهای سرزمین پهناورمان که در راه استقلال و آزادی به مبارزه بر خاسته و جان باختند از صفحه ی ذهنم نازدودنی است و در حقیقت معتقدم که زندگی و خاطرات آنهاست که باید ثبت و ضبط شده و به دست آیندگان سپرده شوند.اما اگر بخواهم از میان خاطرات کوچک خود به دو خاطره ای که انگیزه ی سرودن را در وجودم زنده کرده اند اشاره کنم ،اولی مربوط است به اوایل دی ماه ۱۳۵۷،زمانی که ماموران فرماندار نظامی در روزنامه ها را مهر و موم کردند. به دنبال تحصنها ماموران مجبور شدند مهرو موم را بردارند.اما سانسور شدید را به جای مهر و موم باقی گذارند. این کار باعث شد که روزنامه نگاران (اطلاعات و کیهان)اعتصاب کرده و از حمایت بسیاری از نویسندگان و شاعران نامدار برخوردار باشند.بنده هم که جوان بیست و چند ساله ای بیش نبودم ،بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم وشعرکی نوشتم که در مورخه ی ۱۵/۱۰/۱۳۵۷ در مجله ی سیاسی جوان چاپ شد که شعر این بود:

 

چگونه ناظر بی اعتنا شوم

وقتی که در سراسر تاریخ

آمال و عشق من

تاراج می شود

من از تبار شهیدانم

من از سلاله ی رزمندگان عشق

گلگشت دست من

کوی است و برزن است

بی اعتنا چگونه نشینم؟

وقتی غرور من

معنی هستیم

در زیر سم ستوران یاغیان پامال می شود؟     

 
و دومین خاطره ای که انگیزه سرودن شده است،عکسی است مربوط به اواسط دی ماه ۱۳۵۷از تظاهرات شهر زادگاهم که بنده را با سر تراشیده و همدوش برادر بزرگترم محمدرضا در میان انبوه مردم نشان می دهد.دیدن چهره های این عکس که بی اعتنایی مردم را به حکومت نظامی نشان می دهد،برایم تداعی (( اشداء علی الکفار و رحمها بینهم)) و وقتی در سال ۱۳۶۰ به تصادف این عکس را در جایی دیدم آن روزها برایم تداعی شد این مطلب را نوشتم: 

 

دردها گل دادند

گل باروت ،فشنگ

باغ دلمرده دگر بار گلستانی گشت

شب نشینی با ماه

پشت بام خانه

و پذیرایی با تکبیره الاحرام بلند

کودکان را حتی

به هوس می انداخت

مشتهامان وقتی

همچو رگبار سر ظلمت شب می بارید

سمبل ددمنشی(پرچم خصم)

در فضا از وحشت

می لرزید

هر کجا می نگریست

در و دیوار و محل و کوچه

جویی از انسان بود

که به دریای خیابان می ریخت

+ نوشته شده توسط خدایی در دوازدهم بهمن 1389 و ساعت |

                                  بزودی کتاب شیدایی ها برگزیده اشعار ناب شهریار

                                                     به انتخاب 

                       ابوالفضل علیمحمدی و هادی بهجت تبریزی ( فرزند استاد)

                                                  منتشر می شود

 

ابیاتی از شیدائی ها:


باغ ها خلوت و خالی است کجائی بلبل

این همه خسته و خاموش چرائی بلبل

چه به وصل و چه به هجران چه بهار و چه خزان

عشق بی غلغله خوش نیست صدائی بلبل

من بخوانم دهنی و دهنی هم تو بخوان

فرض کن ساز فراموش صبائی بلبل

چه جهانی  که بها دار در او زاغ و زغن

لیک با مرغ چمن نیست بهائی بلبل

.

.

.

********

نرکس مست که چشمش همه شرم وناز است

تا نگاهش به تو افتاده دهانش باز است

افق رنگی دریاچه ی چشمان تو را

اختران غرق تماشا که چه چشم انداز است

با تو ای شاهد تبریز سر آرد به سلام

سرو نازی که به باغ ارم شیراز است

.

.

.

********

تشنه بودم که رسید احمد افشار به من

داد جامی و یکی چشمه ی سرشار به من

تا خمار غم چل ساله به یک جا شکنم

پیر بگشود در خانه خمار به من

هاله ای از زهری و شبحی از نیما

دست و پا می زد و می رفت کلنجار به من

شهریار از ستم بخت فرو خفته منال

دولتی داده خدا از دل بیدار به من

.

.

.

بر گرفته از کتاب "شیدائی ها"

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و پنجم دی 1389 و ساعت |

فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش

گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش

دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

خواجه آن است که باشد غم خدمتکارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می​شکند بازارش

بلبل از فیض گل آموخت سخن ،ور نه نبود

این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

اگر از وسوسه ی نفس و هوا دور شوی

بی شکی ره ببری در حرم دیدارش

ای که در کوچه معشوقه ما می​گذری

با خبر باش که سر می​شکند دیوارش

صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل

جانب عشق عزیز است فرومگذارش

صوفی سرخوش از این است که کج کرده کلاه

به دو جام دگر آشفته شود دستارش

دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود

نازپرورد وصال است مجو آزارش

 

 

ترتیب ابیات:

قــدسی:۱ .۲ .۳ .۴ .۵ .۶ .۷ .۸ .۹ .۱۰

قزویــنی:۱ .۲ .۳ .۴ .۶ .--- .۵ .۷ .۸ .۹

خانــلری:۱ .۲ .۳ .۴ .۶ .--- .۵ .۷ .۸ .۹

ســـایــه:۱ .۲ .۳ .۴ .۶ .--- .۵ .۷ .۸ .۹

نیساری:۱ .۲ .۳ .۴ .۶ .--- .۵ .۷ .۸ .۹

 

اختلاف نسخه ها:

۷.ای که در (قزوینی،خانلری،سایه،نیساری)/

بر حذر باش(قزوینی،خانلری،سایه،نیساری)

+ نوشته شده توسط خدایی در دهم دی 1389 و ساعت |

صبح روز جمعه بود. روز عاشوراي سال 61 هجري. در هر دو اردوگاه نماز صبح به جماعت برگزار شد. در اردوي يزيد، عمربن سعد به نماز ايستاده بود و پشت سر او حدود نه هزار نفر سياه به طمع منصب و اميري و غارت، نمازي بي‌روح و بي طراوت را اقتدا مي كردند. نمازي گمراه كننده كه مقدمه‌اي براي قتل و غارت عصاره‌ي دين و خاندان و ياران او بود.

آن سوتر امام حسين(ع) با اندك ياران خالص و پرشهامت و شهادت طلبش حدود صد نفر، نمازي آغاز كرده بودند كه نمود عيني آن را با خون خود خواندند. نمازي حقيقي براي خدا و به درگاه خدا و ياري از خدا به جهت احياء دين خدا.

پس از نماز هر كس به دستور امام در محلي كه تعيين شده بود مستقر شد. زهيرين قين فرمانده جناح راست سپاه، حبيب‌بن مظاهر فرمانده‌ي جناح چپ سپاه و پرچم در دست بلند ابوالفضل(ع) در ميانه‌ي سپاه. هر كدام از جوانان بني هاشم و ياران امام پشت سر فرمانده خود قرار گرفتند. همچنان كه در سپاه عمربن سعد، شمر بن ذي‌الجوشن فرمانده جناح چپ عروبن الحجاج الزبيدي فرمانده ي جناح راست و پرچم در دست ذويد، غلام عمربن سعد، آماده‌ي جنگ شده و به فرمان عمر بن سعد به سوي خيمه‌هاي امام حركت كردند. طبل مي‌نواختند و (هل من مبارز) مي‌طلبيدند. امام فرمان جنگ نداد، شتري خواست و بالاي آن شتر رفت تا همه او را ببينند و صدايش را بشنوند و آن گاه خطاب به سپاه عمربن سعد فرمود:

اي مردم سخن مرا بشنويد و براي جنگ شتاب نكنيد تا شما را نصحيت كنم. اگر دليل مرا پذيرفتيد، راه سعادت راه يافته‌ايد و اگر سخن مرا نپذيرفتيد، همگي دست به هم دهيد و كارتان را يكسره انجام دهيد كه ياور من خداوند است كه قران را فرستاده است.

صداي امام حسين(ع) به خيمه‌هاي اردوي خودش نيز مي‌رسيد. خانواده‌اش سخنان او را مي‌شنيدند و بلند مي‌گريستند. امام سخنان خود را قطع كرد و به برادرش عباس(ع) و فرزندش علي اكبر اشاره كرد كه به خيمه‌ها بروند و بانوان و كودكان را آرام نمايند و سپس به سخنان خود ادامه داد:

بندگان خدا تقوا پيشه كنيد و از دنيا بپرهيزيد. مردم! شما بگوئيد كه من چه كسي هستم؟ سپس به خود آييد و خويشتن را سرزنش كنيد... آيا من پسر دختر پيامر شما نيستم؟ فرزند وصي پيامبر و پسرعموي او نيستم؟ آيا جعفر طيار عموي من نيست؟ آيا شما سخن پيامبر را درباره‌ي من و برادرم حسين(ع) نشنيده‌ايد كه: اين دو سروران جوانان بهشت هستند؟ آن چه گفتم حقايقي است كه كوچكترين ناراستي در آن نيست كه من تا خود را شناخته‌ام.، لب به دروغ نگشوده‌ام. زيرا كه دريافته‌ام خداوند بر اهل دروغ خشم گرفته است و اثر و ضرر دروغ به گوينده‌ي آن باز مي‌گردد.

شمر متوجه شد كه سخنان امام، سپاه را تحت تاثير قرار مي‌دهد، بنابراين فرياد زد: او خداوند را بر اساس حرف عبادت مي‌كند و در گمراهي است و نمي‌داند چه مي‌گويد.

حبيب بن مظاهر به شمر پاخ داد كه: تو خداوند را بر حرف مي‌پرستي آن هم هفتاد بار و در تباهي و گمراهي غرق هستي و راست مي‌گويي كه سخنان حسين(ع) را نمي‌فهمي، زيرا خداوند بر قلب تو مهر زده است.

سكوت، ميدان و سپاه را فرا گرفت. امام دوباره به سخن آغازيد: آيا كسي را از شما كشته‌ام كه به طلب خون او آمده‌ايد؟ آيا مال كسي را گرفته‌ام؟ آيا بر كسي زخمي زده‌ام كه به جبران آمده‌ايد؟

در برابر سخنان استوار و منطق محكم امام، غير از سكوت و شرم براي سياه عمرسعد چه مانده بود؟ شرم زدگي آن‌ها زماني بيشتر شد كه امام حسين(ع) از سران سپاه عمر سعد پرسيد: اي شبث بن ربعي، اي حجاربن ابجر، اي قيس بن اشعث، اي يزيد بن حارث، آيا شما براي من نامه ننوشتيد كه بيا ميوه‌هايمان رسيده است، درختان سرسبز شده‌اند و لشكري آماده و تجهيز شده در اختيار توست؟

گفتند: ما نامه ننوشتيم.

سخنان امام پايان يافت و از شتر پايين آمد. عمر بن سعد سپاهش را آماده‌ي حمله كرد. هلهله‌ي سپاه عمر سعد و صداي طبل و دهل فضا را انباشت. فرماندهان هر بخش به عوامل زير مجموعه ي خود فرمان حركت دادند. اردوگاه كوچك امام حسين(ع) مثل نگيني در محاصره ي سپاه عمر سعد قرار گرفت.

سخنان امام در دل‌هاي ناپاك اثري نگذاشته بود، اما در برخي دل‌هاي پاك آتشي افروخت. حر يكي از نمونه‌هايش بود. او پس از گفت و شنود با عمربن سعد وقتي جنگ را گريز ناپذير يافت، اسبش را آهسته آهسته به سوي اردوي سپاه امام حسين(ع) حركت داد. او كه يكي از فرماندهان عمربن سعد بود، همه‌ي نگاه ها را متوجه خود ساخت. سپاه تحت فرمان حر گمان كردند كه مي‌خواهد به امام يورش برد، اما حر وقتي به نزديك امام رسيد هر دو دستش را بر سر نهاد و گفت: استغفرالله ربي و اتوب اليه. غلغله و غوغا در سپاه عمربن سعد پيچيد. عده‌اي از سپاهيان عمربن سعد كه از عشيره‌ي حر بودند به دنبال حر در حال حركت بودند. يزيد بن زيادالمهاصر معروف به ابي الشعسا نيز به اردوي امام پيوست. عمر بن سعد كه وضع را آشفته يافت، از خشم خودش تيري به سوي حر انداخت. جنگ رسميت يافت و باران تير به سوي سپاه محدود امام حسين(ع) به گونه‌اي بود كه بسياري از ياران امام زخمي شدند.

حر اولين كسي بود كه از امام اجازه خواست تا در برابر سپاه عمربن سعد به جنگ بپردازد. پس از شهادت حر ياران و برادران و فرزندان امام يكي يكي به ميدان جنگ رفتند و به كاروان شهيدات پيوستند. حتي بنا بر نوشته‌هايي يك زن شهيد و چند زن ديگر آماده‌ي جنگ شند كه به امر امام بازگشتند. (ر.ك به توضيحات بخش 10 ب)

در اردوي امام به جز كودكان و زنان و عباس(ع) و برادرانش كسي ديگر زنده نمانده بود. ابوالفضل(ع) نگاهي به شهيدان و نگاهي به قساوت و بي‌شرمي لشكر عمربن سعد انداحت كه مترصد حمله به امام بودند. ابوالفضل(ع) خطاب به عبدالله و جعفر و عثمان(برادرانش) فرمود: « جان من فداي شما باد، خود را سپر سيد و مولاي خود كنيد.» آن‌ها نيز پس از خداحافظي از امام به ميدان رفتند و شهيد شدند.

اينك حسين(ع) مانده است و ابوالفضل(ع)، جدايي اين دو برادر از هم سهل نبود، ان‌ها نزديك به چهل سال همدم و همزبان بوده و هميشه در تمام اتفاقات و وقايع زمان پدر بزرگوارشان علي بن ابي طالب(ع) و برادشان حسن(ع) در كنار يكديگر بوده‌اند. ابوالفضل(ع) شأن و مقام امام حسين(ع) را به خوبي درك كرده و هميشه به چشم اسوه بر او مي‌نگريست. ابوالفضل(ع) به همان اندازه كه در خارج از خانواده به دليري و شجاعت معروف بود، در درون خانواده، ادب و فروتني‌اش زبانزد خواهران و برادران بود. زمان بيش از اين اجازه‌ي همراهي به اين دو برادر را نداد. آن لحظه رسيده بود كه ابوالفضل(ع) وارد صحنه‌ي كارزار شود. علم به دست وارد خيمه‌ي امام شد. در آن حالت به خيمه‌ي امام رفتن معني‌دار بود و ابوالفضل(ع) چيزي نگفته، امام دانست كه اذن جنگ مي‌خواهد لحظه‌اي درنگ كرد تا اينكه عباس(ع) با چشم اشكبار گفت:

« يا اخي هل من رخصه؟»

در تمام منابع آمده است كه وقتي امام اين جمله را شنيد فبكي الحسين بكاء شديداً (حسين(ع) با صداي بلند گريست) و پس از آرام شدن فرمود:

 يا اخي انت صاحب لوائي و اذا مضيت تفرق عسگري (اي براد، تو علمدار مني به ميدان رفتن تو يعني پراكندگي و آشفتگي اردوي من)

ابوالفضل (ع) جواب داد:

قد ضاق صدري و سمئت من الحياء و اريد ان اطلب ثاري من هولا، المنافقين. (اي برادر سينه‌ام تنگ شده و از زندگي دنيا سير شده‌ام، اراده كرده‌ام از اين جماعت منافق انتقام بگيرم)

امام تاملي كرد و فرمود:

فاطلب لهولاء الاصفال قليلاً من الماء( براي اين كودكان اندكي آب طلب نما.) آن چه كه از اين فرمان فوق درك مي شود اين است كه پيش از اقدام به جنگ امر به معروف بكن و آنها را متوجه اعمال زشتشان بنما.

عباس(ع) در مقابل سپاه قرار گرفت و عمر سعد را مخاطب قرارداد و با صداي بلند خود را معرفي كرد و شمه‌اي از پدرش علي‌بن ابي طالب سخن گفت و به حديثي از پيامبر(ص) اشاره كرد(اني تارك فيكم الثقلين) و سپس فرمود: اين حسين فرزند رسول خداست كه شما اصحاب و اهل بيت او را كشته‌ايد. قلب‌هاي كودكان و زنها از تشنگي آتش گرفت است. آمده‌ام براي آنها آب ببرم.

به جاي عمر بن سعد شمر جواب ابوالفضل (ع) را داد: اي پسر ابوتراب اگر تمام روي زمين آب باشد، قطره‌اي از ان به شما نمي‌دهيم تا وقتي كه بيعت يزيد را بپذيريد.

ابوالفضل(ع) براي رعايت دقيق فرمان به خدمت امام برگشت و آن چه شنيده بود به عرض رساند. عباس(ع) هنگام گزارش صداي گريه ي كودكان را كه از تشنگي گريه مي‌كردند، مي‌شنيد. مصمم شد به فرات بود. نوشته‌اند كه چهارهزار نفر از آب فرات نگهباني مي‌كردند و اين نگهباني البته چند منظوره بود، عدم امكان كمك به امام توسط قبايل متمايل به حسين بن علي(ع) بخصوص قبيله‌ي بني اسد كه از محاصره ي امام توسط پيام حبيب بن مظاهر مطلع شده بودند ولي كمك آن‌ها منوط به گذشتن از آب فرات بود همچنين عدم استفاده از آب فرات به جهت تحت فشار قرار دادن امام براي بيعت با يزيد. اما هدف عباس بن علي در اين مرحله فقط آوردن آب بود و البته اگر مانعش مي‌شدند، جنگ. نزديكترين شاخه ي فرات به خيمه ها «القمه» بود كه يك واحد چندين صد نفره از سپاه عمربن سعد فقط از القمه محافظت مي كردند. ابوالفضل(ع) سوار بر اسبي بلند و قوي شد و در حالي كه شمشيري در دست و مشكي در شانه داشت در جلو سپاه عمربن سعد ظاهر شد و اين رجز را خواند:

اقســمت بــالله الاعـز الاعظـم        

 وبــالحــجون صـــادقاً و زمـــزم

و بــالحلتتـيم والفنـــاء المحـرم              

ليخضين اليوم جسمي بــدمي

دون الحسين ذي الفخار الاقدام       

امام اهــل الفـــضل و التــــكرم

تمام سپاه عمربن سعد، در لحظه‌ي حضور ابوالفضل(ع) به حال آماده باش كامل درامد چون نمي‌دانستند كه ايشان به كدام سمت حمله خواهند كرد عباس(ع) پس از خواندن رجز فوق با قدرت به سمت آن قسمت از سپاه كه در كنار شاخه‌اي از فرات (القمه) موضع گرفته بودند حمله كرد. محافظان فرات شروع به تيراندازي كردند. حمله‌ي عباس(ع) به قدري تند و تيز و سريع بود كه محافظين فرات نتوانستند او را محصور كنند و كساني كه رودر روي مسير او قرار گرفتند كشته شدند به ناچار معبري باز گرديد و عباس(ع) از ان معبر عبور كرد و خود را به آب رساند، هر چند كه بر اثر اصابت برخي از تيرها جراحت‌هايي برداشته بود. در اين موفقيت بي‌نظير ابوالفضل(ع) علاوه بر ايمان و ايثار چند عامل ديگر نيز قابل ذكرند. آن حضرت در جنگ ريزه‌كاري‌هايي به كاربرد كه حاكي از آموزش‌هاي جنگي و به كار بردن شيوه هاي جنگي پدرش علي(ع) و مالك اشتر و خلاقيت‌هاي شخص ايشان بود.

مي‌نويسند در حالي كه روي اسب پيش مي‌تاخت از كمر بر مي‌گشت تا اين كه بتوان از پشت سر خود دفاع كند و در هر حركت مثل تمام سواران شمشير زن ماهر حركت دست خود را با حركت اسب جفت مي‌كرد تا اين كه قوت شمشيرش بيشتر شود و در هر ضربت يك نفر را از پا درآورد و از اين نظر كساني كه در مقابل او قرار مي‌گرفتند، مانند كودكي بودند كه در مقابل يك مرد قرار گرفته باشند. نوع شمشير زدن ايشان را براي غافلگير كردن حريف اغلب از پائين به بالا نوشته‌اند. ابوالفضل(ع) براي چرخش‌هاي لازم بر روي اسب، لباس روئين به تن نداشت و تنها محافظش كاسك و زره بدون آستين بود. عباس(ع) وقتي به كنار فرات رسيد از اسب پياده شد و در حالي كه عقال اسب را بر بازو داشت به آب نزديك شد تا مشك خود را پر كند. شدت عطش ابوالفضل(ع) در اثر حمله افزونتر شده بود. دست به آب فرات برد و كفي آب برداشت خواست بياشامد كه يادآوري تشنگي برادرش و كودكان و بانوان حرم مانعش شد. سپاهيان كه او را نظاره مي‌كردند، ديدند كه آب كف دستانش را بر زمين ريخت و مشغول پركردن مشك شد. پر كردن مشكل البته مستلزم زمان بود و معلوم نيست كه چرا سربازان عمرسعد از آن فرصت براي حمله استفاده نكرده‌اند و فقط به اين اكتفا نمودند كه از دور تيراندازي كنند؟

كورت فريشلر آلماني احتمال مي‌دهد كه كنار رودخانه‌ي فرات نيزار بوده و هر جا كه نيزار است وضعيت باتلاقي و يا نيمه باتلاقي دارد. عباس(ع) خطر ورود به چنان منطقه‌اي را استقبال كرد ولي سربازان عمرسعد از ترس فرو رفتن سم اسب‌هايشان در نيزار، چنان جراتي نكردند. ايشان هم چنين معتقدند كه سربازان عمر سعد از نزديك شدن به عباس بن علي(ع) وحشت داشتند. به نظر مي‌رسد كه قول اخير درست‌تر باشد و سربازان نيزار را سپر ترس خود قرار داده باشند. ابوالفضل(ع) پس از پر كردن مشك مجبور بود از همان مسير رفته برگردد. اما شرايط برگشت متفاوت بود. اولاً حمل مشك و مواظبت از آن، آزادي عمل را محدود مي‌كرد و ثانياً سپاهيان عمر سعد عزم را براي به شهادت رساندن ايشان جزم كرده و گروه گروه در محل‌هاي مختلف عبور كمين كرده و عده‌ي كثيري مسئول تيراندازي شده بودند. ابوالفضل(ع) در راه برگشت نيز با سواره‌هاي خصم كه راه بر او مي‌بستند، با شجاعت بي‌نظيري مي‌جنگيد. تيرهاي دشمن را هر چند بر پيكر او مي‌نشستند، بي اهميت مي‌شمرد.

ناگهان «نوفل ارزق» و به روايتي ديگر «زيد بن ورقا» از پشت نخلي كه كمين كرده بود غافلگيرانه بيرون آمد و «حكيم بن طفيل سنبسي» او را كمك كرد و با تبر ضربه‌اي كاري بر دست راست آن حضرت زد كه موجب قطع دست از آرنج يا از زير شانه شد. ابوالفضل(ع) تير با نيزه‌اي را كه كنار زين اسبش شده بود به دست چپ گرفت و مشك را بر دوش چپ افكند و با صداي بلند خواند:

والله ان قطعتم يميني         

اني احامي ابـــداً ان ديني

و عن امام صـادق اليـــقين         

نــجل البني الطاهر الامين

نـــبي صدق جائـــنا بالدين          

 مصـــدق بـــالواحــدالامين

(سوگند به خدا اگر دست راستم را بريدند، سستي نمي‌ورزم و هميشه از اين دين و پيشوايم كه فرزند پيامبر پاك و موحود و آورنده‌ي دين است حمايت مي‌كنم.) زماني كه دست چپ آن حضرت نيز مورد اصابت تبر يا شمشير قرار گرفت، با وضعي بسيار ناگوار به پيكار ادامه داد و مشك آب را حفظ كرد. جنگ ابوالفضل در چنان حالتي و در وسط صدها سوار مسلح كه قصد جان او را داشتند، به شكل يكي از بزرگترين فاجعه‌هاي بشري درآمد. در حالي كه خون از تمام بدنش جاري مي‌شد رجزي مي‌خواند:

يا نفس لا تخشي من الكفار و ابشري ب رحمت الجبار.

(اي نفس مبادا از بي دينان بترسي، تو را به رحمت خداوند مژده مي‌دهم)

عمر سعد فرياد كشيد: با تير مشك آبش را بزنيد. مشك تيرباران شد و حكيم بن طفيل عمودي از آهن بر فرق عباس(ع) فرود آورد. ابوالفضل(ع) كنترلش را از دست داد و از بالاي اسب به زمين افتاد. با آخرين نيروي باقيمانده برادش حسين(ع) را صدا كرد:

يا اخا ادرك اخاك:

امام پس از شنيدن صداي ابوالفضل(ع) آشفته و پريشان خود را به بالين برادرش رساند و در حالي كه مي‌گريست فرمود:

وا اخاه وا عباساه مهجه قلباه ... الان انكسر ظهري و قلت حيلتي

(اكنون كمرم شكست و چاره‌ام گسست).

 

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و چهارم آذر 1389 و ساعت |

روز هشتم ذی الحجه کاروان حسین (ع) از مکه به سمت کوفه حرکت کرد.وقتی خبر حرکت به حاکم کوفه رسید گروه مسلحی را فرستاد تا از هجرت حسین (ع) جلوگیری کنند.آن ها راه را بر امام حسین بستند و پرسیدند کجا می روید؟ امام به آنها توجهی نکرد و در گیری آن گروه با امام و ابوالفضل (ع) شروع شد.اما ظاهرا به جهت تعداد کمتر گروه مسلح اعزامی که منشاش عدم رضایت حاکم مکه از شهادت امام در مکه بود،طرفین به استفاده از تازیانه ها بسنده کردند و گروه اعزامی به مکه برگشت و کاروان به حرکت خود ادامه داد.حاکم مدینه با این شیوه (عدم ارسال گروه بیشتر و عدم دستور برخورد قاطع ) دو هدف را دنبال کرد.اول اینکه نخواست با شهادت حسین در مکه ،حیثیت او در بین مردم بر باد رود و دوم اینکه از دست استیضاح یزید که چرا جلوی کاروان را نگرفته خلاصی یابد.

کاروان امام با سپهسالاری ابوالفضل (ع) در منازل مختلف تنعیم،صفاح ،حاجر،بطن الرمه، ثعلبیه،بطن العقبه،شراف،ذوحسم،عذیب الهجانات،قصر بنی مقاتل و ...شاهد حوادث عجیبی بود.کاروان در تمامی مسیر خود تحت نظر عوامل حکومتی بود پسر زیاد سراسر کوفه و شام و حجاز را تحت نظر گرفته بود و به دستور وی آینده و رونده را بازرسی می کردند.چه بسیار کاروان هایی که از اثر اتفاق همزمان با حرکت کاروان امام حسین (ع) از مکه به سوی عراق می رفتند و برای متهم نشدن عافیت اندیشی و گریز از سوال و جواب بازرسان حکومتی زمان حرکت و توقف خود را در منازل مختلف طوری تنظیم می کردند که شائبه ی هماهنگی با کاروان امام را ایجاد نکند و چه کاروانهایی که پس از شناخت امام به سوی او می پیوستند و همراه کاروان امام حرکت می کردند.

ابوالفضل (ع) در منازل صفاح شاهد گفتگوی برادرش حسین (ع) با فرزدق شاعر بود که با کاروانی از کوفه می آمد.شاعر در جواب سوال امام که مردم کوفه را چگونه دیدی؟جواب داد:

قلوب معک و سیوفهم مع بنی امیه و القضاء ینزل من السماء و الله یفعل ما یشاء.

قلب های مردم با توست ولی شمشیرهایشان با بنی امیه است.قضا از آسمان فرود می آید و خداوند هر چه بخواهد انجام می دهد.

و امام فرمود:اگر قضای خداوند بر آن چه دلخواه ماست تعلق گرفت، خداوند را بر نعمت هایش سپاس می گوییم و اگر خلاف امید و انتظار ما جاری شد، چون پیروی از حق می کنیم و بر اساس تقوی حرکت می کنیم،منحرف و تجاوز کار نیستیم.

در منزلی دیگر با نام ثعلبیه،عباس ابن علی(ع) که همیشه در کنار حسین(ع) بود، دو نفر مرد اسدی را دید که پیش امام آمدند و گفتند:ما خبرهایی داریم می خواهی در حضور یارانت بگوییم یا در نهان ؟امام نگاهی به یارانش انداخت که دور تا دور خیمه اش نشسته بودند و سپس به آن دو مرد گفت:من از اینان چیزی پوشیده و محرمانه ندارم.آن دو مرد خبر شهادت مسلم و هانی بن عروه را دادند و رفتند.

پس از رفتن آن دو مرد لحظه ای چشمان امام حسین (ع) سنگین شده خواب مثل سایه ی روشن سپیده دم در چشمانش گذشت.وقتی چشم باز کرد به یارانش گفت:هاتفی را دیدم که می گفت شما می شتابید و مرگ به سوی شما شتابان است تا به بهشت وارد شوید.

شهادت مسلم و هانی و سخنان حسین(ع) که از زبان هاتف می گفت بار دیگر مانند محک و عیاری افراد سست و ضعیفی چون فراس بن جعده و عبدالله جعفی و چند تنی دیگر را که این سفر را برای رضای خدا انتخاب نکرده بودند از یاران مقاوم و هم رای امام جدا کرد.ابوالفضل (ع) از یکایک این منازل با عشق به وحدانیت خدا و ایمان به درستی و حقانیت راه و روش برادرش حسین(ع) گذشت و مسئولیت خود را به عنوان مشاور و سپهسالار کاروان به نحو احسن انجام داد.عباس بن علی (ع) در منزل ذوحسم یا شراف هم شاهد ملاقات تعیین کننده ی حر با امام حسین (ع) بود.در یکی از این منازل به احتمال زیاد در شراف ،حر با سپاهیانی که تعداد آن را هزار نفر نوشته اند،به دستور ابن زیاد راه کاروان حسین (ع) را بست و گفت:به دستور امیرش مامور است که هدف و مسیر را جویا شده و کاروان را متوقف و آنها را نزد امیر ببرد.امام حسین (ع) دعوت نامه های مردم کوفه را به حر نشان داد و فرمود:این مردم مرا به سرزمین خود خوانده اند تا با یاری آنها بدعت هایی را که در دین خدا پدید آمده است را بزدایم.این هم نامه ی آنهاست حالا اگر پشیمانند بر می گردم.

حر گفت :من از جمله ی نامه نگاران نیستم و از این نامه ها هم خبری ندارم.امیر مرا مامور کرده است که هر جا تورا دیدم سر راه تو را بگیرم و تو را نزد او ببرم.امام پیشنهاد او را نپذیرفت و حر نیز کاروان را رها نکرده و توسط پیکی از ابن زیاد کسب تکلیف کرد.در این برخورد ابوالفضل (ع) شاهد بود که حر و سپاهیانش از یک سو راه را بر امام گرفتند و از سوی دیگر همین که وقت نماز رسید حسین (ع) را امام مسلمانان خواندند و به او اقتداء کردند.

کاروان از آن محل حرکت کرد و هدف امام رفتن به کوفه بود تا بتواند ناراضیان آن شهر را سازماندهی کرده و به نسبت زیادی از آزار و و تهدید ماموران یزید در امان باشد.چرا که بر خلاف شهر های دیگر (شام و حجازو عراق) تنها کوفه بود که اکثریتی به ظاهر و اقلیتی در باطن طرفدار امام بودند.وقتی کاروان به منطقه ای به نام کربلا رسید پیک دستور ابن زیاد را به حر رساند.در آن نامه نوشته شده بود:یزید به من فرمان داده است که لحظه ای چشم بر هم مگذارم و لقمه ای نخورم مگر اینکه حسین حکومت یزید را بپذیرد یا اینکه کشته شود.

نامه را به امام حسین (ع) دادند.امام نامه را خواند و آن را به زمین انداخت و فرمود:این نامه جواب ندارد.حر حرکت کاروان امام را در همان محل کاملا متوقف نمود...

+ نوشته شده توسط خدایی در شانزدهم آذر 1389 و ساعت |

باخما حسرتیله ذروه ده قارا

آغاجلار باشیندا وقارلی بارا

قویما عشق اوینه غم وورا یارا

                            سن اوزون ذیروه سن سن اوزون بارسان

                             ده گوروم پس نیه شاد اولانمیسان

 

بیلیرم حاق یولی دومانلی یولدی

دومانلی اولسادا نه ساغ نه سولدی

قوخما گلیب گئدر هر نه کی اولدی

                               آنجاق یولادوشسن بیله سن وارسان

                                ده گوروم پس نیه شاد اولانمیسان

 

گئجه، گئجه قوشو حزین اوخوسون

تور آتان تور آتیب تورون توخوسون

سن قویما آرزیلار قالوب قوخوسون

                                چون عومور یولوما یولداشسان یارسان

                                 ده گوروم پس نیه شاد اولانمیسان

 

تویلار یولا سالوب مجلس لر سودون

عشقین محبتین دشمنون بوغدون

قارا فیکر و خیال چوللره قودون

                                   سن باهار باغیما هیواسان نارسان

                                   ده گوروم پس نیه شاد اولانمیسان

 

کورپه اوشاخلاری باشسیز قویمادون

قادین لار اوجاغون آشسیز قویمادون

محبت گوزونو قاشسیز قویمادون

                                      هله ده سولار تک آخیب آخارسان

                                      ده گوروم پس نیه شاد اولانمیسان

 

وطنه شرفه شانلی آد اولدون

ایمان داماغینا دولی داد اولدون

گله جک سنین دیر بیلیب شاد اولدون

                                      سن کی ایشیقلیقا بئله باخارسان

                                       ده گوروم پس نیه شاد اولانمیسان

+ نوشته شده توسط خدایی در دوازدهم آذر 1389 و ساعت |

 

قندیل های آهکیت

ای غار

مبهوت و مات بر نگهم

خیره گشته اند

نقش و نگار صامت ایوانها

چون چلچراغ ناطق و افسونگر

بر ریشه های روح و رگم

چیره گشته اند

 

 

خواهی زبان به شرح گشایم؟

گفتم به گوش غار

 

یک چلچراغ آهکی انداخت بر سرم

پژواک در درون گسل پیچید

اشکال سوزنی دهنم دوخت با نخی

عمرش هزار قرن

آنگه خطاب آنهمه فریادگر شدم:

خاموش باش مرد

من با هزار قرن سخن خامشم هنوز

تو با کدام تجربه حراف گشته ای

 

قندیل های آهکیت

ای غار

مبهوت و مات بر نگهم

خیره گشته اند

نقش و نگار صامت ایوانها

چون چلچراغ ناطق و افسونگر

بر ریشه های روح و رگم

چیره گشته اند

 

با من بگو که ام

این جا کجاست

چه قرنیست

من در کجای جهان ایستاده ام...

 

                                                           همدان  ۲۰/۵/۱۳۷۹

+ نوشته شده توسط خدایی در ششم آذر 1389 و ساعت |

هر کسی که کتابخانه ی کوچکی در خانه ی خود دارد لابد انسی و الفتی نیز با هر کدام از آنها دارد. برخی از کتابها اما هر صفحه شان حسابی و هر ورقشان خاطره ای دیگر دارد.نمی شود ذهن و خاطرمان را از آن خاطرات پاک کنیم به ویژه که این کتابها را نویسنده شان یا شاعران بر ما اهداء کرده باشند.داشتن کتاب و کتابخانه در هر کجا به شرط تامل و تدقیق در آنها البته حسن است،بخصوص در عصر ارتباطات که کتاب یکی از نجیب ترین راههای ارتباطات محسوب می شودو دروغ است که ماهواره و کامپیوتر تلویزیون بازارکتاب را کساد می کنند.در این صورت در کشوری مثل ژاپن کتاب و کتابخانه ای نباید وجود داشته باشد. در حالیکه برابر تازه ترین بررسیها حتی دانش آموزان دبستان ژاپن ماهانه بیش از 7 جلد کتاب می خوانند.*کتاب را نباید فراموش کرد و کتاب فراموش نمی شود،خاصه که کتاب اهدا شده از طرف نویسنده یا شاعرش باشد.کتابهای اهدایی یک حسن دیگری هم دارند و آن اینکه هر وقت آنها را می بینیم یاد شخصیت مولف و یاد خاطره ای که از لحظه ی اخذ آن کتابها داریم در ذهن و زبان ما زنده می شوند،حال اگر نویسنده یا شاعر یک اثر در قید حیات نباشد و یا دور از ما زندگی بکند آن کتاب و آن دست نوشته ارج و قرب جداگانه ای پیدا خواهد کرد.

 

از میان اشعاری که در باب کتاب سروده شده هیچ کدام به اندازه ی این شعر از جامی در ذهنم جای نگرفته است و اکنون به مناسبت روز کتاب و کتابخوانی دوباره آن را مرور می کنم.

 

ز دانایان بود این نکته مشهور

که دانش در کتب، داناست در گور

انیس گنج تنهایی کتاب است

فروغ صبح دانایی کتاب است

درونش همچو غنچه از ورق پر

به قیمت هر ورق زان یک طبق دُر

همه مشکین غزالان توی بر توی

ز بس رقت نهاده روی بر روی

ز یک‌رنگی همه یک روی و هم پشت

گر ایشان را زند کس بر لب انگشت

به تقریر لطائف لب گشایند

هزاران گوهر معنی نمایند

گهی اسرار قرآن باز گویند

گه از قول پیمبر راز گویند

گهی از رفتگان، تاریخ خوانند

گه از آینده اخبارت رسانند

گهی ریزندت از دریای اشعار

به جَیب عقل گوهرهای اسرار

به هر یک زین مقاصد چون نهی گوش

مکن از مقصد اصلی فراموش

 

 *(روزنامه ایران-چهارشنبه هشتم دیماه 1378صفحه اول)

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و چهارم آبان 1389 و ساعت |

 

بير طرفه صنم كه عقل كامل

گوردوكجه اوني اولوردي زايل

عالم سر موينين طفيلي

محبوبه‌ي عالم، آدي ليلي

داستان ليلي و مجنون ساخته و پرداخته ذهن شاعران و داستانسرايان نيست، بلكه داستان يك عشق واقعي است كه ما بين قيس (مجنون) و ليلي بنت سعد اتفاق افتاده است.

محل وقوع اين عشق سرزمين بي آب و علف عربستان است و عاشق و معشوق هر دو مسلمان، اما همه حكايتها و داستانها، آن نيست كه دقيقاً و در عالم واقع اتفاق افتاده است.

ذوق شخصي، قدرت خلاقه، نوع بيان، سطح سواد و بينش هر شاعر در سرودن اين ماجرا كاملاً مشخص و مشهود است. گذشته از نظامي كه نام ليلي و مجنون با مثنوي او بلند آوازه گشته. محل وقوع حوادث را از صحرا به مكتب كشانده است، فضولي نيز با الهام از آن، داستان را به نظم كشيده و ويژگيهاي خاص به آن بخشيده است.

ويژگي مهم ليلي و مجنون فضولي اين است كه اولاً به زبان تركي سروده شده و ثانياً در قالب مثنوي گاه غزل يا مربعي از زبان قهرمانان داستان بيان كرده و ثالثاً حالت ترجمه بيت به بيت از روي نسخه نظامي به آن نداده است. ليلي و مجنون فضولي در عين اينكه الهام گرفته از ليلي و مجنون نظامي است اما در ذوق و بينش و قالب و بيان جزييات حوادث و افزودنيهاي ديگر، اثر مستقلي به شمار مي‌رود. اما چون قصد اين مطلب كوتاه بر مقايسه است، دو نمونه جهت آشنايي آورده مي‌شود.

بر اساس هر دو داستان «ليلي» در فصل پائيز، زماني كه برگهاي درختان زرد شده و بر زمين مي‌افتادند، فوت شده است. تصوير نظامي از آن صحنه چنين است:

شرط است كه وقت برگريزان

خونابه شود ز برگ ريزان

سيماي سمن شكست گيرد

گل نامه خون به دست گيرد

چون باد مخالف آيد از دور

افتادن برگ هست معذور

و فضولي مي‌گويد:

بير فصل كه دست غارت دي

گلزار بساطن ايلدي طي

ماتمكده اولدي عرصه‌ي باغ

ماتمده سرود ناله‌ي زاغ

سوندي گول و لاله تك چراغي

صرصر يئلي ائيدي باغي

در مراسم خواستگاري ليلي، پدر قيس، سخناني مي‌زند كه نظامي آنها را به عنوان سندي از وضعيت اجتماعي و بينش واپسگرانه عليه زن به ثبت مي‌رساند. در حقيقت نظامي آنچه را كه هست مي‌گويد، اما فضولي«آنچه را كه بايد باشد» را هم بر آن اضافه مي‌كند.

معروف‌ترين اين زمانه

داني كه منم در اين ميانه

هم حشمت و هم خزانه دارم

هم آلت مهر و كينه دارم

من در خرم و تو در فروشي

بفروش متاع اگر بهوشي

چندانكه بها كني پديدار

هستم به زيادتي خريدار

                                                                                                                 «نظامي»

                                          

سر دفتر اهل روزگارم
 

هر نئجه دئسم يوز اونجا وارام

نخل اميلم ثمر وئروبدور

ايزد منه بير گهر وئربدور

بير لعلين ائشيدميشم سنون وار

كيم لولو و مه اودور سزاوار

لطف ايله عنايت و كرم قيل

او لعليه دري محترم قيل

                                                                                                                   «فضولي»

داستان ليلي و مجنون كه از عشق مجازي آغاز شده و به عشق عرفاني ختم مي‌شود يكي از زيباترين داستانهاي عاشقانه جهان است. پدر مجنون كه از علاقه جنون‌آميز فرزند نسبت به ليلي در مي‌ماند، مصمم مي‌شود كه فرزند را به زيارت خانه خدا برده و به او آموزش دهد كه در اين درگاه هر چه بخواهي مستجاب خواهد شد. به مجنون مي‌گويد از خدا بخواه كه اين عشق را از تو بگيرد. اما مجنون در آن بارگاه دعايي مي‌كند كه اشك در چشمان پدرش حلقه مي‌زند.

يا رب به خدايي خداييت

وانگه به كمال پادشاييت

كز عشق به غايتي رسانم

كو ماند اگر چه من نمانم

                                                                                                               «نظامي»

 

يا رب بلاي عشقله قیل مبتلا مني

 

 

بيردم بلاي عشقدن ائتمه جدا مني

كئديكجه حسنون ايله زياده نگاريمين

 

 

گلـديكجه درديــــنه بتـــر ائت مني

ياد هر دو سخنور بزرگ گرامي باد..

 

+ نوشته شده توسط خدایی در چهاردهم آبان 1389 و ساعت |

از همان آغاز جواني، عاشق كتــاب و مطالـــعه و بحث و فحص بود. اين عطش سيراب نشدني زمينه در خانواده‌ي مادريش داشت. دائــيش «بـــهاءالدين خرمشــاهي» كه از حافظ شناسان بـنام عصر ماست، در شكل‌گيــري شخصيت و انــديشه‌ي او بدون تأثير نبود. با مرتــضي تــوسط يكي از همكلاسي‌هاي دوران دانـشگاهيم آشنا شدم. اين دوست داماد خانواده اسعدي بود. در سال ۱۳۵۴ با مرتــضي بـيشترين حشر و نشر را داشتم. پركار و پر حوصله و پــرخوان بود. با ايـــنكه عضو هيچ سازمان و تشكيلاتي نبود، اما درد مـــردم و نابـــسامانــيهاي اجتـــماعي و اقــتصادي را داشت آيا او دواي اين دردها را در «ســوسيـــاليــزم» مي‌جست؟ دوكتـاب اوليه‌اي كه براي تـرجمه انتخاب كرد، حالي از چنين گرايشي بود. او «رودزيا» نــوشته‌ي مارتـــين لوني را در سال ۱۳۵۶ ترجمه كردو يـــك مقــدمه‌ي شش صفــحه‌اي بـــر آن نوشت كه خواننده وسعت اطلاعات تاريخي و علاقمندي متـرجم را به رفع تـــبعيض نـــژادي و استـــعمار و استــثمار مشــاهده كرد. از «پاتريس لومومبا» شاهد مثال آورد كه«تاريخ روزي حرف آخر را خواهد زد.البته نه آن تاريخي كه در بـــروكسل، پـاريس، واشنگتن و سازمانهاي ملل مي‌‌آموزند بلكه تاريخي كه كشــورهاي رها شده از بــند استــعمار و حكام عروسكي آن مي‌آموزنــد. ص ۲۰»

«مسأله مورد بحث اين كتاب است كه ادامه يافتن سلطه‌ي سفيد پوستان را در رودزيا تـــا امروز فقـط با توجه به زمينه‌ي تاريخي مي‌توان دريافت ... قدرت سياسي سكنه‌ي سفيد پوست اين كشور، به آنان امكان داد طرحي در زمينه‌ ی روابــط نژادي پياده كنند كه آفريقاييان را در جهت حصول منافع سفيد پـــوستان در تـــمام زمينـــه‌ها بـكار گيرد. استـــعمار به هـــر شكلي كه باشد هدف نهائي آن عبارت است از تامين منافع قدرت استعمارگر. ص ۱۳»

«سوسيــاليزم در شيلي» دومين تـــرجمه مرتـــضي اسعـدي است كه در سال ۱۳۵۸ انـــتشار يــــافت. اين كتـــاب تـــرجمه‌اي است از مصــاحبه‌ي «رژي دبــره» فيـــلسوف ماركسيست فرانــسوي با «ســالـــوادور آلنـده» رئـــيس جمهور انـــقلابي شــيلي كه حكومتــش را با كودتاي نظامي ساقط كردند. اسعدي در مقدمه‌ي دوازده صفحه‌اي اين كتـــاب، وضعيــت جغرافيائي و سياسي و تـــاريخي شيلي را به خوبي توصيف كرده و سپس به اصل متن پرداخته است. به قسمتي از ترجمه فرمائيد:

دبره: رفيق پر زيدنت، آيا قدرت شخصيت را دگرگون مي‌كند؟

 

آلنـده: حتماً رژي، مردم قبلاً مرا «رفيق آلنده» صدا مي‌كردند و حالا« رفيق پــرزيدنت» خطابم مي‌كنند.

 

دبره: آيا يك سوسياليست مبارز نيز زماني كه به رياست دولت برسد تغيير مي‌يابد؟

 

آلـــنده:نه،من معتقدم رئيــس دولتي كه سوسيــاليست باشد سوسيـاليست باقي مي‌ماند، ولي اقداماتش بايد با واقعيات سازگار باشد.

 

دبره: واقعاً بديع است كه سوسياليستي در رأس قدرت نيز همچون يك سوسياليست احساس و عمل كند! رفيق اين چنين رهبراني بسيار معدودند.

 

آلنده: بله، متـــاسفانه راست مي‌گوييـــد و حتي احزاب ماركســـيستي كه بـه معني حقيقي كلمه ماركسيست باشند نيز بسيار معدودند. ص ۲۵

 

                                           *     *     *     *

مرتــــضي در سال ۱۳۵۷ بــا فروپاشي نظام سلطنتي و روي كار آمدن دولت جمهوري اسلامي، نـفس تازه‌اي كشـيد و با ديـــانتي كه داشت كارش را مضـــاعف ساخت. آن سال من به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و بناگزير به شهرستان منتقل شدم، تا چند سال آثـــار چاپ شده‌اش را برايــم مي‌فرستاد، اما ناگهان همه چيز قطع شد، نه تلفن، نه نامه، و نه ارسال كتـــاب و مطلب. بـعدها فهميدم كه گرفتاري خاصي برايش پيش آمده بود«!» و پس از آن در دانشگاه تدريس مي‌كرد. و طبعاً دوري مسافت دير به دير به گوشم مي‌رساند. اما يك روز اتــفاق بسيار بدي افتاد. روز پنج‌شنبه اول شهريور ماه ۱۳۷۵ بود كه روزنامه‌ «همشهري» را از سر اتفاق ورق مي‌زدم كه مصاحبه‌ي تكان دهنده‌اي توجه‌ام را جلب كرد. مصاحبه‌گر در معرفي نوشته بود:«دكتر مرتضي اسعدي محقق و مترجم پركار و توانمند، در اثر ابتلا به سرطان معده، در منزل بستري است. از وي تــا كنون 17 كتاب مستقلاً و مشتــركاً تأليف و ترجمه شده است كه از ميان آنــها مي‌توان به «فـلسفه سياسي» و ترجمه‌ي «جوانان مسلمان و دنياي متجدد» و نيز تأليف دو جلد ابــتدايي «دايره‌المعارف جهان اسلام» اشاره كرد. با آرزوي شفاي عاجل براي ايشان...»

پـــيش از آنــكه مصاحبــه را بـــخوانم، لحظاتــي چشمانــم را بستم. قطره‌ي اشكي از چشمانم چكيـد و تمام خاطراتم را با او شفاف‌تر ساخت. دو ماهي طول نكشيد كه در همان روزنامه (۱۵مهر ماه ۱۳۷۵) خبر درگذشت مرتضي را خواندم. پس از آن هر وقت ياد مرتضي افتاده‌ام مصاحبه‌اش را مرور كرده‌ام كه بسيار خواندني است.

                         

                                 دو نعمتي كه مردم قدرش را نمي‌دانند!

اشاره:

فكر مي‌كردم همه گاه برومند خواهم ماند. پاها و بازوانم در خدمت تن و همه به فرمان ذهن فعالم، در پي يافتن پاسخ پرسشهاي ناپيدا، تاخت و تاز خواهند كرد. با تمدد اعصاب سالها بيگانه بودم و سخن آناني را كه حرف و حديث از تعطيلات و مسافرت همراه خانواده مي‌زدند، به سخره مي‌گرفتم و اين سخنان را را بهانه‌هايي مي‌دانستم براي شانه خالي كردن از زير كار.

سن به 42 رسيد و من همچنان، خود را جواني بيست ساله به حساب مي‌آوردم، و به همين ميزان نيز از جسم كار مي‌كشيدم، تبهاي شديد پياپي را، هيچ مي‌انگاشتم و 6 ساعت كار در روز را بدون وقفه، و حتي بدون آشاميدن قطره‌اي آب و استراحتي اندك از كلاسي به كلاس ديگر پيوند مي‌زدم.

ناگهان گويي زمان ايستاده، در زمستاني سرد، و در مدتي كمتر از دو ماه وزرنم از 78 به 43 كيلو كاهش يافت و « طي شد آن غوغا، فنا شد آن خروش».

اكنون ماههاست در منزل افتاده‌ام، حسرت كش جرعه‌اي آبم و سق زدن به يك لقمه نان برايم آرزويي دست نايافتني شده است. من با سرم روزگار مي‌گذرانم.

دكتر « مرتضي اسعدي» محقق و مترجم پركار و توانمند در اثر ابتلا به سرطان معده، در منزل بستري است. از وي تا كنون 17 كتاب مستقلاً و مشتركاً تأليف و ترجمه شده است كه از ميان آنها مي‌توان، به «فلسفه سياسي» و ترجمه «جوان مسلمان و دنياي متجد» و نيز تأليف دو جلد ابتدايي دايره‌المعارف جهان اسلام اشاره كرد. با آرزوي شفاي عاجل براي ايشان،؟ ديدار حاضر را با هم مي‌خوانيم.

س. از چه زماني فهميديد كه مبتلا به بيماري سرطان هستيد؟

ج. همزمان با فوت مرحوم دكتر زرياب خويي، و در مراسم تشييع پيكر آن بزرگوار كه مصادف با ماه مبارك رمضان هم بود. يكي از دوستان من را ديد و گفت: اسعدي چهره‌ات بيش از حد معمول زرد و رنگ پريده است. ابتدا فكر كردم به دليل روزه‌داري است و چندان جديش نگرفتم اما با تكرار اين جمله از جانب چند تن ديگر از دوستان، دچار شك شدم تا هنگام افطار كه تب كردم و پشت بند آن خونريزي شديد معده.

وقتي به دكتر مراجعه كردم، پس از اندوسكوپي و سردوانيدنهاي زياد كه ده ماه به طول انجاميد، ابتدا گفتند يك خونريزي معده ساده است، اما بعد كه نزد دكتر ملك زاده و دكتر واحدي رفتم آنها گفتند حداقل دو سال شما مبتلا به اين بيماري هستيد.

س. چرا ما عادت داريم، قبل از وقوع يك رويداد يا حادثه به فكر پيشگيري آن نباشيم و اصلاً چرا ما بيشتر به درمان توجه مي‌كنيم تا پيشگيري؟

ج. اين نكته‌اي كه اشاره كرده‌ايد، منحصر به سلامت تن و روان نيست، بلكه در تمامي عرصه‌هاي اجتماعي، سياسي ... هم ساري و جاري است. اما در بخش بهداشت و پزشكي، نمود بيشتري پيدا مي‌كند. و فكر كنم دليل آن هم اين باشد كه ما در كشورمان وضعيت بهداشتي پيشرفته‌اي نداريم، طبيب، به جاي آنكه مشتاقانه و از سر درد با بيمارش بنشيند و صحبت كند، تند و سريع برايش نسخه مي‌پيچد و ردش مي‌كند كه برود. مريضها، با وجود داشتن پرونده، از ياد پزشكان مي‌روند.

شما كمتر پزشكي را سراغ داريد كه به بيمارش تلفن بزند و وضع مزاجيش را بپرسد. به همين جهت بيماران كمتر به پزشكان اعتماد مي‌كنند، اين نكته را هم به عنوان يك جمله معترضه عنوان كنم كه قصدم، جسارت به تمامي پزشكان شريف و محترم نيست چرا كه كار آنها هم معلول جريانات تاريخي اجتماعي است كه قرنهاست ما ايرانيان گريبانگير آنيم خود بنده در عرض ده ماه، سه تا متخصص عوض كردم، اما هيچكدامشان نتوانستند بيماريم را تشخيص بدهند. الان مردم رويكردشان به طب سنتي صميمانه‌تر است و از گل گاو زبان بيشتر خوششان مي‌آيد تا فلان آنتي بيوتيك و مسكن. حتي زعماي مملكت ما از قديم الايام، هنگامي كه بيمار مي‌شدند، به جاي مراجعه به طبيب وطني، رفتن نزد پزشكان لندني را ترجيح مي‌دادند.

س. با اينكه بيماري سختي داريد و همسرتان هم از ما خواسته است تا مراقب باشيم شما زياد صحبت نكنيد، تعجب مي‌كنم كه شما، به مانند روزهاي عادي، به زندگي اميدوارانه نگاه مي‌كنيد و اصلاً مراقب اوضاع مزاجيتان نيستند؟

ج. براي من تفاوتي ندارد كه بيمار باشم يا نباشم، در هر حال، همه روزي از اين دنيا خواهند رفت، اما هر نارسايي كه در جامعه‌ام مشاهده مي‌كنم، حس مي‌كنم، من هم در به وجود آمدن و تداوم اين نارسايي دخيل بوده و هستم.

س. قبل از اينكه بيمار شويد، بيشتر به چه چيزهايي فكر مي‌كرديد؟

ج. قبل از بيماري بيش از هر چيز به اداي مسئوليتم فكر مي‌كردم. از حكيمي نقل است كه: نپرس جامعه برايت چه كرد، بپرس تو براي جامعه چه كرده‌اي؟ اعتقاد به اين تفكر باعث مي‌شد تا شبانه روز، ۱۹ ساعت كار كنم، چرا كه اعتقاد دارم يكي از عوامل اصلي عقب ماندگي ما، كار نكردن و اكتفا به اظهار فضل و حرافي است! براي من مهم كار بود، و اعتقاد دارم، شما اگر كار ناقص هم بكنید ، بهتر است از بيكاري و تن پروري، به قول مولانا كوشش بيهوده به از خفتگي.

س. الان كه بيمار هستيد به چه فكر مي‌كنيد؟

ج. اگر خداوند به من سلامتي عنايت كند، باز هم آدم راحت طلبي نخواهم بود. بلكه به مانند مارگزيده‌اي، با در پيش گرفتن يك اعتدال عاقلانه در استفاده از جسمم به كار ادامه خواهم داد.

س. سلامتي بهتر است يا ثروت مادي؟

ج. هيچ ثروتي به سلامتي نمي‌رسد. حديث نبوي است كه مي‌گويد: دو نعمتند كه كمتر كسي قدرشان را مي‌داند. تندرستي و امنيت. قدر نعمت امنيت را در زمان جنگ و موشكباران به خوبي دريافتم. اما قدر عافيت و سلامت به قول شيخ اجل آن داند كه به مصيبتي گرفتار آيد.

س. وقتي آدمهاي سالم را مي‌بينيد به ياد چه مي‌افتيد؟

ج. به ياد نصحيتهاي دوستان و اهل خانواده، كه وقت ناهار كار نكن، استراحتت را به موقع انجام بده و كارت را هم به موقع.

س. با اين همه كاري كه مي‌كرديد، خانواده و همسرتان عصباني نمي‌شدند كه چرا آنها را به موقع به تفريح و گردش نمي‌بريد؟

ج. خانواده من ناراضي نيست، و بنده را به عنوان يك پدر و همسر خوب قبول دارند، من تمامي اوقات فراغتم را به خانواده اختصاص مي‌دادم، و به تناوب به همراه آنها براي قدم زدن به پارك و تفرجگاهاي ديگر مي‌رفتيم. شامي مي‌خورديم و ...

س. بهترين داستان بلندي كه خوانديد؟

ج. «كليدر» محمود دولت آباد: كه بسيار به دلم نشست.

س. با توجه به مطالعات و تحقيقاتتان در زمينه‌ فرهنگ و تمدن اسلام و ايران، چه چيزي را در مردم ايران برجسته مي‌بينيد؟

ج. نقش عظيم عنصر ايراني در بنا و حفاظت و تداوم تمدن اسلامي، و بنده به اين سخن ابن خلدون اعتقاد دارم كه اگر ايرانيها نبودند اصلا تمدن اسلامي شكل نمي‌گرفت.

س. استاندارد تدريس استاد در دانشگاه چقدر است؟

ج. نهايت هفته‌اي دو تا چهار ساعت.

س. پس چرا الان بعضي از اساتيد ما بيش از 4 ساعت در هفته تدريس مي‌كنند؟ و يا خود شما كه در صحبتهايتان اشاره كرديد به اينكه روزي 6 تا 8 ساعت درس مي‌داديد؟

ج. چون استاد بعد از سالها درس خواندن و طي كردن مدارج علمي، براي تأمين معاش معمولي خود لنگ مي‌زند. اين چنين استادي نه وقت مطالعه دارد و نه هنگام تدريس، مطلب تازه‌اي براي ارايه به دانشجو.

س. نتيجه بي‌توجهي به قشر فرهنگي به خصوص اساتيد دانشگاه در كجا بروز پيدا مي‌كند؟

ج. نتايج اين كار دير خودش را نشان خواهد داد. فقر فرهنگي، سازي است كه صدايش بعدها به گوش مي‌رسد.

س. بزرگترين بيماري جامعه‌ي ما چيست؟

ج. ريا كه آن هم معلول استبداد تاريخي است كه آدمها هيچ گاه جرأت نكردند در طول تاريخ خودشان را ابراز كنند.

س. دليل رواج فرهنگ رياكاري در ميان ما چيست؟

ج. چون در گذشته در اين جوامع سلطه و ستم تاريخي حاكم بوده تا قانون، و مردم به جاي همراهي و پيروي از قانون همسويي با طبقه سلطه جو را مد نظر داشتند.

س. اگر بخواهيم فرهنگ منفي، تزوير و ريا را از بين ببريم، چه بايد بكنيم؟

ج. بايد قانون را تقويت كرد و به تمامي اقشار جامعه فهماند كه حرف آخر را قانون مي‌زند و لاغير.

س. چه آرزو يا آرزوهايي داريد؟

ج. براي خودم آرزوي سلامتي و براي جامعه دوست دارم، مردم وقت را به تفريح و تفنن نگذرانند و هر كدام آرش وار از تمام وجود خود براي پيشرفت آن مايه بگذراند.

ما هم دعا مي‌كنيم و نيز طلب مساعدت از حضرت حق كه شفاي عاجل به جناب عالي عنايت فرمايد.

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و نهم مهر 1389 و ساعت |

 

ســر ارادت ما و آستــان حضـــرت دوســت

که هر چه بر  سر ما می رود ارادت اوست

نـــظیر دوست نـــدیدم اگرچه از مـه و مهـر

نـــهادم آیـــنـه ها در مــقابـــل رخ دوســـت

نــثار روی تو هر برگ گل که در چمن است

فــدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست

مــگر تـــو شانــه زدی زلف عنـبر افشان را

که باد غالیه سا گشت و خاک عنبربوسـت

رخ تـــو در دلــم آمـــد مـــراد خواهــم یافـت

چرا که حال نـــکو در قفـــای فال نـــکوست

صـــبا ز حــال دل تـــنگ ما چه شــرح دهــد

که چون شکنج ورقهای غنچه تو بر تــوست

نه من سبــوکش این دیــر رنـدسوزم و بـس

بسا سرا که در این آستانه سنگ و سبوست

زبـان نـــاطقه در وصــف حسن او لال اسـت

چه جای کلک بــریــده زبــان بیـهده گوست

نــه این زمان دل حافـظ در آتـش طلب است

که داغـــدار ازل همـچو لاله ی خود روسـت

 

 

ترتیب ابیات:

۲۹.قــدسی:۱ .۲ .۳ .۴ .۵ .۶ .۷ .۸ .۹

۵۸.قـزویـنی:۱ .۲ .۶ .۵ .۸ .۳ .۴ .۷ .۹

۵۷.خانــلری:۱ .۲ .۶ .۵ .۷ .۳ .۴ .۹ .۸

۵۸.ســـایـــه:۱ .۲ .۶ .۴ .۷ .۳ .۵ .۸ .۹

۵۲.نیـساری:۱ .۲ .۶ .۵ .۸ .۳ .۴ .۷ .۹

 

اختلاف نسخه ها:

۴- غالیه سای است و ... خانلری

۵- در دلم آمد...قزوینی

۷- کارخانه سنگ و سبوست ...قزوینی

    کارخانه خاک سبوست...خانلری.سایه.نیساری

۸- در وصف شوق نالان است..قزوینی.سایه.نیساری

   در وصف شوق ما لال است...خانلری

۹- در آتش هوس است...قزوینی.خانلری.سایه

+ نوشته شده توسط خدایی در دوازدهم مهر 1389 و ساعت |
 

*غزل انتخابی به مناسبت 8 مهر ماه روز نکوداشت جهانی مولوی:

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخن شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور ازاین بی خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخنها ی نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که بسر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته است و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می باش چنین زیر وزبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه ی پر نقش و خیال

خبر از این خانه برو و رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

+ نوشته شده توسط خدایی در چهارم مهر 1389 و ساعت |

اول مهر ماه آغاز بازگشائی مدارس هست اما نه  اول مدرسه است و نه اول کتاب و درس.چرا که جامعه ی ما با این سه واژه به مفهوم امروزی حداقل از 123 سال پیش زمانی که مرحوم میرزا حسن رشدیه اولین مدرسه را به سبک مدرن در سال 1266 ه .ش در محله ششگلان تبریز دایر نمود آشنا می باشد و البته پیش از آن هم حدود هفت قرن پیش به همت رشید الدین فضل الله همدانی بزرگترین دانشگاه در رشته های مختلف پزشکی و پرستاری و دینی و نجوم و ریاضی و ادبی با چهارصد دانشجو از کشور های مختلف به نام "ربع رشیدی" در تبریز به فعالیت پرداخت که خرابه های آن هنوز هم در "ولیانکوه" مشاهده میشوند.مکتب ها و مدارس دیگر دینی نیز در طول تاریخ در سراسر ایران نقش عمده و اساسی در تربیت و آموزش داشته اند.از ویژگی های این مکاتب بحث و گفتگوی طلاب و محصلین جهت هر چه بیشتر درونی شدن و عمیق تر شدن مفاهیم درس بود. مزیتی که مدارس جدید ما از آن بی بهره ماندند.

این مباحث که گه گاه به "قیل و قال" تعبیر می شد. آنقدر جدی و مستمر بود که گاه  شاعران بزرگی چون حافظ را به فکر زنگ تفریح می انداخت :

از قیل وقال مدرسه حالی دلم گرفت

یک چند نیز خدمت معشوق ومی کنیم

آن شیوه ی "قیل وقال" در طول تاریخ البته کم رنگتر شد وامروز در مدارس و دانشگاهها تقریبا چیزی از آن باقی نمانده است و به قول بزرگی سطح علم و دانش در جامعه ی ما گسترش یافته ولی از عمق آن بسیار کاسته شده است.انگار به تعبییر شهریار درس ها نه به جهت "دانستن" بلکه به جهت "ندانستن" و با هدف سریع مدرک گیری خوانده می شوند:

درس این زندگی از بهر ندانستن ماست

این همه درس بخوانیم وندانیم که چه

به هر حال اول مهر ماه را که روز تجدید بازگشائی درس و مدرسه و کتاب است باید گرامی داشت با این امید که بخوانیم و بدانیم. مطلب را با ابیاتی از مرحوم رشدیه که شاگردانش دسته جمعی آنها را در مراسم صبحگاهی می خواندند به پایان می برم:

باغ و بهشت ما همه گلزار مکتب است

بر قلب ما سرور زدیدار مکتب است

این مکتب سعیدکه "رشدیه" نام اوست

دارالفضائل است در انظار مکتب است

یارب به لطف و مرحمت خود نظر نما

بر حال آنکسی که پرستار مکتب است.


+ نوشته شده توسط خدایی در سی و یکم شهریور 1389 و ساعت |

 

سؤال : لطفا اگر ممكن است بفرمائيد عشق در شعرهاي شما چه نقشي دارد؟

جواب : شما مي دانيد كه اصولا خودشناسي از راه علم و عقل و تفكرحاصل نمي شود لازمه خودشناسي عشق است، عشق هم تشعشع ذات الهي است.اما مراتب مختلف دارد، كلاسهاي متفاوت دارد.خيلي ها هستند عشق و هنر را مي گيرند، اما چون كلاسشان پائين است لباس و ظاهر آن را به جاي خود آنها مي گيرند تنها كساني كه به كلاس بالاتر مي رسندمعني اينها را درك مي كنند.انسان هم يكمرتبه نمي تواند به بالاترين كلاس برسد، اينست كه انسان يكمرتبه حافظ متولد نمي شود، حافظ را بايد از چهل سالگي به بالا شناخت.يعني از وقتي كه به آخرين كلاس رسيده.عشق در سنين مختلف، محدوده هاي مختلفي دارد.عشق به پدر، عشق به مادر، عشق به يك دختر‌‍[اما انسان كامل دراين كلاسهاي پائين درجا نمي زند] محدوده را بزرگتر و بزرگتر مي كند تا جائي كه، تمام آفرينش را مي گيرد و نظير سعدي مي گويد، عاشقم برهمه عالم، كه همه عالم از اوست.با اين وصف مي توان گفت كه من با عشق زاده شدم، با عشق زندگي كردم و با عشق هم جان خواهم داد.طبعا شعر من هم انعكاسي از روحيات واقعي خودم هست.

سؤال : آيا يك شاعر مي تواند تمامي احساسات خود را درمورد موضوعي خاص به وسيله ي شعر بيان كند؟

جواب : نه خير، انسان نمي تواند آنچه بالقوه دارد، تماما به فعل درآورد.يك شاعر حتي در موفق ترين اثرش، آنچه را كه در ايده آل دارد نمي تواند تصوير كند، منتها مسأله نسبيت است يكي توانائي تصوير گوشه اي از ايده آلش را دارد و يكي به ايده آلش نزديك مي شود.

سؤال : درمورد نيما چه نظري داريد؟

جواب : نيما دراينكه شاعر بود هيچ شكي نيست.تخيل و فانتزي لطيف داشت.افسانه اش بهترين دليل است.در قسمتهائي از آن : [ناشناسا كه هستي كه هرجا با من بينوا بوده اي تو؟ هر زمانم كشيده در آغوش بيهشي من افزوده اي تو اي فسانه بگو پاسخم ده افسانه - بس كن از پرسش، اي سوخته دل بسكه گفتي دلم ساختي خون باورم شد كه از غصه مستي هركه را غم فزون، گفته افزون عاشقا تو مرا مي شناسي] عرفان و معنويت هست.نيما مي خواست سبكي تازه و نو را تجربه و آزمايش كند.منتها در دوره اي گير كرده بود كه شاعر نمي خواستند.سياست برهمه چيز چيره شده بود و مي خواست همه چيز را خراب كند.اينست كه نيما به عرفان نرسيد.با اينكه شاعر بود و شاعر واقعي هم بود.

سؤال : تحقيقا ازبين شعراي متقدم و متأخر علاقه خاصي به حافظ داريد.اگر ممكن است علت اين علاقه را توضيح دهيد.

جواب : خود شعر(حقيقت شعر) يك لطائف روحي است.الهام كه مي گوئيم آن را از جهان روح مي گيريم.اين يك بحث است، بحث ديگر درمورد شكل و تكنيك شعر است.تكنيك ممكن است دربعضي ها خيلي قوي باشد مثل سلمان ساوجي، ايرج حتي ملك الشعرا.اما معنويت و روحانيت شعر مربوط به سيروسلوك وباطن انسان است[اين هردو بايد در يك شخص جمع باشند تا او را شاعر كامل بشناسيم، حافظ چنين شاعري بود.]

سؤال : هنوز در ذهن عده اي اين ايراد بر حافظ هست كه چرا مثلا شاه شجاع را تعريف كرده.

جواب : بيخود، شاعر بايد همه را ارشاد كند.تربيت و ارشاد هم بردونوع است : تشويقي و تنبيهي.سلاطين را بايد در محذور قرار داد، مثلا بايد گفت كه تو عادل هستي، چنيني و چناني غرض شاعر اينست كه او را تعديل و تأديب كند(حافظ و سعدي مداح نبودند كه هر پادشاهي را تعريف كنند.سعدي اتابك زنگي را كه ادب دوست بود و تربيت پذير بود ارشاد مي كند نه اميران حجاج صفت را، به اينها مي گويد :

بـــه چه كــار آيـــدت جهــــانــــداري                     

                                           مــــردنـــت بـــه كه مـــردم  آزاري

حافظ هم همينطور، شاه شجاع را تعريف مي كند نه تيمور را، به تيمور مي گويد :

آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست

                                           عالمي ديــگر ببــايد ساخت وز نو آدمي

يعني كه تو اصلا آدم نيستي.جرأت حافظ و سعدي در ارشاد پادشاهان با آن نصايح بي پروا قابل تحسين است.

نـــكنــــد جور پيــــشه ســــلطـــاني 

                                           كه نــــيايــــد ز گـــــرگ چـــوپــــاني

یا:

پــــادشـــاهي كه طـــرح ظلـــم افكند

                                           پــــاي ديـــــوار مــــلك خويـــش بكند

يا :

جهــــان اي بــــرادر نـــمانـــد به كـس

                                          دل انـــدر جهــــان آفـــرين بــند و بس

مـــكن تـــكيه بـــر ملك دنـــيا و پـشت

                                          كه بسيـار كس چون تو پرورد و كشت

چـــو آهنـــگ رفتــن كنـــد جـان پــــاك

                                          چه بـــر تــــخت مردن چه بر روي خاك

 

سؤال : استاد، بعد از يك عمر زندگي شاعرانه كه حاصل آن محبوبيتي بي نظير دربين ايراني ها و بخصوص آذربايجاني هاست چه آرزوئي داريد؟

جواب : آرزوي من رسيدن به جاودان است.اينجا ما دچار زمان و مكان هستيم.زمان و مكان هم چاه است.بايد از عبادت نردباني درست كنيم و خود را از چاه نجات بدهيم و برسيم به مرحله السابقون.السابقون در سوره واقعه هست.والسابقون السابقون، اولئك المقربون.يعني آنها كه سبقت جسته بودند، اينك پيش افتاده اند اينان مقربانند.

سؤال : به عنوان آخرين سؤال مي خواستم بفرمائيد هنرمند و به خصوص شاعر دراين برهه از زمان چه رسالتي دارد؟

جواب : رسالت شاعر با تغيير زمان و مكان، تغيير نمي پذيرد.خداشناسي رسالت هميشگي شاعر است.آيه قرآن است كه : هو الاول والآخر والظاهر والباطن.اوست اول و آخر و آشكار و نهان.حديث هم داريم كه : اول العلم معرفة الجبار و آخرالعلم تفويض الامراليه.علي (ع) مي فرمايد : ما رايت مشيا و قد رايت الله قبله و بعده و فيه.يعني نديدم هيچ چيز را مگر اينكه خداوند را ديدم پيش ازآن و بعد ازآن و درآن.پس خداشناسي يك اصل است.انسان را خلق كرده كه خداشناس باشد.كنت كنز مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف.خداشناسي هم با علم تنها حاصل نمي شود.ما اوتيتم من العلم الا قليلا. لازمه آن رسالت عشق است و عشق هم دل شكسته مي خواهد.در شعري گفته ام :

خــدا را جا به دلهاي شكسته است

                                         دل بـــشكسته جو تـــا مي تـواني

بــه چشم دل خــدا را بــين، خدا را

                                         كه بـــا ما لـــطف هـا دارد نـــهانـي

                                                                                         

                                                                                           از كتاب «در مكتب استاد»

                                                                                           اثر : ابوالفضل عليمحمدي

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و یکم شهریور 1389 و ساعت |

                                                     

                                    

استــاد دکتر عبـــدالحسین زرین کوب دار فانی را وداع گفت : از چنــدی پیش در نظر داشتیم ویژه نامه ای

برای پاسداشت خدمات گرانقدر وی تـهیه کنیم .بضاعت اندک ما انــجام این وظیفه را نــداد .ضمن تسلیت

فقدان آن گوهر از دست رفته به جامـعه فرهنگی کشور مقاله  ای چاپ نشده از استاد ارجمند جناب آقای

علیمحمدی در خصوص شخصیت اسـتاد که برای ویژه نامه تهیه شده بود تقدیم خوانندگان عزیز می گردد.

                                                                                                              (روزنامه امین)

 

وقــتی بــا چشم های خسـته از تــحقیــق و تتــبع شبانــه  اش وارد کلاس می شـد،

سکوتـی هیــجان بــخش فضای کلاس را انــباشته می کرد . حضـورش تــاثیری داشت

جادویی و کلامش که با صداقت و وسواس یک محقق بی غرض ، اما حقیـقت بین توام

بــود، در گوشـت و استــخوان دانشــجو نـفوذ می کرد ، بــه راستی شــاگرد زرین کوب

شدن غرور انــگیز بود .وجــودش در ســر کــلاس درس بـــزرگی بــود .نه از این بــاب که

تــاریخ ایـــران و اسـلام و تــصوف و ادبیات شرق و غرب بـــا حضورش تـداعی می شد،

بلکه بـیشتر از این جهت که دیدارش ذوق تحقیق و مطالعه را در دانشجو بر می انگیخت.

مانـند قله ای بــود که صعــود به آن اگــرچه مشکل می نــمود،اما رهرو را بــه فتـح فرا

می خوانــد .به کلاس که می رسید بدون مقدمه و حرفهای حاشیه ای درس را شروع

می کرد و پــرهیز و ابــا داشت از اینـکه وقت کلاس را با تعیین سخنرانی های درسی

بــرای دانشجویــان و یــا با تــهیه ی فیش های بی فایــده گرفته شود .چرا که اولی را

شیوه ابتکاری تعلیم درس توسط کسانی می دانست که خود آن درس را نخوانده اند و

دومی را کشف بزرگی در زمینه گریز از تصحیح تکلیف می دانست .

هنر بزرگتر دکتر در برخورد با دانشجویان جوان بود .تفاوت بین ذوق و بینش جوانان را با

بــزرگسالان عمیقـا درک می کرد و نسبت به آن هشدار می داد .کلاس های ادبیات را

می دید که آنــچه به دانشجو عرضه می کننــد با افق دید آنها هماهنگی ندارند و یقین

می دانست که تلمیحات و اشارات جهانـگشا و کشف دشواری های ابیات به نیازهای

جوان دردمنــد پاسخ درستی نـخواهد دادو در نــتیجه طبــع و فهم آنـها به نــاچار جواب

پــرسش هـای ذهــنی خــود را در جای دیــگر و در فرهنــگ دیـگر خواهــد جست. می

گفت :"مساله ما در حال حاضر عبارت شده است از برخورد رستم و سهراب ، در واقع

اگر نسل ما ـ نسل پدران ـ کوششی نکند تا دنیای پـسرانشان را به درستی بشناسد

ممکن است  نــا آگاه و نــاشناخته مثــل رستــم این پـسر را قربانی ناشناخت کند ...

اگر پــیوند فرهنــگ گذشته ما با زندگی نسل جوان از بین برود او دیگر به فرهنگ ایران

تعلقی نخواهد داشت ."

دکتر زرین کوب حقیقتا درکتـاب ها و کلاس ها این پیوند را ـ پیوند بین فرهنگ انــسانی

گذشتـه و جوان امروز ـ هر چه بیشتر محکمتر می ساخت .او بر نـسل مغرور آزاده خو

که هیــچ چیــز را منــفورتر از تــملق و مبــالغه نمی یــافت ، از انــوری و ظهیـر فاریابی

نـگفت .آنــچه از فرهنگ گذشتــه بــرای عرضــه به کلاس می آورد ، ادبیــات عــرفــانی

بـــود .ادبیــاتی که هــم خودی بـــود و هــم با عالی تــریـن شاهــکارهای ادبی جهــان

هماهنگی داشت .

استـاد معتقد است "از تمام آنچه فرهنگ گذشته ایران به دنیا هدیه کرده است ، هیچ

چیــز از ادبیــات عرفــانی آن انـــسانی تــر نیست .این ادبیات عرفانی محکمترین حلقه

پـــیوندی است که فرهنگ ایــران را با تــمام آنچه د ادبیات دنیا انسانی و جهانی است

ارتباط می دهد."

زرین کوب  به عنــوان یک مورخ و نــقد نویس بی غرض و بی نــظیر وقتی قلم به دست

می گیــرد همانند یـک قاضی عادل ، بدون حسد و تعصب و بدون غرور و استبدادی که

معمولا حجاب چشمهای واقع بــین می شوند ، به قضـاوت می نــشیند و چقدر بیــزار

است از منــتقدین به قـول خودش "بازاری" که کار نقد را با فحاشی عوضی گرفته اند .

زرین کوب بــه معنی واقعی یک انـــدیشمند است .در نــامه ای به بـرادرش می نویسد

"احمد جان ...هر کس آنــچه را در زندگی جالــب می یــابد در قصه هم به دنبال همان

می رود ، بـرای تــو رئالیسم اهمیت دارد  ، دیگری افقهای سورئالیستی را ترجیح می

دهد. یکی آن نــوع زندگی را دوست دارد که در حالـت لختی و رکــود بیـــمار گونـه یی

آرام و محزون می گذرد ، دیگری طالب حرکت و هیجان یک زنـدگی پر ماجرا و پر فراز و

نــشیب است ، اما من ، احمد جان به قصــه هایی علاقه دارم که قهرمانانشان بیشتر

اهل اندیشه هستند ."

یــاد زرین کوب یــادآور یک راهپیمایی طولانی تاریخی است ، از مصر باستان ، سومر و

بابل و هند و یــونان دنـیای فراموش شـده کلده تـا کشورهای متمدن و بی نام ونشان

امروز.

یک راهپیــمایی طولانی که انــسان در مسیر حرکتش نه تنها اندیشه های متفکران و

عارفــان و شاعـران ایــرانی بلکه افـکــاری از حکمت دانــته و افلاطون و لرد بــایــرون و

پوشکین و هگل و سارتــر و ... را می بیـند با یک ادبیات انسانی و جهانی روبه رو می

شود .اما آنــچه که در این راهپیمایی غرور انـگیز به نظر می رسد، ارج و بــهای خاصی

است که زرین کوب به هویت فرهنگی کشور خویــش قائل است هویـتی که با آنچه در

هویت ! تــلویزیون القا می گردید در تـضادی آشکار است .در دفتر ایام می نویسد:" این

جا همه چیز نشان می دهد که در کشمکش شـرق و غرب تــلاش سرسختانه ای که

مردم این دیــار در حفظ هــویت خویــش کرده است نــه فقــط بــرای خود مایــه افتــخار

و جاودانی بوده است بلکه برای دنیای انسانیت هم نتایج ارزنده ای داشته است .

از این روســت که بی هیـــچ شور و هیـجانی و بی آنکه ارج و بهای تلاش اقوام دیگر را

معروض نفی و تـــردید سازم ، سعی و تــلاش قوم و دیــار خویش را به چشم اعجاب و

تــحسین می نــگرم .احساس می کنم ک این سرزمین در تـــاریخ انــسانیت آن انـدازه

سهم و تاثیر داشته است که دنیای بی ایران برای انسانیت قابل تحمل نباشد."

زرین کوب به عنــوان یک محقـق سخت کوش و به عنوان استاد والا مقامی که سالها،

چه به جهت تــدریس و چه به جهت مســافــرت های تــحقیقی و ایــراد سخنــرانی به

کشورهای دیــگر رفتــه و با تــمدن و فرهنــگ های گوناگون آشنا شده ، مجذوب هیچ

فرهنگی به جز فرهنگ عرفانی اسلامی و ایرانی نگشته است در کتاب معروف " سر

نی " آشکار می سازد که:

"صدای نی مولانـا را می شنوم که  از ورای قرون ، دنـیای من و تو را به این زندگی بی

پایان می خواند و این هیاهوی بسیار برای هیچ ، که زندگی محنت بار ما در این دره ی

اشک و آه حیــات جسمانی است ، صـدای او را در بانــگ و غریــو پــر خروش و خشـم

خویش محو و خاموش می کند و با این حال هر بـار که از نی نامه و نی سخن به میان

می آیــد احساس می کنم که جز با همجوشی با آن دمنده ای که در این نی جادویی

می دمد ، نمی تــوانم ذوق و شور این آهنــگ آسمانی را ادراک کنــم و کدام منـتقدی

هست که بدون نفوذ در دنیای اثری که موضوع بحث اوست بتواند آن را بدرستی ادراک

کند و برای دیگرانش ارزیابی و تفسیر نماید؟"

 

+ نوشته شده توسط خدایی در چهاردهم شهریور 1389 و ساعت |
عبــاس ( ع) همچنان که برادران بزرگترش حسن ( ع)و حسین( ع) در آخرین روزهایی

که عثمان در خانه ی خویــش محصور بــود،شاهد پـــیشوایی پــدرش در نــماز جماعت

مسجدمدینه بــود.بــعد از کشته شدن عثمان  بیشتر مسلمین انظارشان متوجه علی

( ع)گشت پــس از چند روز فترت در بـــاب خلافـت علی( ع) که که خصوصـا مصری ها

بیش از همه از آن پشتیبانی کردند تـــوافق حاصل شد.اما علی( ع) از قبول خلافت ابا

داشت چرا که حس می کرد در باز گرداندن آن جامعه به حیات ساده ی عهد پیغمبر با

دشواری هایی روبـرو خواهد بـــود.یکبار وقتی با انــبوه مردم و اصــرار آنـــها مواجه شد

فرمود:مرا بگذاریدو کسی دیگر را بجویید که من اگر این کار را بپذیرم شما را به سویی

می بـــرم که خودم می دانـــم و به سخن ملامــت گران گوش نمی دهـم اما اگر من را

واگذارید مانند یک تن از شما هستـم و شاید هم بیش از شما نسبت بــه آن کـس که

شما بــرمی گزیــنید فرمانــبردار خواهم بــود در هر حال این که برای شما وزیر و رایزن

باشم بیشتر به نفع شماست تـــا برای شما امیر و فرمانـــده باشم.امام علی( ع) این

سخنان را به جد و اعتقاد می گفت و قصدش عذر آوردن و بـازارگرمی نبوداما مردم اورا

رها نکردند یک روز سیل جمعیت آنــچنان دور او گرفتند و احاطه اش کردند که دو طرف

ردایش پاره شد و نزدیک بود فرزندانش زیر دست و پا بروند.ابوالفضل ( ع)نیز شاهد این

صحنه ها بود که پـدرش پس از اصــرارها (بیعت اهل مدیــنه و مخالفان عثمان طلحه و

زبیر و ...)به نــاچار خلافت را پــذیرفت.عباس بن علی ( ع)در دوره ی خلافت پنج ساله

ی پدرش( ۳۵-۴۰)هجری نــوجوانی خود را( ۱۳-۱۸ )سالگی در کنــار پــدر،در صحنه ی

سیاسی و نظامی که مشحون از جنگ و در گیـری بـــود در پــشت جبهه های مختلف

گذراند اوقات فراغت را نیز به تقویت روح و جسم (تیر اندازی،شمشیرزنی، سوار کاری

و کسب فضایــل اخلاقی) سپــری می کــرد و در این مسیـر علاوه بر پدر و برادرانش از

مهارتهای پهلوانانی دیگر نظیر مالک اشتر نیز بی بهره نــماند . بـاغداری و رسیدگی به

امور نخلستان نیز دوست داشت.گاهی احادیــث و دیگر آموختــه های خود از اسلام را

در مســجد به دیــگران یــاد می داد و زمــانی هم به شیوه ی پـدرش از تهی دستان و

بـــینوایان دلجویی می کرد و به آنــها کمک می نمود امام نیز او را به این کارها تشویق

کرده و در فرصت های مختــلف از او می خواسـت که پــس از وی پــشتیبان برادرانش

حسن ( ع)و حسیــن ( ع)باشد. در جنــگ های جمل و صفین و نــهروان و بـه خصوص

در جنــگ صفین که عبــاس بن علی ( ع)حدود ۱۵ سال داشت در کنــار برادران و دیـگر

جوانـــان بــنی هاشم شاهد خدعه ها و نـیرنگ های دشمن بــود او همچنین ناظر بود

که چگونه پـــدرش به عنوان خلیـفه ی مسلمین با وجود تــوانایی و قــدرت بــرخورد بــا

مخالفان هرگز پیش قدم در حمله ی جنگ نمی شود و تا امر به معروف و نهی از منکر

را با خداپسندانه ترین شیوه ها اعمال نمی نمود دستور حمله را صادر نمی کرد.عباس

( ع) در تــمام این لــحظه ها در کنــار پــدر بود اما برای کارزار اجازه نمی یافت.(ر.ک به

ملاحظات )هر چند که تــجربه انــدوزی او از فرماندهان زیر مجموعه تهیه و تدارک لوازم

پـــشت صحنــه ی جنگ بــعید نمی نماید.عباس بـن علی ( ع)در دوره خلافت ۵ ساله

پدرش دقت و افراط امام را در اجرای عدالت و در تبعیت از سیرت و شیوه ی رسول که

برای وی موجب دشمن تـراشی ها می شد به عیــنه مشــاهده می کرد تا این که در

سال ۴۰ هجری در ۲۱ رمــضان یکی از خوارج نــامش عبـــدالرحمن بن ملجم ملعون در

مسجد کوفــه امام علی( ع) را در سن ۶۵ سالـگی و به قولی ۶۳ سالگی به شهادت

رساند.در شب شهادت علی عبـــاس بن علی( ع) به همـــراه دیـگر اولاد آن حضرت در

اطراف وی جمع شدنــد و در حالی که چشـمان آنها از گریه سرخ شده بود به وصایای

آن حضرت گوش دادند: ای فرزندان من شما را به تــقوا و پــرهیزکاری دعوت می کنم و

به صبــر و شکیبایی در برابر حوادث و ناملایمات توصیه می نمایم.پای بند دنیا نباشید و

بر آنچه از دست شما رفته حسرت نخورید.شما را به اتحاد و اتــفاق سفارش می کنم

و از نفاق و پراکندگی بـر حذر می دارم مبادا به بهانه ی کشته شدن من در خون های

مردم فرو روید و باید بــدانید که به جز قاتل من کس دیگری کشته نشود.زمانی که من

مردم شما هم یـــک ضربت به او بــزنید و او را مثله نکنــید...حق و حقیـقت را همیشه

نــصب العین قرار دهیــد و در همه حال چه هنــگام غضب و انـدوه و چه در موقع رضا و

شادمانی از قانــون ثابت عدالت پیروی کنید...در حق اقوام و خویشاوندان صله ی رحم

و نیــکی نمایید و از درویشان و مستــمندان دستگیری کنید و بیـماران را عیادت کنید.

"اشهد ان لا الله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله"

خانــدان علوی که هنـگام وصیت امام ( ع)در عین خاموشی می گریستند،پس از پرواز

روح آن حضرت به مــلکوت اعلا،صدای گریـــه و شیــون خود را بــلند کردند.کسـانی که

در اطراف خانــه جمع شده بودند از مصیــبت آگاه گشتـــه و بــلافاصله خبـر شهادت در

کوفه پیــچید و از خانه ها نیز صدای شیــون شنیده شد.امام حسن( ع) به اتفاق امام

حسین( ع) پس از انجام تشریفات مذهبی،جسد پاک آن حضرت را با همـراهی محمد

بن حنــیفه، ابــوالفضل( ع)،یــحیی و عون و دیگر فــرزندان ،صعـصعه بن صوحان و یاران

خاص امام در هشت کیلومتری کوفه،جایی که امروز نـجف اشرف نامیده می شوددفن

کرده و محل قبــر را از بیم اهانت دشمنان ( بنی امیه و خوارج)با خاک یکسان ساخته

و به کوفه برگشتند.امــام حسن ( ع)که تــشییع عمومی مــردم کوفه را در شب صلاح

نــدانسته بود،هنــگام صبح دستور داد برای مصلحت تــابوتی از خانه بــیرون آوردنـدو در

حضور جمع بر آن تابوت نماز خواند و به مدینه روانه داشت.

                                                                  فصل سوم از کتاب شط شکوه

                                                                                           ابوالفضل علیمحمدی

+ نوشته شده توسط خدایی در هفتم شهریور 1389 و ساعت |

قسمتی از مقدمه ی کتاب

میرزا شفیع واضح اگر نه بزرگترین اما معروفترین شاعر آذربایجانی در کشورهای اروپائی است .در معروفیت این ادیب و متفکر و شاعر "بود نشتت"سیاح آلمانی که از شاگردان میرزا شفیع بود فارغ از خدمت یا خیانتی که به آثار استادش کرده نقش عمده و چشمگیر داشته است.از دیگر شاگردان معروف میرزا شفیع "میرزا فتحعلی آخوندزاده" اولین نمایشنامه نویس در کشورهای شرقی است که تا آخر عمر یاد و نام استادش را در هر محفلی گرامی داشت . اهمیت میرزا شفیع علاوه بر اشعار فارسی و ترکی او که به زبانهای انگلیسی و فرانسه و ایتالیائی هلندی نروژی دانمارکی لهستانی و روسی ترجمه گشته و "رو نبشتین" بر روی برخی از آنها آهنگ گذاشته در این نکته نیز هست که ایشان اولین نویسنده کتاب درسی به زبان ترکی در روسیه و موسس انجمن ادبی دیوان حکمت در تفلیس بودند.

در مورد تاریخ تولد و تاریخ وفات این میرزای تبریزی که سراسر عمرش را در گنجه و تفلیس گذرانده چندان اختلاف نظر به چشم نمی خورد. اغلب تذکره ها و محققین تاریخ تولدش را 1794 م (1172 ه ش ) ذکر کرده اند الا دکتر حمید محمد زاده که 1792 م را تخمینا صحیح می داند تاریخ وفاتش را هم بدون استثنا سال 1852 م (1230 ه ش ) ثبت نموده اند.

قالب اشعار فارسی و ترکی این شاعری که حدود شصت سال در آذربایجان زندگی کرده و لقب مشهورترین نماینده ادبیات رئالیستی این دیار را در قرن 19 م به خود اختصاص داده غزل مخمس و قطعه تشکیل داده اند.

محتوی اشعارش نیز اجتماعی و انتقادی و عشقی و اخلاقی و عرفانی است.تاثیری که از شاعران ادب فارسی و ترکی گرفته و در اشعارش منعکس نموده حاکی از تسلط و مطالعات عمیق او در اشعار سعدی و حافظ و فضولی و ناصر خسرو و فخرالدین اسعد گرگانی و... است.

میرزا شفیع گاه همانند سعدی عالمان بی عمل را به باد انتقاد گرفته و گاه مانند حافظ  زحمتی می کشد از مردم نادان که مپرس!

"عقل و عشق" هم در آثار میرزا شفیع در ستیز و جدل می باشد.میرزا شفیع البته مخالف خرافات و جهل و تبعیض هم بود اما اتهام کفر به او با توجه به همین حد اشعاری که در اختیار هست به تعبییر ابن سینا گزاف و آسان نبود.او که فقط در یک مثنوی "نرسیدن و رسیدن نامه" ده بار نام خداوند را به عظمت و بزرگی می آورد و در پایان آن شعر به خود نهیب می زند که باید از عشق مجازی گذشت و به حقیقت پیوست چگونه ممکن است به کفر منتسب شود؟

اما هدف در این کتاب برداشتن اولین قدمی است که در کتابخانه های ما جای خالی آن محسوس است.

منبع: کتاب میرزا شفیع واضح تبریزی شهره در اروپا و کمنام در ایران

                                                                 

                                                                  ابوالفضل علیمحمدی

+ نوشته شده توسط خدایی در چهارم شهریور 1389 و ساعت |

 

منظومه ثعلبیه در قالب مثنوی و در ۱۶۷۶ بیت در بحر هزج سروده شده است. بحر هزج از فعالترین بحور در شعر آذربایجان است واز دیر باز مورد استقبال شاعران نامداری چون فضولی و نباتی و صابر وراجی و.... قرار گرفته است.ملا محمد باقر خلخالی همانند مثنوی سرایان نامداری چون مولوی نظامی و فضولی این قالب را برای حکایت عرفانی اجتماعی خود مناسب دیده است.ابیاتی از این منظومه در بحر هزج مسدس محذوف که در ترکی به آن ( اوچ بولوملو بوتوو ناقص هزج) میگوند :

دوشه دولت فقیر و پست الینه                     قلج گویا دوشوبدور مست الینه

وبرخی از ابیات آن در بحر مسدس مقصور سروده شده  که در ترکی (اوچ بولوملو بو توو لومه هزج) گفته می شود:

توکندی صبری اولدی طاقتی طاق                بو وستعله اونا تنگ اولدی آفاق

به هر صورت ثعلبیه یک حکایت منظوم است و اولین کلمات اولین بیت آن حکایت در ایجاد انگیزه برای مطالعه دقیق کتاب از اهمیت خاصی برخوردار است.

بئــله تقل ائلیه یــــیب میرزا فلانی                 کلامی دوغرودور یوخدور یالانی

لحن ثعلبیه منحصر به فرد است اما سبک آن از یک جهت همانند آثار شیخ اجل سعدی سهل و متنع می باشد. یعنی ملا محمد باقر خلخالی نیز همانند سعدی تمام آموخته های دینی و اجتماعی خود را با چالاکی وزبردستی وبه مدد قریحه ی توانا و اندیشه ی سحر آفرین خود چنان بیان کرده است که در ظاهر ساده و همه فهم و در باطن عمیق و دست نیافتنی است و از این جهت با جیدر بابا یه شهریار  سخن نیز قابل مقایسه است.

باری ثعلبیه یک منظومه بسیار زیبا و عمیق عرفانی  واجتماعی و انتقادی به زبان ترکی است که شیوه  ی نگارشی مثنوی معنوی و کلیله و دمنه( داستان در داستان) را تداعی میکند.به اعتقاد من این کتاب به لحاظ نحو و ساختار و زبان شناسی اولین شناسنامه ی زبان ترکی امروز محسوب می شود.از نظر پیام اصلی خواننده در  روباهنامه با یک خط مشی عرفانی سرو کار دارد.اصل داستان روباهنامه را منهای خلاقیتها و نکته سنجی ها و باور ها  و راهنمائیها ی محمد باقر خلخالی در داستانهای عامیانه ی ایران نیز میتوان پیدا کرد.

روباه در روباهنامه آن روباهی نیست که دیده ایم و شنیده ایم.او به ارشاد شاعر خواننده را به قله های ناشناخته معرفت وطریقت می رساند و در گذار از پیچ و تابها ناهنجاریها و بی عدالتی های جامعه عصر خود را نیز به خواننده نشان می دهد.طنز ها و بعضی از ترکیبات این کتاب البته موجب خوشایند همگان نیست. از این گونه طنزها و ترکیبات به ندرت رکیک که در مثنوی هم به وفور یافت می شود عارف جهت تنبه استفاده می کند و جهت تاثیر در نفوس که نتیجه ی آن هدایت است به سوی الله.

هــــزلها گویـــند در افسانــــه ها                     گنج می جو در همه ویرانه ها

شاید منشاء این مثالها در دست عارفان آیه ۲۶ سوره مبارکه بقره باشد که : خداوند شرم نمی کند از اینکه مثلی زند هر جا باشد از پشه ها یا چیزی بالاتر از آن پس آنانکه ایمان آورند می دانند که این مثل بر معیار حکمت و راست از سوی خداوند است..به این مثلها گمراه نشوند مگر مردم بد کار و فاسق.

باری ثعلبیه یک داستان است .داستانی منظوم که از نظر تخیل صنایع ادبی و آنچه که امروزه شعر ناب می گوئیم یک شاهکار شناخته می شود.

قسمتی از ابتدای منظومه

بئـــله نــــقل ایله ییب میرزا فلانی             کلامی دوغـــرودور یــــوخدور یـالانی

کی بیر گون بیرجه تولکو اصفهاندا             که یــــعنی غیــــرت ملــک جهانــــدا

الـینه دوشمه ییب قوت منـــاسب             مرادیــــن وئـــرمه یـیب چرخ مـــلاعب

نه چون کی سالمیوب بیـرزاد الینه            کئچیب بیر آی کی دگموپ ات دیلینه

تــوکندی صبری اولدو طاقتی طاق            بـــو وسعتـــله اونا تــنگ اولدی آفاق

قارالـــدی گوزلــری گئتـــدی قراری            آجینـــدان چیـــخدی الدن اختیــاری

قالیـــپ ائـــوده اوزو آج کلفـــتی آج            خــدنـــگ ابتــــلایــــه اولـــدو آمـــاج

گونــــو قاره اوزولمـوش چاره دن ال             الی قویــننـــدا قالمیشــدی معطل

مقـــوایــــه دونـــوب جســـم نــزاری            گئـــجه گونـــدوز ائـــدردی آه وزاری

تــوکولدو جسمی قالدی مثل سایه            عقیقی رنـــگی دونــــدو کهربـــایـه

اوشاقـلاردان بـــیری آجام دئـــیردی             بــــویوز باتــمان غـم و غصه یئیردی

پولک ده یسیدی تـوللاردی ییخاردی             دوتـــایدون بورنونو جانـی چیخاردی 

 

منبع :کتاب ثعلبیه - به تصحیح وتحقیق ابوالفضل علیمحمدی

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و هشتم مرداد 1389 و ساعت |

 

اهل نظر و عرفان راز آفرينش و سر وجود را در كلمة «عشق» خلاصه ميكنند و عشق را مبناي آفرينش و وجود ميدانند و ما اكنون نظر آنان را در مورد كيفيت عشق ازلي و پيدايش اين عشق و بالاخره احتياج حسن معبود ازلي بوجود عاشقي كه بتواند بجمال او عشق بورزد بيان ميكنيم:

بايد دانست كه عشق نتيجة ادراك و معرفت و حاصل علم است و از تعلق علم و ادراک و معرفت و احاطة آن به حسن و جمال عشق پيدا ميشود، پس هر چه حسن بيشتر عشق هم بيشتر و هر چه ادراك و معرفت وعلم قويتر عشق نيز قويتر و شديدتر، و عشق همواره متوجه كمال و جمال است نه نقص و زشتي و چون ذات پاك خداوندي جمالش در حد كمال و علمش در حد تمام است عشقش به جمال خويش در حد اعلي خواهد بود يا به عبارت ديگر در مرحلة تجلي جمال ازلي بر علم ازلي عشق ازلي پيدا ميشود.

پيدايش عشق از همين جاست و اين عشق است كه جامع عاشق و معشوق ميباشد، يعني خداوند عاشق است به اعتبار علم ازلي و معشوق است به اعتبار حسن ازلي و بالاخره چون حقيقت ذات ازلي جز وحدت هيچ اصلي را بر نمي‌تابد عشق نيز كه حاصل اين عاشقي و معشوقي است خارج از وجود ازلي نخواهد بود، يا به عبارت متصوفه: كل مجرد قائم به ذاته عشق و عاشق و معشوق. تجلي اولي را كه موجب پيدايش هستي و مبدأ آفرينش بشمار ميرود اهل تصوف «نفس الرحمن» گويند و جمال و جمال پرستي ذات ازلي را چنين توجيه كنند: ان الله جميل و يحب‌الجمال، يا: ان الله جميل و يحب ان يتجمل له.

باري تجلي جمال و جلوة حسن معبود ازلي و تعلق علم ازلي بحسن ازلي مستلزم وجودي بود كه به اين جمال تام و حسن كامل عشق بورزد، يعني حسن و جمال و تجلي جمال يار در صورتي تحقق مي‌يافت كه متجلايي براي آن و صورت بيصورت معشوق در صورتي قابل تصور بود كه آينه‌اي براي نمايش آن باشد. هر زري هنگامي ارزش و اهميت واقعي خود را باز مي‌يابد كه به معيار و محک آشنا شود، گوهر آنگاه قدر دارد كه به چشم گوهرشناس برسد، نور موقعي تموج دارد كه ديده ی بينايي در ميان آيد و صوت هنگامي تحقق مي‌يابد كه گوش شنوايي باشد و گرنه تحقق نور و صورت بي وجود ديده و گوش امكان پذير نخواهد بود. همچنين بود جمال و جلوه حسن ازلي كه بي وجود عاشقي جمال پرست و آينه‌اي كه محل انعكاس اين جلوه و جمال باشد تجلي و تحققي نمي‌توانست داشته باشد؛ اين استلزام و احتياج بود كه موجب ايجاد عالم وجود و شروع آفرينش شد:

عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت

     فتنه انگيز جهان غمزه جادوي تو بود

اين بيت دل‌انگيز نيز ناظر به همين مضمون يعني احتياج متقابل عاشق و معشوق است:

سايه  معشوق اگر افتاد  بر عاشق چه شد

    ما به اومحتاج  بوديم او به ما مشتاق بود

آري عشق دو جانبه است: عاشق عاشق جمال معشوق است و معشوق عاشق عشق عاشق، عاشق احتياج به حسن معشوق دارد و معشوق نياز به عشق عاشق. اهل تصوف حديث قدسي « كنت كنزاً مخفياً، فاحببت ان اعرف فخلقت الناس (الخلق) لكي اعرف» را شاهد اين مدعا ميدانند.

استاد شيراز تجلي پرتو حسن الهي و پيدايش عشق و ايجاد شور و حركت و هيجان در عالم وجود را به شيواترين بياني چنين ميسرايد:

در ازل  پرتو  حسنت  ز  تجلي دم  زد 

     عشق  پيدا شد  و آتش  به همه عالم زد

عشق موجد كائنات است و بوجود آمدن جهان زاييده تجلي جمال معشوق ازلي است.

تجلي ذات الهي جهان را بوجود آورد، ذرات وجود به جنب و جوش درآمدند، افلاك گرديدن گرفتند، خورشيد در آسمان درخشيدن آغاز كرد، ماه در شبهاي خاموش به پرتوافشاني پرداخت... و بالاخره حركت جاوداني بسوي جمالي الهي و معبود ازلي در اجزاء عالم وجود ايجاد شد. اين حركت در تمام اجزاء عالم ديده ميشود و هيچ موجودي ازين شتاب و حركت دائم بسوي معشوق بي بهره نيست، شايد «زمان» را بتوان عاليترين مظهر اين حركت جاودان بشمار آورد...

حركت ستارگان، سوز و گداز خورشيد، پرتوافشاني ماه، نغمه آبشار، زمزمه جويبار، صوت هزار، طراوت گلزار، آهنگ فرح‌بخش نسيم بهار همه نمودار هيجان و حركت و التهابي است كه از عشق معبود ازلي در اجزاء عالم ‌ساري و جاري گشته ... ذره‌اي نيست كه چرخ زنان در هواي وصل خورشيد جمال معشوق در رقص و حركت نباشد، قطره‌اي نيست كه در هواي درياي وجود دوست هر دم بشكلي و هر لحظه بصورتي جلوه نكند...

همه جا حركت است، حركتي پايان‌ناپذير، حركتي بظاهر بي مقصد، حركتي دوارانگيز و سرسام‌آور؛ به آن رودخانه خروشان بنگريد كه كف بر لب آورده ميغرد و نعره زنان و جوشان و خروشان سنگ و كوه را نرم ميسازد و بجلو مي‌شتابد، از صخره‌هاي عظيم فرو مي غلطد، از جلگه‌هاي وسيع به آرامي عبور ميكند تا بدريا ميرسد، همانگونه جوشان در كام دريا فرو ميرود تا فاني ميگردد... ولي هنوز در حركت ... آفتاب با پرتو زرين خود بر دريا مي‌تابد، ذراتي كه لحظه‌اي پيش در كام دريا فرو رفته‌اند قطره‌قطره بخار ميشوند و به آسمان صعود ميكنند. چيزي نمي‌گذرد كه آبهاي خروشان رودخانه بصورت ابري بارنده برفراز كوهسار و دشت و دمن سايه مي‌گسترد... قطرات باران بر كوه و دشت فرو ميريزد... قطره‌ها درهم مي‌پيوندند، جويبارها آهسته آهسته از دامنه‌ها بسوي دره فرو مي‌غلطند... از بهم پيوستن جويبارها رودخانه‌اي تشكيل مي‌شود و همچنان خروشان و جوشان سربه دشت و بيابان مي‌نهد و عنان گسيخته و لجام پاره كرده به حركت پايان‌ناپذير خود ادامه ميدهد ... اين حركت به ديده حقيقت بين در همه جا و همه چيز ديده ميشود ولي هيچ حركتي بي مقصد نخواهد بود... مقصدي كه نهايت و غايت اين اضطراب و حركت جاودان در عالم وجود بشمار ميرود همان معبودي است كه از جلوه جمال او و از پرتو حسن بي‌پايانش اين همه پاي در عرصه هستي گذاشته‌اند و جهان با همه پهناوري آينه‌اي بيش براي قبول انعكاس جمال او نيست... اين حركت‌ها و جوش و خروش‌ها همه از عشق است، عشقي كه به جمال الهي است، عشقي كه مقصود نهائي از ايجاد عالم و آدم است، عشقي كه علت اول و علت غائي از آفرينش به شمار ميرود، عشقي كه از حركت زمان تا جنبش درختان و جوش و خروش آبشار و گذر جويبار همه از بركت او و به هدايت و تحريك اوست...

معلوم نيست چه مدتي گذشت ... هزارها سال، صدهزارها سال، هزارهزارها سال كاينات به پرستش معبود ازلي مشغول بود، زمين و آسمانها با همه موجودات خود هم‌آهنگ در موسيقي پرستش خداوند و عشق‌ورزي به جمال او شركت داشتند، نواي بلبل و آهنگ ملايم گذر نسیم از زمين با صداي تسبيح فرشتگان از آسمان در مي آميخت و موسيقي دلپذير عشق و محبت را تكميل ميكرد... ولي همچنانكه عشق طبيعت و عشق افلاك و زمين و آسمان، عشق كوه و دشت و دريا و رودخانه و جويبار با همه صفا و صداقتي كه داشت حس غرور و كبر ناشي از جمال معشوق ازلي را ارضاء نمي كرد بانگ تسبيح فرشتگان نيز قادر به ترضية خاطر لطيف دوست نبود ... اين همه عشق معشوق را بجان پذيرفته بودند ولي معشوق در آنها استعداد و لياقت و قدرت تحمل عشق شكننده و عظيم خود را نمي‌ديد، عشق يكنواخت فرشتگان و دسته‌هاي مشخص آنان كه گروهي همواره در حال سجود و گروهي در حال ركوع و گروهي در حال قيام و گروهي در حال تكبير و گروهي در تسبيح و گروهي در تهليل بودند و محبت و مهر ساده و ثابت كاينات كه هم آهنگ در اين حركت و هيجان شركت جسته بودند براي ارضاء حس معشوقيت و معشوق و غرور و توقع ناشي از علم معشوق بجمال و حسن خود كافي و وافي نبود... اينجا بود كه معشوق ازلي موجود عزيزي را در راه پرستش و عشق خود بر همه كاينات و افلاك و فرشتگان برتري بخشيد و عشق الهي و جلوه حسن لايزال خداوندي مهبطي نيكوتر از دل او نيافت و آنرا منزل خود قرار داد، اين موجود عزيز كه به اين افتخار نائل آمد انسان بود. اين بود حاصل عقيده عرفا دربارة آفرينش و البته بايد به تكرار يادآوري كرد كه آنچه مورد بحث ما ميباشد عقايد وافكار «اهل عشق» يا بحث در اساس عرفان عاشقانه است نه «اهل زهد» و عقايد مربوط به تصوف عابدانه، ولي ناگفته نبايد گذاشت كه اصول اين مباحث به وجهي پوشيده‌تر و مرموزتر و رعايت تطابق ممكن با عقايد اهل قشر در مدارك كلاسيك تصوف نيز موجود است.

استناد عرفا در توجيه مطالب سابق الذكر بر حديث قدسي مشهوري است كه منظور از آفرينش عالم و آدم را معرفت معبود ازلي و ناشي از اشتياق او به شناخته شدن بيان ميكند و گفتيم كه «عشق» زاييدة «معرفت و ادراک جمال» است: كنت كنزاً مخفياً فاحببت بان اعرف فخلقت الناس لكي اعرف...

سند ديگري كه مبناي عقايد عرفا قرار گرفته آية) مباركة 72 از سورة 33 است:

انا عرضنا الامانه علي السموات و الارض و الجبال فأبين ان يحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه كان ظلوماً جهولا. در اشاره به اين آيه گفتيم كه منظور از كلمة «امانت» را غالباً «عقل، كلمة توحيد، ولايت، طاعت خدا و رسول، عدالت و غيره» دانسته‌اند (گروهي از متصوفه نيز همين عقيده را دارند) ولي آنچه ذوق ناشي از عرفان عاشقانه و شم لطيف و حس رقيق اهل معرفت و محبت از چنين وديعه و امانتي، كه زمين و آسمان و كوه و دريا قادر به تحمل و حمل آن نيست و بالاخره انسان بار آنرا به دوش مي‌كشد، درك ميكند «عشق» است و بس. فضيلت بشر و مميز او از حيوانات و مرجع او بركاينات همانا عشق است، بشر هر چه داشته باشد و آراسته به هرخاصه‌اي باشد ديگر موجودات هم يا همان را دارند يا لامحاله قادر به تقليد آن هستند جز عشق واقعي كه موهبت و امانت اختصاص معبود آسماني در جان و دل بشر است. حافظ شيراز در اين زمينه و در تفسير اين آيه چنين مي‌فرمايد:

آسمان  بار امانت  نتوانست  كشيد                        قرعة  كار  بنام  من  ديوانه  زدند

آنچه در مورد اين بيت قابل تعمق است «نتوانست كشيد» ميباشد كه در برابر «أبين آن يحملنها» آمده، در حاليكه ترجمة «أبين» «خودداري كردند و اباء نمودند» بايد باشد. صورت مؤدبانة «نتوانست كشيد» در ترجمة «ابين» كه در شعر حافظ ديده ميشود از «تخليص مرصاد العباد شيخ نجم‌الدين رازي» برداشته شده است و عبارت او اينست: « و چون در نبات ارواح نوراني حرارتي كه پاية محبت است و كدورتي كه خمير ماية تواضع و عبوديت است اندك بود و به كمال نبود بار امانت معرفت نتوانست كشيد و در قطرةآب و گل حيواني كه صفا و نورانيت به كمال نبود باز بار امانت نتوانست كشيد، مجموعه مي‌بايست از هر دو كه ... تا بار امانت را مردانه و عاشقانه در دوش جان كشيد» و معلوم است كه شيخ «ابين» را به «نتوانست» تأويل و تفسير كرده و خواجه نيز پيروي فرموده است. شيخ نيز «امانت» را به «معرفت» و «عشق» تفسير كرده است. گروهي نيز معتقدند كه منظور از «امانت»ي كه خداوند به آسمانها و زمين و كوهها پيشنهاد كرد و هيچكدام قدرت حمل آنرا در خود نديدند اكمليت و اشرفيت مخلوقات يعني رابطيت عالم وجود و حضرت باري تعالي است و پيغمبر اسلام روي همين زمينه بشر را سرور و اشرف مخلوقات و خود را اشرف و سرور بني آدم ميداند و ميفرمايد «انا سيد ولد آدم» و ازاين جهت «امانت» را مي‌توان همان «ولايت» دانست، و اهل تصوف معتقدند كه هر چه در تفسير اين آيه جز «عشق» در نظر بگيريم، از قبيل ولايت و معرفت و غيره، خود از متفرعات «عشق و محبت» محسوب مي‌شود.

حافظ جاي ديگر به وضوح تمام همين عقيده را بيان ميفرمايد:

جلوه كرد رخت ديد ملك عشق نداشت                   عين آتش شد از ين غيرت و برآدم زد  

بدون ترديد بيت بالا ناظر به آية كريمة مورد بحث ميباشد و «ملك عشق نداشت» قرينة «فأبين أن يحملنها» و «بر آدم زد» مقابل «حملها الانسان انه كان ظلوماً جهولا» است.

در غزل ديگر فرمايد:

بر در ميخانة عشق اي ملك تسبيح گوي                   كاندر آنجا  طينت  آدم مخمر ميكنند

در بيت فوق «عشق و مستي» بصراحت علت فضيلت بشر بر فرشتگان آسماني و مرجع او بر كاينات و موجودات ياد شده است و اين «عشق و مستي» با همان «امانت» آسماني فاصله‌اي ندارد.

نيز فرمايد:

فرشته عشق نداند كه چيست اي ساقي                    بخواه جام  و گلابي  به خاك آدم ريز

در بيت فوق نيز «فرشته عشق نداند كه چيست» تفسير شاعرانة «فأبين ان يحملنها و اشفقن منها» و «بخواه جام و گلابي بخاك آدم ريز» تعبيري لطيف از «وحملها الانسان» ميباشد. توضيحاً متذكر ميشود كه عرض امانت به فرشتگان و ارواح آسماني در «سموات» مستتر است. بيت زير نيز متضمن مفهوم همين آيه است و همچنانكه در جاي ديگر اشاره كرده‌ايم منظور از «دل من» نظير «من ديوانه» در بيت «آسمان بار امانت ... الخ» وجود و فطرت «انسان» است و «غم دوست» نيز جز از «عشق دوست» منبعث نتواند بود:

خرابتر ز دل من غم تو جاي  نيافت                    كه ساخت  در دل تنگم قرار گاه نزول

اين بيت را هم بعضي از اهل ذوق و استنباط اشاره «بگنج غم و عشق دوست» دانسته‌اند چنانكه در بيت بالا نيز بقرينه «خرابتر» از «غم دوست» ارادة «گنج» شده است:

چو حافظ  گنج  او در سينه  دارم                     اگر چه  مدعي  بيند  حقيرم

گرچه به قرينه بيت زير از «گنج او» ميتوان مفهوم «قرآن مجيد» را استنباط كرد:

نديدم  خوشتر از  شعر تو  حافظ                       بقرآني  كه  اندر  سينه  داري

بهر صورت اين بيت (چو حافظ ... الخ) و مفهوم آن در خور توجه و تعمق بيشتر است. اين خطاب نيز ناظر بهمان مضمون ضعف و حقارت آسمان در برابر امانت عشق الهي است:

آسمان گومفروش اين عظمت، كاندر عشق              خرمن مه بجوي خوشة پروين بدو جو

عطار عاشق «درد» است و امتياز و فضيلت بشر را به درد ميداند و ميگويد عشق مهم نيست بلكه درد عشق اهميت دارد و رجحان بشر به فرشتگان از آن جهت است كه فرشتگان درد ندارند:

ساقيا،  خون  جگر  در جام  كن                        گر  نداري  درد  از  ما  وام  كن

ذره‌اي  عشق  از  همه  آفاق  به                        ذره‌اي  درد  از  همه  عشــاق  به

عشق  مغز  كايــنات  آمد  مــدام                        ليك  نــبود  عشق  بــيدردي  تمام

قدسيان را عشق هست و درد نيست                      درد را جز آدمي در خورد نــيست

                                                                                       

                                                                                                  از کتاب مکتب حافظ

                                                                                                    منوچهر مرتضوی

+ نوشته شده توسط خدایی در بیستم مرداد 1389 و ساعت |

 

                            

امروز ۹۴ سال از روزي كه مظـفرالدين شاه فــرمان مشروطيت را صادر كرد مي‌گــذرد.

در اين نـودو چهار سال برخي از اسمها و محلها و شهرها مدام در نوشته‌ها و گفته‌ها

و حافظه‌ها تـكرار شده‌اند و در بين اين اسم‌ها و شهرها يــك شهر و يك اسم بيش از

همه با نام مشروطيت تداعي شده است:

تبريز و ستارخان.

در گذر زمان كم نــبودند ريــاستمداران و خود بــزرگ‌بــيناني كه پــر رنگي اين دو واژه را

در سطور تــاريخ و در اذهان مردم خوش نــداشتند. چه آن وقتي كه پـادشاهان مستبد

قاجار خود را «ظل الله» مي‌نـاميدند و همه‌ي مردم را رعاياي خويش مي‌شمردند و چه

آن وقتـي كه خودكامگان پــهلوي خود را كمربــسته مي‌پنــداشتند و باقي مــردم را به

پــشيزي نمي‌شمردنــد اما تبريز ماند و ستارخان در قلب تاريخ جاي گرفت،همچنانـكه

تــوهم زدگان ريــز و درشت، شاهان و شاهـزادگان و مليجك صفتان در زباله‌داني تاريخ

جاي گرفتــند و اگر اسمي هم از آنــها بـــرده مي‌شود جز بــا لعن و تــمسخر و نفرين

نيست.

مي‌نــويسند در بي‌قانــوني دوران قاجار كه خود يكي از عوامل پيدايش مشروطيت بود،

به بــهاي گرسنگي و بي‌ســوادي و بيـــكاري و فقر اكثــريت مردم، نــه تـنها شاهان و

شاهزادگان بــلكه افرادي چون عزيــزالسلطنه معروف به مليــجك دوم كه كودكي بيش

نبود نزد ناصرالدين شاه آنچنان اهميتي يافت كه در يازده سالگي به درجه‌ي مارشالي

رسيد و صاحب طبيب و پرستار و آشپز و گارد مخصوص پنجاه نفره شد.

هزينه‌اي اين ريخت و پاشها حتي با گرفتن وام از بيگانگان و بستن قراردادهاي نــنگين

با انگليس و روس تأمين نمي‌شد. مردم ايران چه آن اكثريتي كه با انديشه‌هاي عدالت

طلبانه‌ي دين مبــين اسلام به تــأمين عدالت اجتماعي مي‌انديشيدند و چه آن اقليتي

كه بــا رفتن به فرنــگ و آشنائي با مدرسه و روزنــامه داخلي و خارجي خواهان تـمدن

غرب و حرمت انساني بودند،در يـك نقطه متفق‌القول بــودند و آن ايــنكه تا «دارالشورا»

نــباشد و تــا انــجمن مركب از نــماينـدگان واقعي ملت در آن جمع نــشوند و قــوانيني

نــنويسند كه شاه و گدا مقابـل آن مساوي باشد، اين مفاسد پابرجا خواهد بود. به هر

تــرتيب مجلس تشكيل شد اما با مرگ مظفرالدين شاه، جانــشينش (محمد علي) به

مخالفت با مشروطه و مجلس برخاست.

مجلـس را به تــوپ بــست و مشــروطه خواهان را تحت تــعقيب قــرار داد. اما تـــبريز و

ستــارخان مقاومتــي آغـاز كردند كه داستانش بــه شهرهاي ديگر (اصفهان و رشت و

تهران و ...) هم رسيد. مرحوم علامه‌ي قزويني مي‌نويسند: غالب اوقات در جرايد اروپا

و آمريكا نيز هر روز با خط درشت اسم ستارخان در صفحه‌ اول روزنامه با تفضيل جنگها

و مقــاومت سخت او در مقابـــل قــشون دولتي چاپ مي‌شـد و خوانندگان آن جرايد را

قرين اعجاب و تحسين مي‌نمود...

آري امروز ۹۴ سال از آن روزها مي‌گذرد نـاصرالدين شاه و ملــيجك و محمد علي شاه

و ... مرده‌انـــد ولي تــبريز زنــده است و ستــارخان در نسلهاي بعد از خود تداوم يافته

است.

                                                                                                         ا.علیمحمدی

 

* سر مقاله ی روزنامه ی امین- ۱۳ مردادماه ۱۳۷۹

+ نوشته شده توسط خدایی در دهم مرداد 1389 و ساعت |
                                            

اتهام ديـــرينه است داستان مرده پرستي ما اتهام از سوي يك يا چندنفر نيست، از سوي اكثريت قريب به

اتفاق مردم ماست و متهم معلوم نــيست چه كسي است؟ قصه اي كه بيشتر كه بود كه بود من نبودم را

تداعي مي كند اما همگان در ضمير خودآگاه و نـــاخودآگاه خود خوب می دانــند كه دراين باب متــهم، خود

مدعي العموم است.هرچند كه اغلب اين مدعي الــعموم ها نــه مرده پرستند و نه زنده پرست.اگر به زنده

هاي ارزشمند بيشتر حرمت بنهي متهم به بت سازي مي شوي و اگر به مــرده هاي زنـــدگي بخش اداي

احترام كني متهم به خود را به بزرگان "چسباندن" :

عجيب واقعه اي و غريب حادثه اي  

                                           انـا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاكي

 لفظ پرستش كه به اغراق دراين مورد به كار مي رود اگر طعنه اي و هشداري هـمچون حافظ باشد كه :

اي دوست به پـرسيدن حافظ قدمي نه

                                         زان پيش كه گويند كه از دار فنا رفت

يــا همچون شهريار كه :

 تا هستم اي رفيق نداني كه كيستم

                                         روزي سراغ وقت من آيي كه نيستم

به زندگي معني و مفهوم زيبايي مي بخشند و موجب تأثير واصلاح در بينش ها و خصلت ها مي گردند حتي

ضـرب المثل آذربايجاني"يا گئده م قدريمي بيله سن يا اؤله م"حكايت از ديرينه بودن اين بحث دارد.روزي در 

جمعي كه دكتر رفيعيان نيز حضور داشت، اين بحث درگرفت كه ما مرده پرستيم.دكتر كه از شعارزدگي پـرهيز

داشت و سعي مي نمود از هر حرف و حديث و رويدادي،نكته اي عملي به اطرافيانش بياموزد،به گوينده ي

سخن گفت : "خوب شما زنده پرست باشيد، از امروز تــصميم بـــگيريد كه قدر زنـــده ها را بــيشتر بدانيد،

حوائج آنها را تا آنجا كه مقدور است برطرف كنيد ... هي نگوييم عمل كنيم." و كيست كه نـداند دكتر چقدر

بـراين گفتـــه اش عامل بود.نه تــنها قدر دوستان و آشنـــايان بي خطر، كه گاه خطر مي كرد و منــتقدين يا

خاموشي گزيــدگان را كه در مقاطعي اظهار آشنايي با آنها، خريدن آماج بلاي بي دليل بود، فراموش نمي

كرد. ديـــده بــــوديم كه اگر مشكلي داشــتي و آن را با ايشان درميان مي گذاشتي، تا نتيجه نهايي پيگير

مشكل بود.از حل معضـــلات تا آن حدي كه از دستش برمي آمد، نه تنها ابا نمي كرد كه استقبال هم مي

نمود. راستش مرده پرستي ما به گونه اي با زنـــده پــــرستي گره خورده است.اگر زنــدگي روزمره مجال و

فرصت شنـــاخت افراد را از ما سلب كرده، مرگ فـــرصتي پيش مي آورد كه بـــه ارزش هاي از دست رفتــه

بـــينديشيم.يــكي از درس هاي آموختـــني انــسان هاي بزرگ، توجه انها به مسائل ريز و جزئي زنـــدگي

است.درحقيقت مجموع مسائل ريز و جزئي زندگي است كه كليت زندگي را تــرسيم مي كنند و بــاورها و

انــديشه هاي كلي شخصيت هاي بزرگ نيز ريشه در نگرش هاي جزئي آنها دارد.ازاين جهت دراين نوشته

سعي مي كنم به چند نكته ي ريز اشاره كنم. در حشر و نـشرهاي مستمري كه با دكتر داشتم، دريــافتم

كه علت بزرگ يا يكي از علل عمده ي عقب ماندگي تــاريخي ما را، نه در استعمار و نه در لشكركشي ها

بلكه در خلق و خوي ماها جستجو مي كند.معتــقد بود كه تـــا وقتي افـــراد با تـــمرين عملي و مستـــمر،

حقيقت گريزي، تاريخ نداني، ناپاكيزگي مالي و ادب نــشناسي و تــزوير را در خودشان درمان نكنند، تغيير

فاحشي در جامعه ايـــجاد نــخواهد شد.تــغيير بايد از نقد رفتارهاي شخصي صورت بگيرد.ان الله لا يغير ما

بقوم حتي يغير ما به انفسهم. كتاب هاي "جامعه شناسي خودماني" و "آفات گفتار" را به همين علت به

دوستان و اطرافيان هديه مي داد تا اخلاق و رفتار عملي خود را با محتوي آن محك بــزنند.با خود و با مردم

صادق بودن، حضور صميمي در شادي و غم انسان ها داشتن به زنــدگي روشنايي و حرارت مي بخشد و

درچنين حالتي آري، آري، زندگي زيباست و درغير اين صورت فرد و زنــدگي و جامعه همه افسرده و مريض

مي شوند.فراموش نكرده ايم پـيامي را كه به منــاسبت بــزرگداشت يكي از بزرگان فرستاد و درآن نوشت:

فكر كنـــيم كه چرا ابوعلي سينا، اسم كتـــاب پزشكي خود را قــانون و اسم كتــــاب حكمت خود را شـــفا

گذاشت؟ به جهت اينكه شفاي روح و روان فـرد و جامعه، درعمل به علم و حكمت واقعي است وگرنه دارو و

درمان پزشكي فقط جسم را آرام مي بــخشند. دراين باب دكتــر به خود و اطرافيانش سخت مي گرفت، از

آنها حرف نمي خواست، عمل طلب مي نمود و عمل و كردار خود را معيــار و الگوي دوست و آشنا و استاد

و دانـشجو و كارگـــر و بــــازاري قـــرار مي داد.چه معيـــار سخت و مشكلي! آخر نـــشان دادن خلق و خوي

نـاصحيحي كه در ما هنجار لقب گرفته، تبعاتي در پي دارد و اولين آن شكستن آيينه ي كردارنما و فراموش

كردن پـــند بزرگان است كه :

آيـــنه چون عيب تــــو بنـــمود راست

                                خودشكن آيـــينه شكستن خطــاست

پروسه ي آشنايي دكتر در برخوردها نشان از نكته سنجي و روان شنــاسي اجتماعي او داشت.ابـــتدا از

محل تولد مخاطب مي پرسيد.واي بركسي كه روستـــايي بـــودنش را كتمان كند،شروع مي كرد از مزاياي

روستاييان اصيل صحبت كردن و ايــنكه من خودم هم روستايي هستم و ... سپس از تــــاريخ خانواده مي

پرسيد (پدر، پدربزرگ،جد پدري و)اگر تا جد سوم نمي شناختي،از اهميت تاريخ خانواده كه پايه ي تـــاريخ 

 است و كسي كه تاريخ گذشته اش را نشناسد،آينده ي روشني نـــخواهد داشت،نكاتي مي گفت.در راه

بـــازگشت از تـــشييع جنـــازه، با جمعي از همكاران دكتر كه ساليان دراز با ايشان همكاري اداري و مالي

داشتند، بـــراي صرف چاي در پــــيام پـــياده شديم.هركس در زمينه اصلاحگري و پاكيزگي مالي آن مرحوم

سخني مي گفت.تـا آن موقع نشنيده بودم كه دكتر تا ساليان دراز تا ساعت 10 شب در محل كارش بدون

دريافت اضافه كاري كار مي كرده است.هم چنين نشنيده بودم كه در شروع به كار دانشگاه آزاد واحد مرند

كه دومــين واحد دانـــشگاهي در استـــان بود، چندين سال بدون حق التدريس در روزهاي جمعه به افاضه

مشغول بوده است.شگفتــــا مـــردي كه با آن حجم كار هميشــه شاداب و سرحال بود و هرگز از خستگي

سخني نمي گفت. شيوه ي مديريت دكتر يك شيوه ي منحصربفردي بود كه شايــد در هيچ كتاب مديريتي

پيدا نشود و اساس آن را ويژگي هاي شخص مدير تشكيل مي داد.صاحب اين قـــلم يــك بار در نوشته اي

ديگر از آن به "كاريزماتيك" تعبير نـمود. بدون تصنع، بدون اعمال زور و خشونت، بدون تهديد با نهايت حرمت

انــساني به كاركنـــان -از نگهبان گرفتــــه تا معاون ارشد- عدالت را در رفتار و گفتـار و كردار خود به نمايش

گذاشت و آن چنان نـــظمي در دانـــشگاه ايجاد كرد كه هنــوزهم زبانزد عام و خاص است.نظم و انضباط در

تـــمام امور مورد تـــوجه دكتـر بود.به ساعات شروع جلسات در موقع مقرر اهميت مي داد و اگر همايشي

بيش از عرف معمول به تـأخير مي افتاد سروصداي رفيعيان بلند مي شد و اگر بيش ازحد معمولي به طول

مي انـــجاميد جلسه را به عنـــوان اعتـــراض ترك مي كرد. حشر و نـشرش با تيپ ها و طيف هاي مختلف

اجتماعي و سياسي و مذهبي مثال زدني است.آماده ي شنيدن هرنــوع نــقد، بحث و نظر بود و تنها خط

قرمزش، اسلام و ايران و اصالت آذربايجاني بود.آقا پيروز، فرزند ارشد دكتـــر نقل مي كند كه درطول اقــامت

نسبتا طولاني مان در تــهران، ازايـنكه برخي از آذربايجاني هاي مقيم آن شهر، در منزل نيز با فرزندانشان

فارسي حرف مي زدند، ناراحت بود و ما را ازاين كار برحذر مي داشت و معتقد بود كه درعين تكلم به زبان

ملي (فارسي) دربــيرون از منزل به اصالت و هويت زبان مادري (تركي) و فرهنگ اذربايجاني در خانه پايبند

بــاشيد. بـــرخوردهاي به ظاهـــر متناقض دكتر در مورد يــك مسأله ي به ظاهـــر واحد، خيــلي ها را دچــار

سردرگمي مي كرد و در تحليل رخدادها ، برخي را به اشتباه مي انداخت.به نــمونه اي ازاين موارد اشـاره

مي كنم : دخترخانم دانشجويي كه از دانشگاه قبول شده به همراه پـــدرش وارد اتاق دكتــر شده و شروع

مي كند به طرح موضوعي.دكتر سخن دانشجو را قطع كرده و مي پرسد : شما يـاد نگرفته ايد كه درسخن

گفـتن بر پدرتــان پيشي نــگيريد؟ در قــرآن نخوانده ايد كه "اشكرلي و لوالديك ..." ؟ اجازه بـــدهيد پــدرتان

صحبت كنند. نـــظير همين صحنــه با تـغيير افراد فردا اتفاق مي افتد و اين بار پدري شروع مي كند به طرح

موضوعي در ارتباط با دختر دانــشجويش و خود دانشجو در گوشه ي اطاق ايستاده است.دكتـــر خطاب به

پـــدر دانـــشجو مي گويـــد : اجازه بـــدهيد خود دانــشجو مشكلشان را طرح كنند! يك بار در تحليل چنين

بـــرخوردهاي دوگانــه تـــوضيحي دادند كه نـــشان دهنده ي شم روانـشناختي ايشان بود.معتقد بودند كه

موضوع ها ظـــاهرا با هم شبـــاهت دارند، حال آنـــكه ازنــظر كيفي متفاوتند.درمورد اول به نظرم رسيد كه

دختــرخانم كه تـازه از دانشگاه قبول شده به  پدرش به عنوان يك سايه نگاه مي كند و ته دلش خود را برتر

از او مي داند يعني قبول شدن از دانشگاه نوعي غرور بي جا به ايشان داده است.اما در دومي احساسم

اين بــود كه پـــدر بنابه بـــاورهاي سنتي نــمي خواهــد اجـازه ي حرف زدن به دخترش بدهد و يا نه، هنوز

دختـرش را طفل مي پــندارد و قصدم از تمامي اين برخوردها تصحيح ذهنيت و رفتار است.دانشگاه بايد،به

همراه مدرك، تــغيير مثبت در دانشجو ايجاد نـمايد. باري، دكتر درد را مي شناخت و مي دانست كه اصلاح

آنـــها در گرو اصــلاح خلق و خوي فــردي مــاست.اصلاح در رفتـــار، اصلاح در كــردار و اصلاح در گفتار، چقدر

حساسيت داشت كه كلمات را درست به كارببرند.هيچ وقت درگفته ها و نـوشته هايش، اخبار، يك سري،

به بــهانه، جبراني، تــذكر و ... به كار نمي برد و به كساني كه ندانسته و يا ازروي عادت كلمات را ناصحيح

به كار مي بردند، تــذكر مي داد.در وانفساي غلط گويي و غلط روي پيش قراول اصلاح گري بود ويك تنه اين

رسالت را بردوش مي كشيد. تعبير درست و سنــجيده اي كه استــاد دكتر منـــوچهر مرتــضوي اززنــدگي و

شخصيت ايشان نموده، تعريف جامع و مانعي است كه : دكتــر اسماعيل رفيعيان همواره اسوه ي رهروان

طريقت علوي و مجاهدت في سبيل الله و در عرصه ي تـــعليم و دانـــش و بــينش، معلم راســتين و شارح

اصول معنوي و اخلاقي و دستگير و گره گشاي بندگان خدا بود. روحش شاد و روانش در مينوي جاودان باد.

 

                                                                                                     ابوالفضل عليمحمدي

+ نوشته شده توسط خدایی در چهارم مرداد 1389 و ساعت |

 با:دکتر سید ضیاء الدین سجادی

وعده داده بود که بعد از اتــمام کنـــگره ی بیــن المللی حکیم نــظامی (4/4/۱۳70)در تـبریز میهمانم شود.

ارادت،ارادت شاگرد به استادی بود که در دوره ی دانشجویی،بیشترین استفاده را از او برده بود و بیشترین

تاثیر را از زرین کوب پـذیرفته ،حضور یکی دیگری را تداعی می کرد .بــه طوری که جای خالی زرین کوب در

کنگره با حضور دکتر سجادی بیشتر محسوس بود .

در سال 53 دانشجویان در انـتخاب واحد ، بیشتر به دنبال نـام این دو بـزرگوار می گشتند .زرین کوب بـدون

کوشش تـصنعی در ایجاد ارتباط عاطفی با دانــشجویان جذابیتی تحسین بر انگیز داشت .در کلاس همان

بود که در کتاب هایش بود و همان ها را می گفت که می نــوشت .احاطه بر ادبیـات و فرهنگ ملل از ایران

گرفتــه تا چین و ماوراء النــهر و مصر  و ... هم پروازی فکری با او را بــرای کند پـــروازان مشکل می ساخت.

محققی عالی مقــام بود که رســـیدن به قله رفیــع معنـــویت او در تـــوان هر کسی نــبود .اما ، ســجادی

فرزانه ای از دیگر دست بود .اولــین شارح و مصحح دیـــوان خاقـــانی و کسی که از سال 1328 گفتـــارهای

رادیـــویی در "مکتب استاد " اش شنــونده های فــراوانی در سطح ایران داشت .نــحوه ی تـدریسش اوج و

حضیض می گرفت ، انگار می دانست که کند پروازان را نـباید به حال خود گذاشت.با بــالهای محققانه اش

اوج می گرفت اما قفا را نیز می نگریست و بسا که برمی گشت تا ناامیدی را امید پرواز دهد .

در تــیرماه 1370 وقتی برای شرکت و ایراد سخنرانی در کنگره ی بین المللی نظامی به تبریز آمد ، یک روز

افتـخار میزبانیش را داشتم .آنچه می خوانید حاصل گفتگوی آن روز ماست.

 

س- استــاد بیانات شما در مورد "لیلی و مجنـــون" به قدری جالب بــود که جرات نــمی کنم فــایده ی این

تفحص ها را در این قرن بپرسم.

ج- ادبیـــات، خصوص ادبیـــات فارسی مثل شط عظـــیمی است و در هر زمان به تـــناسب می تـوان از آن

استـــفاده کرد .بـــرای ایـــنکه جوهر اصلی ادبیـــات ثابت است .اصل عشق ثــابت است .غریزه ترس ثابت

است .شجاعت و شهامت ثـــابت است .رستم یک اسطوره است اما در اصل قضیه یــک اصالتی است که

متــعلق به بــشریت می باشد. لیـلی و مجنون به شکلی که نـظامی آن را می پرورد یک داستــان است،

اما در اصل قضیه یک اصالتی است که نمی توان آن را انکار کرد. آن اصالت متعلق به عصر نظامی نیست،

حتی متعلق به امروز هم نیست،آئینه ایست که در آینده هم بشریت تصویر اصیل خودرا در آن خواهدیافت.

 

س- امروز نه در ایران نظامی داریم ، نه در انگلستان شکسپیر و نه در روسیه تولستوی ، چرا؟

ج- خوب ، شــرایط زیستی ، محیطی و بیــنشی انسا ن ها عوض شده .شما به شهامت مردم قدیم هم

نمی توانید کسی را پیدا کنید .در قدیم اتــفاق می افتاد که انــسان با حیوانی دست و پنجه نرم کند ، اما

امروز وقتی احساس خطر می کنیم می نــشینیم توی ماشین و د برو...در قدیم انــسان مجبور بـــود چند

شبانه روز در بیابان خشک و سوزان و یـا در دریا و جنگل بگذراند و اگر هنرمند بود ،دیده های خود را تصویر

کند .امروز توجه هنرمند به جهان کم شــده و ارتــــباط روحی و معنوی او با دنـــیای خارج تـقریبا قطع شده

است . ابوریحان بیرونی به همراه سلطان محمود به هندوستان رفت و در همان سفر زبان سـانسکریت را

یـاد گرفت و عادت های هندوان را در کتــاب "ماللهند" نوشت .این یــک مساله است ، مساله دیــگر قانـــع

نـــبودن هنـــرمند قدیمی به آنـچه که می نوشت یا می کشید یا می سرود ، مدام می خواست فکرش را

تعالی ببخشد .اما هنرمند امروز اغلــب به ظاهر هنــر قناعت می کنـــد و ساده پسند است .هنرمند قدیم

خود را در مقابل بشریت مسئول می دانست ، بـــینوایان ویکتور هوگو را خوانده اید ؟در واقع جامعه خود را

تحلیل می کند .اما هنرمند امروز رفع تــکلیف می کنـــد و با یک مقاله یا داستان کوتاه سر و ته هم را هم

می آورد .

 

س- منظورتان این است که شــرایط تـــاریخی و اجتـــماعی که مشـاهیر ادب دنیا را پرورش می داد عوض

شده است .یعنی مثلا فردوسی زائیده ی شرایط قرن چهارم بود؟

ج- بله دقیقا و خود اینها هم از نظر دیدگاه هنری عوض شده اند ، هنرمند امروز از جامعه متـــوقع است که

به او رفاه بدهد ، اما هنرمند قدیم عشق به هنرش داشت.[البته جلوه های هنر و ادبیات هم تنوع بـیشتر

یــافته اند و جنــبه های تــکنیکی بر هنر غلبــه یافته، نــظیر سـینما و عــکاسی که بــحث دیــگری است.]

همین فــردوسی که صحبتــش را می کنــید تمام دارایی خود را فـــروخت تــا شـــاهکارش را خــلق کنــد .

 

س- در برخی از مقدمه ها انگیزه ی نوشتن شاهنامه را تشویق سلطان محمود ذکر کرده اند.

ج-فـردوسی در حدود سال 370 به نـــظم شاهنــــامه پــرداخت و سلطان محمـود هفده سال بعد از شروع

شاهنامه (در سال 387 ) به سلطنت رسیده است ، بـنابراین این گفتــه مجعول است و منـــشا این قضیه

مقدمه شاهنامه بایسنقری است که در قرن نهم نوشته شده  و نظر آن مقدمه نویس این بوده  که تــوجه

مردم را به محمود  ادب دوست جلب نماید.! اصولا شواهد و قرائن نشان می دهد که سلطان محمود زیـاد

از شــاهنامه خوشش نـــیامده بود ، به جهت اینکه می خواست او را مدح کنــد و از اسکندر و رستم بالاتر

بدانند ، اما یـــک نکته هست : وقتی سلطان محمود شنــید که شــاعری با این قدرت به نـظم شاهنـــامه

پرداخته ، به شاعر توجه میکند و البته فردوسی هم به جهت حفظ نوشته اش و رساندن آن به نسل های

بعدی جائی بهتر از دربار نمی شناخت. ولی بعد از اینکه محمود شاهنامه را خواند و با روحیه خود سازگار

نیافت چی گفت؟

-گفت: تــمام شاهنـــامه هیچ است جز حدیث رستــم و اندر سپــاه من هزاران تن چون رستم توان یافت.

- بله در تـــاریخ سیستـــان هست که فردوسی هم گفت : این ندانم که در سپاه سلطان چندین تن چون

رستم توان یافت ولی این دانم که خدای تعالی کسی چون رستم نیافرید.

 

س- استاد در مورد مدحیه فردوسی چه نظری دارید؟

ج- اگر درست باشد از روی نــاچاری است می گوید: من در دنــیا گشتـم که کسی از شاهنامه ام حمایت

کند  گفتــند که شما حمایت می کنید .در جایی دیــگر هم هست که محمود را به ظاهر مدح می کندولی

به خاطر منــافع شخصی خودش نیست ، به خاطر مردم خــراسان است. در سال 401 قحطی عظیمی در

خراسان اتـــفاق می افتد . فردوسی همراه با مدح از سـلطان محمود می خواهد که خــراج و مالیات مردم

قحط زده ی خراسـان را ببخشد  ،در حالی که در همان زمان غضائری رازی قصیده ای در مدح محمود گفته

و محمود آنقدر به او انعام داده که غضائری می گوید :ای ملک بس است.

در عین حال نباید فراموش کنید که فردوسی هجو محمود را هم میکند که این خیلی شهامت می خواهد.

هجو پادشاهی به آن عظمت که سخت با شـیعه مخالف بود و خود مذهب معتزلی داشت  واقعا جسـارت

می خواست .

 

س- چهارده سال پـیش فرصتی برای گفتگو با جنابعالی پیش آمده بود که بنده" نوار " آن را هنوز دارم .اگر

موافقید قسمت هایی از نوار را گوش کنیم.

ج- بنده فراموش کرده بودم  بسیار خوشحال می شوم .

 

س- آقای دکتر به نظر شما ادبیات را می توان تعریف کرد ؟

ج- تعریف جامع و مانع مشکل است اما میتوان گفت ادبیات عبارت است از تمامی آثار و نمودهای فکری و

احساسی و عاطفی و آنچه که مربوط به اندیشه انسان است در طول زندگی. به این تعبیر، سیر درتــاریخ

علم هم ادبیات است. مثلا وقتی می خواهیم وضعیت علوم در یک دوره را بررسی کنیم ، کار ادبی انـجام

می دهیم .

بنا بر این ادبیات را می توان بر دو نوع تقسیم کرد .

1-  ادبیات محض  مثل شعر – داستان – نمایش .

2-   ادبیات عام مثل ، موردی که اشاره شد.

 

س- سیر در تاریخ علم منجر می شود به تــکنیک و در نــهایت ماشینیزم ، آیـا ادبیات به وسیله این پدیده

تهدید می شود؟

ج- اگر طریقه ی استــفاده صحیح از این پدیده را نــدانیم .بــله ، معنویت بشر تـــهدید می شود .انسان در

برخورد با ماشین ( اغلب ) وجود انـسانی خود را فراموش می کند .هر انعطافی را از دست می دهد ، هر

عاطفــه ای را از دست می دهد ، ماشین همه این ها را می گیرد و جانـشینی هم برای این خصلت های

انـسانی ندارد،این است که هواپیما فاصله ها را کمتر می کند و ماشین سرعت را بیشتر می کند . اما به

همان انــدازه از معنــویت فاصــله می گیرد  از این جهت به تــناسب پیشرفت تکــنیک و صنــعت بــیشتر به

تلطیف روح نیازمندیم. به قول پروفسور هشترودی (در کتاب دانش و هنر ) مسائل علمی ، خیلی قطعی و

یــکنواخت و خشک است ، اما مسائل هنــری است که به تــناسب فرد و جامعه و محیط و زمان تغییر می

یابد .تـــمام تمدن ظاهری قرن سیزدهم میلادی ایـــتالیا کهنه و فــرسوده شده  ، اما کمدی الهی دانـته به

ابــدیت پیوسته است.شماره ی پــنج یــا نه سمفونی بتهوون هنوز هم زنده است .تـــمامی بنــاهای قرن

چهارم در ایران از بین رفته اند  ، اما شاهنامه است که از باد و باران گزند نمی یابد .

 

س- شما به نسلی تعلق دارید که با خاقانی و حافظ و نظامی و ... مانوس بوده اید ، می خواستم بـدانم

،یک اثر ادبی جدید و متعلق به نسل امروز چه تــاثیری بر شما می گذارد و اصولا نظرتان در مورد شعر نـو،

رمان و قصه کوتاه چیست؟

ج- خوش ندارم در مورد خودم زیاد حرفی بزنم اما بسیار بسیار به خواندن و پذیرفتن هر چیز نو وتازه علاقه

مند هستم .درست است که بـنده مثلا بیست و پنــج سال است که در دیـــوان خاقانی تــحقیق می کنم

ولی در عین حال متعلق به نــسلی هم هستم که با ادبـیات معاصر سر و کار دارد .حقیقتش، معتقدم که

انسان روحش باید دایما در حال شکفته شدن باشد و این واقعیــت را هم قبـول دارم که دنیا بعد از حافظ و

خاقانی تـــحولات بسیـــار  دیده. و این تحولات در ادبیات معاصر منعکس است .ما بــاید استــعداد پــذیرش

تحولات ادبی را داشته باشیم . من در دوره ای زندگی می کنم که ادبیات این همه وسعت پیدا کرده، تنها

چند بیت شعر قدیم که نیست.

 

س- خوب آقای سجادی صــدای چهارده سال پـــیش خود را شنــیدیم ، اما حیــف است که شما در تــبریز

باشید و نظرتان را در مورد شهریار نفرمایید .

ج- شهریار اشعارش نماینده ی یک دوره تاریخ معاصر ما می شــود.بــعد از مـشروطیت،شعر حالت ملی و

اجتماعی پیدا کرد و شهریار آئینه چنین طرز تفکری است .افراد ، شخصیتهای تـــاریخی ، هنـری ، دینی ،

ورزشی،همه با صراحتی خاص در شعر شهریـــار هست.هنر شهریار در درجه اول به جهت شعر فارسیش

است که شاید در بین تــرکی زبانان بی نظیر باشد، ایشان در زبــان فارسی و حتی در زبـان مـحاوره ای سر

آمدند.مساله دیگر سواد شهریار است . شعرهای ایــشان از یک مغز و درونی سر چشمه می گیرد که پــر

از معانی و مفاهیم گوناگون است .وقتی میگویند ایشان حافظ زمان است کم حرفی نیست ، قـرآن هفتاد

هزار کلمه دارد ، هر کلمه حداقل پــنج معنی دارد .ببینید در ذهن و حافظه این شخص چقدر مــعنی بوده؟

اما بــنده هم مثــل شما معتــقدم که شهریــار پــیش از آنــکه حافـظ زمان خـود بــاشد ،صائــب زمان خــود

است .این کــاری که شــما داریـــد انــجام می دهید (فــرهنگ لغات عامیـانه در شعر شهریار) کار بسیار با

ارزشی است و نــشان می دهد که شهریار پروایی ندارد از اینکه کلمات عامیانه ای نــظیر فرچه ، ولو ، الو

و ... را در شعر خود بیاورد . البته برخی بر این کار شهریار خرده گرفته اند ، اما بایـد گفت که اولا این کار در

ادبیات سابقه دارد ، مولوی را نگاه کنید که می گوید :

                     صوفیئی می گشت در دور  افق                تا شبی در خانقاهی شد قنق

قنق کلمه ای ترکی است به معنی میهمان،شعرای دوره ی مشــروطیت حتی لـــغات فرنـــگی و لاتــین در

اشعارشان آورده اند دیوان ملک الشعرا ،ایرج ،ادیب المالک مشحون است.

مساله ی دیــگر ،روانی و زلالی شعر شــهریار است درست مثــل اینــکه به سادگی حرف می زنــد تــنوع

اشعارش نـــظیر قـــصیده و غــزل و رباعی و شعر نو ، مهارت او را در انواع سخن نــشان می دهد .خلاصه،

خواننده ی دیوان شهریار مجموعا در جریان یـک ادبیات معاصر چندین ساله  و تاریخ ادبیات معاصر و زبان و

لغت معـاصر قرار می گیرد. ایشان یک شاعر بــرجسته ی درجه اولی است .شعر شهریار انــتقال فـرهنــگ

ایرانی به زبان ترکی هم هست و به وسیله زبان تــرکی در کشورهای دیــگر هم نــفوذ داشته ، بی جهت

نیست که هم مردم آذربایجان و هم مردم همه ایران این قدر به او علاقه مند هستند.

  

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و نهم تیر 1389 و ساعت |
 

کوهی به دوش

سلسله ای بر پای

دیگر به انتهای خط رسیدم

خطی که مهبط اعجاز است

اعجاز انهدام و سر آغاز دلهره

تا چشم کار می کند اینجا کاج است

کاج

کاج

اما نه سبز پوی

بل ژرف و برفموی

این کاج ،کاج ها

در بیست سال پیش

مضمون شعر "نگفتم به برگ" بود

شعری که متهمم کرد پیش تو

بر نوجوانی و جویای نام و نان

اینک نگاه کن

هم دفتر زمانه و هم سفره ی مرا

اقرار کن

نه نام و نه نان دارم

 

چل سالگی

چه مرز غریبی است

احساس می کنم

آن روح سرکش آرش

در من شهید شد

بی آنکه تیر بیاندازد

هر چند گاه نیز

احساس می کنم

 احیای چله نشینی عارفان

 در من مکرر است

 

چل سالگی چه مرز غریبی است

احساس می کنم

چون یک جوان پر شر پر شور می توان

بر این درخت عقل

پیوند عشق زد

گاه دگر ولی

 احساس می کنم

هر تار موی سفیدم

گوری دهان گشاده و

تابوت خالی است

 

باری منم چنین:

در مهبطی که بازی فرجام است

رستم که رخش ندارد

احساس می کنم

هیچم هوس نمانده،مگر

نا سروده ای

کار نکرده ای

جای ندیده ای

                                                                                            ا.علیمحمدی

                                                                                             1372 تبریز

 

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و دوم تیر 1389 و ساعت |
 

رحلت دکتر منوچهر مرتضوی ، پایه گذار حافظ شناسی در ایران و بزرگ

مــرد عرصه علم و فــرهنگ را به جامعه ی علمی و فرهنگی تــسلیت

می گویم.

                                                                                                       ابوالفضل علیمحمدی

+ نوشته شده توسط خدایی در چهاردهم تیر 1389 و ساعت |

6- دل مشغولی های تحقیقی مجال پـرداختن به شعر را به طور حرفه ای به من نــداد ، اما طبـــع آزمائی

هایم تا کنون هم ادامه دارد .کارهای پـــژوهشی خود را مدیون تـــشویق های دکتر ضیاء الدین سجادی و

دکتـــر عبــدالحسین زرین کوب از زمان دانـــشجویی در دانـــش سرای عالی تـــهران هستم .مرحوم دکتر

سجادی بعد از اتمام کنگره جهانی حکیم نظامی در تبریز ( سال 1370) ، یک شب در منــزل میهمانم شد

و فیش هایم را در مورد "فرهنگ لغات و اصطلاحات عامیانه در شعر شهریار" دیــد و راهنماییهای ارزنده ای

کرد .آن کتاب را در سال 1371 در تبریز به چاپ رساندم.

پیش از آن هم کتاب کوچکی به نام "از داستانهای عامیانه چه می آموزیم" را با ارشادات دکتــر زرین کوب

به چاپ رسانده بودم .

 

7- متن تــرکی " ثـــعلبیه" (روباه نــامه یا تـــولکی ناغیلی) از روی نـسخه های خطی و میرزا شفیع واضح

تبریزی و نیز کارنامه دو شخصیت نامدار آذربایجان (استاد محمد عابد و استاد یحیی شیدا) یـــادداشتهایی

نـــوشتند که جزو افتخارات ادبی ام هستند .در 26 فروردین 1383 اســتاد شیدا در صفه ای ادبی و به زبان

ترکی در مهد آزادی مطلبی در ارتباط با کارهایم نوشت و با این دو بیت تشویقم کرد:

                               ال قولون وار اولسون قلمین کسگین

                               اثــــرلر یــــارادسین قـــلمین ســـنین

                               جاودان قـــالاجاق هــر بیــــر اثـــریــن

                               زامـــان گدشینـــدن نه غمـین سنین

به حقیقت می دانم که آثارم مصداقی از دو بیت فوق نیستند ، اما تشویق های استادانه انرژی مضاعفی

را برای نوشتن ایجاد کرد .

 

8-پس از چاپ "حافظ قدسی"  بـــسیاری از اهل فضل از جمله استـــاد عزیز دولت آبادی با نـوشتن مکتوب

مفصل و استاد علی نظمی به وسیله تــلفن بارها اظهار محبت کردند که اگر عمری بــاشد تنــقید و تقریظ

های نـــوشته شده در ارتباط با کتـــاب هایم را که خود کتاب مستــقلی را تشکیل می دهند چاپ خواهم

کرد .استاد عزیز دولت آبادی به رحمت ایزدی پیوسته و با استاد علی نظمی حداقل هفته ای یـکبار تماس

تلفنی داریم.از بدیهه سرایی استاد نظمی خاطره ای دارم و آن ، این است که در تاریخ (23/11/84) استاد

بی خبر از فوت پدرم تلفن کرده و ضمن جویـــای حال ، نکته ای را بیان فرمودند که من اجرای آن نکته را به

جهت فوت پدر به بعد موکول کردم .تــسلیتی گفتــند و گوشی را گذاشتند .چند دقیقه ای طول نکشید که

دوباره تلفن کردند و دو بیتی را که در آن فاصله گفته بودند بــرایم خواندند که زیــنت بخش مجلس تـــرحیم

پدرم شد :

                          خالی است خانه بی تو کجا رفته ای پدر

                          ما را نــــدیده ســـیر چــرا رفتـــه ای پـــدر

                          در هیچ جا سراغ تـــو را کس نمی دهـــد

                          گویـــا بـــه پیــشگــاه خدا رفتـــه ای  پـدر

 

+ نوشته شده توسط خدایی در دوازدهم تیر 1389 و ساعت |

 هر جا که رفته ام

هر جا که بوده ام

نام تو را فقط با برگ گفته ام

با خاطرات گنگ

حیران چه روزها  وچه شبها  نخفته ام!

از هر قبیله ای

از هر دری , ددی

افسانه خوانده ام.

در هر فسانه ای

تصویری از تو بود.

****

تاریخ قصه بود

هر قصه غصه بود

تاریخ غصه بود

هر قصه یک پری

هر غصه چند دیو

اما , پری چو غم حتی پری نداشت

گر قصه زندگیست

گر زندگی شبی ,افسانه می شود

روزی چو قصه ها 

ما خوانده می شویم

چون دیو وچون پری

افسانه می شویم

آه ای فسانه گو

در نقش دیو کیست؟

نقش پری ز کیست؟

****

چشم خمار من

در انتظار خواب

خمیازه می کشد

دیریست خسته ام

خوابم نمی برد

کو قصه گوی من

کو قصه خوان من؟

                                                                                            1355 تهران

+ نوشته شده توسط خدایی در یکم تیر 1389 و ساعت |
 

اولين انجمن ادبي در چه دوره و زماني در تـبريز تأسيس شده است؟ اين سؤالي است كه مــنابع و مآخذ

موجود جواب قانع كننده اي برآن ندارند.كتابهائي كه در پنجاه ساله ي اخير نوشته شده است(1)، هرچنـد

مطالب نسبتا سودمندي در باب تشكلهاي ادبي تبريز از دوران قاجار تا عصر ما دارند،اما به تمامي سؤالات

خوانندگان نظير اينكه، در اوايل دوران قاجار و پيش ازآن چه انــجمنهاي فرهنگي و ادبي وجود داشت؟ و چه

عواملي سبب ايجاد وقفه هائي در فاصله ي بين تعطيلي يك انجمن و آغاز انجمني ديگر بوده است؟پـاسخ

نمي دهند.از منابع موجود استنباط مي شود كه اولين ‹‹انجمن ادبي›› درتبريز درسال 1279 ه.ش مطابق

با 1318 ه.ق تــوسط مرحوم اديب الممالك كه از ادبـا و شعراي معروف بود، تشكيل شده و پس ازدوسال با

انتــقال اديب الممــالــك از تــبريز به كار خود پايــان داده است. اما نمي تــوان بـاورداشت شهري كه انــبوه

شــاعرانش درهر عصر و دوره اي زبــانزد عام و خاص بوده و حتي شاعــران سرزمينهاي ديگر را نـيز به خود

جذب مي كرده است خالي از نـشستهاي ادبي بوده باشد. آيـا قابل قبـول است كه در قرن هفتـم هجري،

زماني كه بـــزرگترين دانشگاه جهان به فرمان رشيدالدين فضل الله همداني بنام ‹‹ربع رشيدي›› در تــبريز

ساخته شد،آن چهارصد استادي كه دريك كوي سكني گزيده بودند(2)،از نوشته ها و سروده هاي همديگر

بي خبر بــوده باشند؟ بعيد به نظر مي رسد كه درآن زمـان و زمانهاي پــيش از آن شــاعران و نــويسندگان

اوقاتي از وقتــهايشان را به شنيدن و تــشويق و نقد و هجو حضوري شاعران ديگر اختصاص نــداده باشند.

وقتي قطران تبريزي در قرن پنجم هجري از حضور ناصرخسرو در تبريز آنقدر خوشحال مي شود كه به پيش

او رفته و معني بــرخي از اشعار و لغات را از وي مي پرسد(3)، نمي توان باور داشت كه درشهر خودش،نه

پــيش كسي مي رفت و نــه كساني پيـش او مي رفتــند.حداقل تا اين حد همگان مي دانــند كه پــيش از

مشروطيت دربار پادشاهان و حكامشان در منــاطق، محل تــجمع عده زيادي از شاعران بوده است و شعر

بــطور عام بعد از مشروطيت بود كه ارتــباط خود را با دربار قطع كرد و با مردم كوچه و بـازار و خواستـه ها و

آرزوهاي آنــها ارتــباط برقرار نــمود. بــاري، درآغاز مـشروطيت (1297 ه.ش) جمعيتي بــنام ‹‹جمعيت نـشر

معارف›› به سرپرستي ميرزا علي اصغر خان سرتيب زاده، در تبـريز تشكيل شد كه شـاعران و نويسندگان

اين جمعيت علاوه بر قرائت آثـــارشان بر يكديگر قرائتــخانه اي هم در مقابل ارك (كوچه قرائتخانه) تـأسيس

كردند.تــشكيل اولين هيئت ‹‹آكتورال›› در تــبريز هم به آنــها نــسبت داده شده است.دوام اين جمعيـت را

حداكثر دو سال نــوشته اند و چنانكه قبــلا اشــاره شد، معلوم نــيست كه چـرا دوام نــياورد؟ درسال 1301

مرحوم تــربيت كه ار اعضاء اصلي انجمن ادبي اديب الممالك بود، در اداره فرهنگ وقت، سرپرستي انجمن

ادبي را عهده دار شد.دراين انجمن، اسماعيل اميرخيزي، محمدعلي صفوت، ميرزا باقر حكمت، ميـرزا رضا

عدل و ... عضويت داشتند.اين انجمن پس از كناره گيري مرحوم تربيت منحل گرديد. به همان انـدازه اي كه

علت كنــاره گيري تــربيت، داراي اهميت است و بايـــد كنكاش شود، اين نـــكته نيز حائز اهميـت اسـت كه

درسال 1304 اميرخيزي ‹‹انجمن ادبي متوسطه›› را پايه گذاري كرد.دراين انجمن بزرگاني چون سيدهادي

سينا، يحيي آرين پـور، محمود غني زاده، حسين اميـد، منتخب خلخالي، ميرزا رضا عدل، فرّهي و مهدي

نسودي عضويت داشتند. درفاصله بين سالهاي 1301 تا 1312 انجمنها و جمعيتهاي ديگري نظير ‹‹جمعيت

اصلاح و تــرقي معارف آذربــايجان››، ‹‹اتـحاديه معلمين››، ‹‹انــجمن كتابخانه تـربيت›› و ‹‹شوراي معارف››

تــشكيل شده بود، اما مهمتــرين ‹‹انجمن ادبي آذربــايجان›› درآن سالها (1312) انــجمني بود كه زيــرنظر

‹‹اديب السـلطنه سميعي›› استــاندار وقت آذربايجان و در منـــزل ايشان تــشكيل مي شد.دراين انــجمن

آقايــان : اسماعيل اميرخيزي، يحيي آرين پـــور، دكتر رعدي، حاج محمد نــخجواني، حسين اميــد، مهدي

نسودي، احمد سعيدي، منتخب خلخالي، مشكوة وقايعي، سـيدهاشم فياضي، نـاصر روائي و ... شركت

داشتند.اين انــجمن نيز با انـتقال سميعي به تــهران، خاتمه يافته تــلقي شد. درسال 1336، دربـــرخي از

مــدارس متوسطه تــبريز انجمنهاي ادبي قــابل اعتنايي تــشكيل شد.انــجمن ادبي دبيــرستان فردوسي،

ازجمله اين انجمنها بود كه آقاي حسين احمدي آن را اداره مي كردنــد و ظاهرا آقاي دهقان استــاندار وقت

آذربــايجان نيز تــوجه خاصي به انتشار فصلنامه ي اين انجمن داشته اند.طبيعي است كه اين انــجمن نـيز

چونــان اسلاف خود بــا تــغيير رئيس يا مسئولي به كار خود پايان داده است.خبــر مهمي كه درسال 1345

ه.ش درشماره دهم نشريه كتابخانه ي ملي تــبريز درج شد نــقطه عطفي در تــأسيس انـــجمنهاي ادبي

شهرستان تبريز بود.اين نشريه آغاز به كار ‹‹انـجمن ادبي تبريز›› را به همت آقاي مرتضوي برازجاني مـدير

كل وقت آموزش و پـــرورش استـان به اطلاع علاقمندان رساند. دراين انــجمن كه عصر روزهاي چهارشنــبه

هرهفته درمنــزل مرتضوي تشكيل مي شد، نــخست چند مسأله ي ادبي مطرح مي گرديد و آنــگاه قرائت

اشعار تازه آغاز مي شد.بنابراسناد بــاقيمانده ازآن دوران يكبار ‹‹رستم علي اف›› ايران شناس معروف نيز

مهمان اين انــجمن شده بود و يك شعر تــركي قرائت كرده بـــود كه آقاي دكتر منوچهر مرتضوي هم بـا بيان

شيوا آن را در انجمن به زبان فارسي ترجمه كرده بودند، تـرجمه اي كه تحسين شاعر را نيز برانگيخته بود.

اين انــجمن درسال 1347 نشريه اي به نـــام ‹‹ارمــغان›› منــتشر ساخت.دراين نشريه اشعاري از استــاد

محمدحسين شهريار، محمدآغاسي، محمود پديده، علي حريرچي، عزيز دولت آبادي، يحيي شيدا، علي

نـــظمي، دكتـــر منوچهر مرتضوي و ... به چشم مي خورد. شــعر معروف (حافـظ، خداحافظ) با خط استــاد

شهريار با مطلع : به توديع تو جان مي خواهد از تن شد جدا حافظ به جان كنــدن وداعت مي كنم حافــظ،

خداحافظ كه امضاء فـروردين ماه 1347 را دارد اولين شعر اين دفتر است.شهريــار دراين سالها ستاره تابناك

آسمان ادب معاصر فارسي و تـركي حتي درخارج از مرزهاي ايـــران شده بود.سي و هفت سال پيش ازآن

تاريخ، ديوان فارسي اش با مقدمه ي ملك الشعراي بهار، سعيد نفيسي و پژمان بختياري به چاپ رسيده

بود و حيــدربابايش از پانزده سال پيش ازآن تـــاريخ، تحولي در شعر تـــركي جهان به وجود آورده بــود.ازاين

جهت نه تنها درداخل كشور، چند محفل فرهنگي تهران در سال 1346 ازايشان تجليل به عمل آوردند و نــه

تـــنها اعطاي درجه ي استادي افتــخاري دانــشگاه تـــبريز به استـــاد، تـصويب شده بود بلكه درسطح بين

المللي، روابط فرهنگي ايـران و تركيه مقدمات تجليل از شهريار را تدارك مي ديـــدند.همچنين ‹‹پـــروفسور

محرم ارگين›› در تـركيه يادداشتهاي خود را درباب كتـــاب ‹‹حيدر بابايه سلام›› به عنـــوان معتبرترين سند

زبان تـركي موردارزيابي و براي چاپ آماده مي نـــمود.كساني بــه فكر ترجمه آثار شهريار به زبان فرانـــسه

افتاده بودند و شاعران و نـويسندگان داخلي و خارجي بيــشماري همچون رستــم علي اف ايــران شناس

شوروي آن زمان و ‹‹رسول حمزه اتوف›› شاعر داغستاني، اشتياق ديدار شاعر نـامدار تبريز را در سر مي

پـروراندند.با اين اوصاف طبيعي بود كه شهريــار فرصت حضور دراين نوع انجمنها را نــداشته باشد اما تــأثير

شخصيت و اشعار او به حدي بود كه انجمن ادبي تـبريز ازهمان آغاز به نام ‹‹انجمن ادبي شهريار›› معروف

شد. شهريار ازاين انجمن دردوجا به نيكي ياد كرده است.اولي درسال 1315 هنــگامي كه ريــاست دومين

كنگره سراسري شعر ايران را عهده دار بود، منظومه بلندي خواند و در بندي ازآن شاعران مطرح آن انـجمن

را برشمرد.

كسان كه انجمن شهريار را دارند

كنون نظامت شعر و شــعار را دارند

يكي كه وزنه ي كار است و كوشش و اقــدام

(حريرچي) است به نام و تــخلصش ( بي نام)

دو ‹‹آذر›› ند هنرور قــرينه با آذر

چنان كه (نظمي) و (هاتف) قــرينه بــا ‹‹مظهر››

دگر (يتيم) پــدر شــاعر و پــسر شاعر

وراثتي چه به از شعر اگر پدرشاعر

 (اميني) است و (جنابي)، ‹‹پديده›› و ‹‹شيدا››

 چو (دادمهر) و (وثوقي)، (صميمي) و (ديبا)

 دو ديگر (اشرف) و (فـــاخر) كه سخت اهل دلــند

چنان كه (بـــارز) و (گوهـــر) كه بـــاز مشتعلند

چنان كه (افــسر) و(ملماسي) و (حسين صفا)

بحل كه حافظه را بيش از اين نبود وفا

دراين زمينه زيادند گر كه نـام برم

 سخن كشد به درازا و من ملال شـوم

دومين يــادي كه شــهريار ازاين انــجمن ادبي مي كنـــد در نــامه اي است كه خطاب به شاعر معاصر آقاي

 يــحيي شيـــدا نوشته است.دراين نـــامه آمده است : ‹‹انــشاءالله كه انــجمنتان دايــر است و گاهي هم

 دور هم جمع مي شويــد كه هـــرچه باشد بـــاز مغتنم است ... اگر بــراي دوستــان ممكن بــود از يكشب

 انجمن كه همه تــان حرف زده و شعري خوانده بـاشيد، نـــواري پـــركرده و بـــراي من بــفرستيد كه گاهي

 غم تنهايي را بدان تسكين دهم.›› مرحوم شهريار در تـــقريرات حضوري خويش با حقيـرنـــيز چندين بـــار

 ازنقش سازنده ي اين انـــجمنها سخن گفتــه است. بـــاري، انجمن ادبي شهريـــار كه پــس ازمرتــــضوي

 برازجاني مدتي نيز آقاي دولتشاهي آنـــراسرپرستي كرده اند، پس از انــقلاب اسلامي بــا هيئت امنائي

 متـــشكل از آقايان دولت آبادي، شيـــدا، عابـــد، نظمي و سلطان آبادي اداره مي شد. مدت ها بـــعد،اين

 انــجمن بـا شورائي جديـــد كه سرپرستي آن را مـرحوم شكيب عـــهده دار شدند اداره مي شـــد و پــس

 ازايشان آقاي صديق محمدي در رأس انــجمن ادبي قـــرارگرفت.حـــدودا ازسال 1374 الي 1376 يـــعني به

 مدت دوسال وقفه اي دوباره درتـشكيل جلــسات انـــجمن ادبي به وجود آمد و عملا انجمن تـــعطيل شـد.

تـــا اينكه از سال 1376 مجددا جلسـات انــجمن با دعوت از راقم اين سطور تــشكيل شد و بــنده به مدت

 چهارسال درمسئـوليت انجمن ادبي تبريز بودم.درمـــدت مسئوليـــتم، فصلنامه ي ارمغان را دوباره احياء و

 منتــشرنمودم و همچنـــين بـــرنامه هاي بـــزرگداشت از پـــيش كسوتـــان انـــجمن را كه خود از شـاعران

 بـــرجسته ي آذربــايـــجان بـودند (استاد عزيز دولت آبادي، استاد علي نـــظمي، استــاد يحيي شــيدا) با

 همكاري اداره ي كل ارشــاد اسلامي برگزار كرديم، اما به جهت دل مشغولي بــيشتر به تـــحقيقات ادبي

 و ازجمله چاپ و نشر ‹‹حافظ قدسي›› و ‹‹حافظ به روايت شهريار›› كه بــخشي از آنــها مي بـــايست در

 تـــهران انـجام مي گــرفت، درسال  1380 از مسئـــوليت انـجمن ادبي اســـتعفاء داده و جناب آقــاي صمد

 رحمـــاني را به جانــــشيني خود پيــشنهاد كردم كه خوشبختانه ايشان درمدت ريـــاست نسبتا طولاني

 خود (حدود 7 سال و انــــدي) انــجمن را بــه نـــحو مـطلوب اداره كردند. اين انجمن پس از تـــغيير و تحولي

 درتـركيب شــوراي آن از سال 1388 به رياست آقاي ايـــوب شهبـــازي بـــه فعاليت خود ادامه مي دهد. بـا

 آرزوي ســلامتي و تـــوفيق بــــراي تـمام شخصيتهائي كه شــمع اين انــجمن را روشن نـــگه داشتـه انـد،

از خداونـــد منّـــان براي درگذشتــگان اعضاء آن طلب شادي ارواحشان را دارم.

 

منابع :

 ۱- ارمغان، انجمن ادبي تبريز، چاپ 1347

2- نشريه انجمن ادبي دبيرستان فردوسي، چاپ 1336

3- تاريخ فرهنگ آذربايجان، حسين اميد، چاپ 1334

4- نشريه ي كتابخانه ي ملي تبريز، شماره 10 و 11، چاپ 1345

5- روضه اطهار، ملامحمدامين حشر تبريزي، تصحيح عزيز دولت آبادي

6- سفرنامه ناصرخسرو

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و سوم خرداد 1389 و ساعت |

این قطعه شــعر در سال 1376 بعد از آخرین بـازی جنجالی و حساس فوتبال که تــعیین کننده صعود یکی از دو تیم اســـترالیا و ایران به جـام جهانی بود سروده شده است.با توجه به افتتاح جام جهانی ۲۰۱۰ مطلب به جهت یاد آوری درج گردید.

ملبورن !

ما را به حافظه بسپار

ما حافظ نزاکت شرقیم

ما آن بهار

باغ

ما آن کتاب حرمت انسان

ما دستهای باغبان بهاریم

ما را مرور کن!

ما بیست سال پیش

در بیست و دوم بهمن

در اوج شدت سرما

جز گل نکاشتیم

در هشت سال جنگ

 ما را محک زدی

امسال دوم خردادماه نیز

چونانکه هشتم آذر

اقرار کن که گلزن محبوب گشته ایم!

ملبورن!

از ما عجیب نیست

گوئی رسالت ما این است

فرق میان ما وتو هم

این است

تو دشنه میکشی به رخ تور دوستی

ما در عوض دو گل به شما هدیه می دهیم

ملبورن !

ما را به حافظه بسپار

ما کشور گلیم

جز گل به هیچ کس

فکری  نمی کنیم....

                                                                               1376    تبریز

+ نوشته شده توسط خدایی در بیست و دوم خرداد 1389 و ساعت |
تــوضیح: غزلی با قافیه شراب و ناب و ردیف اولی با مطلع (این خرقه که من دارم در رهن شــراب اولی) از

خواجه شیراز در همه ی نسخه های معتبر به چاپ رسیده است.شاعران دیگر از جمله "فروغی بسطامی"

شاعر دوره ی عهد ناصری واستاد شهریار به استقبال این غزل رفته اند بنده نیز به عنوان یک شاگرد طبع

آزمائی کرده وغزلی با آن ردیف و قافیه سرودم که هر چهار شــعر از نظر مطالعه کنندگان می گذرد:

 

این خرقه که من دارم در رهن شـــراب اولی

                                                            وین دفتـــر بی‌معنی غرق می نــاب اولی

چون عمر تـــبه کردم چنــــدان که نــگه کردم

                                                           در کـــنج خرابـــاتی افتـــــاده خـــراب اولـی

چون مصلحت انـدیشی دور است ز درویشی

                                                           هم ســینه پر از آتش هم دیـده پرآب اولی

من حالت زاهــد را بــــا خلق نــخواهم گـفت

                                                           کاین قصه اگر گویــم با چنـگ و ربــاب اولی

تـــا بی سر و پا باشد اوضاع فلک زین سان

                                                          در سر هوس ساقی در دست شـراب اولی

 از هـــمچو تــــو دلـداری دل بــــرنـــکنـم آری

                                                           چون تاب کشم باری زان زلف به تاب اولی

چون پــــیر شدی حافظ از میـــکده بیرون آی

                                                            رنــدی و هوسناکی در عهد شــباب اولی

                                                                                                  (حافظ)

 

 

 

این سر که به تن دارم مست می نــــاب اولی

                                                           این کاسه که من دارم سرشار شـراب اولی

این است اگر ساقی، می خور ز حساب افزون

                                                           زیـرا که چنین مستی تـــا روز حـساب اولی

 هر جا بــــت سر مستی با جام شـــراب آیـد

                                                           مـــرغ دل هشیـــاران الـــبته کبـــاب اولــــی

 آن خواجه که می‌دانم جرم همه می‌بــخشد

                                                          پـــیش کرمش رفتـن نــــاکرده ثــــواب اولــی

دوشینه سیه چشمی در خواب خوشم گفتا

                                                          کـز نــــشه‌ی بــــیداری کـــیفیت خواب اولی

گفتـم ز لب نــــوشت صد بــــوسه طمع دارم

                                                          گفتـــا که سوالت را نـــاگفته جـواب اولــــی

از چــشم بــــد مردم ایــــمن نــــتوان بــــودن

                                                          رخسار نـــــکوی او در زیـــــر نــــقاب اولـــی

ابروی کمان دارش پیوسته به چین خوش تـر

                                                          گیـــسوی گره گیـــرش همواره به تاب اولی

این پسته که او دارد خندان ز قدح خوش تــر

                                                         این چـهره که او دارد گلگون ز شــــراب اولی

 گنــــجینه‌ی مـــهر او در سـینه نمی‌گنــــجد

                                                         کاشانه بدین تـــنگی یک بـــاره خــراب اولی

تخمی که به دل کشتم آب از مژه می‌خواهد

                                                       چشمی که به سر دارم سرچشمه‌ی آب اولی

 اشـــعار فـــــروغی را بـــــا نـــــافه رقم بـاید

                                                         آن شـعر مسلـسل را شستن به گلاب اولی

                                                                                       (فروغی بسطامی)

 

 

 

خمخانــــه ات ای حافظ پـــر شـهد شراب اولی

                                                          مستان خرابـــاتت پـــیوسته خــــراب اولـــی

برآتــــش جام تـو تا صف مــــژه ی ساقی است

                                                          هـــر جا جگری باشد بر ســـیخ کبـــاب اولی

گلـــــقند تـو مـعجون شد با شـــاخ نـــــبات آری

                                                          آن جـــام مـــرصع را می لعل مـــذاب اولــــی

چشمی که نه مخموریش از جام شراب توست

                                                          منمای سر آبـــش کو ســر به ســـراب اولـی

هـــر دل که نــــیفروزد چون لاله به داغ عــــشق

                                                         هم خیره به خون خود چون لاله خضاب اولی

بی تـــاب و تـــوان ای شـــمع آیم به طواف  اما

                                                         شـــرمنده که پــــروانه با شور وشـــتاب اولی

خورشید طلوعش خوش با چهـــچهه ی بلـــبل

                                                         چونانکه غــــروبش هم با بانـــــگ غراب اولی

آن شــــاهد قــدسی کو در معبد عشق تست

                                                          با مـــحرم و نـــا مـــحرم در زیر نـــقاب اولـــی

چشم تــــو و بخت من بیــــدار نــــخواهد شـد

                                                         شاهد که شرانگیزد فتنه است و به خواب اولی

حافظ تــــو مســــیحائی ویــــن نـغمه قدوسی

                                                          در پـــــرده ی ناقوسی با دیـــــر و رهاب اولـی

آش تــــو دهـــنسوز و از ما به دهن چون یــخ

                                                           انـــصاف که این یــــخ هم از شرم تو آب اولی

در مـــطلع و در مـــــقطع نام تــــو بـــــرم آری

                                                          هم خیر ختام احسن هم حسن خطاب اولی

حافــظ صفت پیری در شان تو صادق نیست

                                                          عمــــــر ابـــــدیت را دعـــــوی شـــــباب اولــی

                                                                  (محمد حسین شهریار-فروردین 1352)

 

 

 

با تـــــشنه لبـــــان جانــــا یــک قطره آب اولی

                                                          بــــــر تــــــیر غم دلبـــــر غوغا نه که تاب اولی

شــهد و شـــکر دنــــیا بی وصل تــو زهرم باد

                                                          زهـــــر ار تــو دهی نوشم کز شربت ناب اولی

بــــا زاهد بی ایــــمان معبد نــــــروم هــــر گز

                                                            از ســــاقی فـــــرزانه یـک جام شــــراب اولی

بــــلبل که خزان بیــــند بـا خویش چنین گوید

                                                            دیــــدن که به نـــتوانم بر چهره حـجـاب اولی

ای دل چـه زنـــی آتش انــــصاف رعـــایت کن

                                                            بــــــر مـــــزرعه ی تـشنه باران سحاب اولی

در شــــان هنـــــرمندان پیــــری نـــبود صادق

                                                            "عـــــمر ابــــــدیت را دعوی شــــباب اولــی"

در وقـــت نــــماز ای دل آئــیــــنه اذان گویـــــد

                                                            گر میــــل وضو داری بـــــا خون وخضاب اولی

                                                                                      " ابوالفضل علیمحمدی"

 

+ نوشته شده توسط خدایی در نوزدهم خرداد 1389 و ساعت |

 

دومين ويژگي بارز از نـظر محتوي مثلها، تـــعليم آموزشهاي مدني و اجتماعي به شنونده است. براي پي

بردن به اهميت مثلهايي كه در زبان تـــركي مبلغ، زندگاني انساني و اجتماعي و به تعبير امروز، جامعه‌ي

مدني هستند، ناگزير از توضيح كوتاهي در اين مورد هستيم.

واژه‌ي جامعه (society) در معنـــايي كه ما امروز از آن استنباط مي‌كنـــيم، پيش از قرن شــانزدهم ميلادي

كاربردي نـــداشت. بر خلاف اجتماعات آشـنا و مألوف قرون وسطي، جامعه‌ي ما بـــعد فئـــودالي، جامعه‌ي

«غربيه» هاست و اين مضموني است كه در آثار نخستين متفكران جامعه‌شناس (تونيس و زيمل) و پيـش

از آنـــها به طور مستقيم و غيرمستقيم در آثـــار «هابز» و «روسو» و ديــــگران به كرات مطرح شـده است.

غربیه‌ها، بــراي اينكه بتوانند در كنار هم زندگي كنند و به حيات و مال و حقوق هم احترام بگذارند، بايد به

ضوابط و قوانين و قراردادهايي در ميان خود پايبند باشند.

جامعه‌ي مدني civil society اصطلاحي است كه براي اولين بار توسط فيلسوف سياسي انگلستان (جان

لاك) به كار رفت. لاك معتــقد بود كه جامعه‌ي مدني انسان را از خودسري رها مي‌سازد و حق و عدالت را

جايــگزین آن مي‌سازد. جامعه مدني، در مقابل جامعه بدوي قرار دارد جامعه‌ي بـــدوي، جامعه‌اي است كه

آدمي در آن خودسر است، وحشي است، آداب اجتماعي و آداب معاشرت نمي‌داند، هيچ قانون و قاعده و

اخلاقي جز «زور» نمي‌شناسد. چنين انساني، مغرور و بي‌تربيت است، زندگانيش به تعبير روسو، زندگي

طبيعي است.

در چنين جامعه‌اي است كه دانايان و انديشمندان بي‌نام و نشان اقوام، جمله‌هاي حكميانه‌اي مي‌زنند كه

به مرور زمان در دل مردم مي‌نـــشیند، مردم آن جمله‌ها (مثـــلها) اينكه اين «مثلها» هنــوز هم تـــازگي و

طراوت خود را حفظ كرده‌اند، به جهت اين است كه قرنها تـــجربه، پـــشتوانه‌ي صحت و درسـتي و كارآرايي

آنهاست. در حقيقت اين «مثلها» تبدلي به علم شده‌اند. علم اجتماع، علم همزيـــستي، علم انسانـيت.

جالب است كه اغلب مثـــلهايي كه داراي محتوي تـــعليم اخلاق انساني هستند، از جهت آرايه‌هاي ادبي

«صنعت تضاد»، بهره‌ برده‌اند.

-دوز اگريني كسر (راست بر ناراست پيروز مي‌شود) دوز و اگري، صنعت تضاد دارند.

-آغاج بار وئرنده باشيني آشاغي تيكر. (درخت هنگامي كه پر ميوه مي‌شود، سرش را پائين مي‌اندازد)

- آغاج اوجالديقجا كؤلگه سالار (درخت به تناسب رشدش سايه مي‌اندازد)

- عاليم اولماق آساندير، آدام اولماق چتيندير (عالم شدن چه آسان، آدم شدن چه مشكل [آسان و چتين

صنعت تضاد دارند]

- بير قدمه ايكي قدم گلرلر (براي يك قدم [محبت آميز] دو قدم بايد برداشت) [ بير و ايكي را ميتوان به

صنعت تضاد تعبير كرد]

- بيرليك اولماسا، ديريليك اولماز (اگر اجتماع و اتحاد [انساني] نباشد، زندگي مفهوم پيدا نمي‌كند)

-آينايا نئجه باخسان،اؤزووي اوجور گؤررسن ( هر طور به آئينه نگاه بكني خود را به همان شكل خواهي ديد)

-آللاه هر كسه گؤيلونه گؤره وئرر (خدا، براي هر كس به اندازه‌ي ظرفيت دلش مي‌دهد)

-ائل سسي؛ حق سسي (صداي ايل [قبيله، ملت] صداي خداوند است)

- بير گول ايله، باهار اولماز (با يك گل بهار نمي‌شود)

بر اساس تئوريهاي يونگ و فرويد، انسان به لحاظ روحي موجود برهنه‌اي است، روح انسان غيراجتماعي

حصاري ندارد، خواسته‌هايش بيشمار است و در اين خواسته‌ها هم هيچ شرم و ادبي را رعايت نمي‌كند،

دقيقا يك وحشي بي ادب است. اما وقتي در بطن زندگي قرار مي‌گيرد و مجبور مي‌شود با ديگران زندگي

كند، بر روي من او «Ego»ي او، يك Super Ego تنيده مي‌شود.

يك من برتري پديد مي‌آيد. اين من برتر، آن من زيرين را مهار مي‌كند و او را در بــند مي‌كشد و وحشيت آن

را مهار مي‌كند و بـــه او ادب مي‌آموزد و مي‌گويد كه هنگامي كه با ديـــگران زنـدگي مي‌كني چه قواعــد و

نظمها را بايد رعايت بكني.

حاصل ايـــنكه، قواعـد و قوانين اجتماعي زندگي كردن را، هر انساني بايد بياموزد و يكي از منــــابع بسيار

غني تعليمات مدني، فولكور و به ويژه شاخه‌ي «مثلها»ي آن مي‌باشد كه به نــمونه‌هايي بسنده مي‌كنم

و علاقمندان به آنچه را كه از داستانهاي عاميانه مي‌توان آموخت،به كتابي با عنوان مذكور ارجاع مي‌نـمايم.

-  ال،الي يويار،ال ده دؤنوب،اوزو يويار (دستها همديگر را مي‌شويند سپس هر دو دست،صورت رامي‌شويند)

- گولمـه قونشــووا، گلر بــاشيوا (به همسايه‌ات مخنــد [ ريشخند مزن] كه بر ســرت مي‌آيد. [ بـر تــو هم

ريشخند مي‌زنند]

- نه اكرسن، اونو بيچرسن [ هر چه بكاري، همان را درو مي‌كني)

- قيصاص قيامته قالماز ( قصاص به قيامت نمي‌ماند)

- ظولم ايله آباد اولان، عدل ايله برباد اولار( هر چيزي كه با ظلم آباد شود، با عدل بر باد مي‌رود)

- خير ايله شر قارداشدي(خير و شر برادرند)

-دؤيمه قاپيمي، دؤيرلر قاپيوي (مزن بر در من كه بر درت مي‌زنند)

منابع:

۱.فصلنـــامه ی فرهنگ مردم ،سال سوم ،بـــــهار ۱۳۸۳ (شیوه نامه ی تدوین مثلهای ایرانی، دکتر حسن

ذوالفقاری ص ۶۴)

۲.فنون بلاغت و صناعات ادبی،جلال الدین همایی،فصل بدیع

۳.سیاست،ارسطو،ترجمه ی دکتر حمید عنایت۱۳۷۱

۴.فلسفه ی هگل، استیس.و.ت ترجمه ی دکتر حمید عنایت۱۳۵۷

۵.جامعه ی مدنی و ایران امروز ،جمعی از نویسندگان،نشر نقش و نگار،از ص ۱۰۲ به بعد ۱۳۷۷

۶.جامعه ی مدنی و ایران امروز ،جمعی از نویسندگان،نشر نقش و نگار،از ص ۱۰۲ به بعد ۱۳۷۷

۷.از داستانهای عامیانه چه می آموزیم، ابوالفضل علیمحمدی، چاپ هادی تبریز

+ نوشته شده توسط خدایی در دوازدهم خرداد 1389 و ساعت |

 

بخش قابل تـــوجهی از فولکلور هر منطقه از کشور کثیرالاقوام ما را " مثلها " تشکیل می دهند.این مثلها

که در آذربایجان به ائـــل سوزلری  و آتـالار سوزو مشهور شده اند هم به جهت کمی و هم به جهت کیفی

بـــسیار حائز اهمیت هستند." مثلها " جمله های کوتاهی هستند با مضمونی حکیمانه،حاوی اظهارنـظر

یـــا عقیده ای  کلی و پـــندآموز و راهگشـا که به دلــیل روانی الفاظ، روشـنی معنی و موســیقی کلام در

میـــان عامه ی مردم معروفیــت پـــیدا کرده اند،به این مثلها از منـظره های مختلفی می تـــوان نگریست.

از منـــظر ساختاری ( ایـــنکه "مثل" جمله ای ساده باشد یا جمله ای با آرایه های ادبی)،از منـظر محتوی

( قوانین و مقررات ، تـــوصیه های اخلاقی ،مذهبی ، خرافی...)از منـــظر بیان و لحن (جدی و طنز آمیز) از

منـظر منشاء ( اینکه مربوط به کدام منطقه است).ضرورت طرح و بحث در باب فولکلور و شاخه های متنوع

آن دغدغه همیشگی نـــویسندگان و متـفکران به ویژه بعد از مشروطیت بوده است.اما یکی از آسیبهایی

که در تـــمامی پژوهش های ما  وجود داشته، نبود نظریه است و اولین چیزی که برای ارائه ی نـظریه لازم

است جمع آوری موارد و مصداقـها و نــمونه ها و اشـــراف بر کل آنهاست.البته برای تـــدوین " مثــلها " هم

شیوه نامه ای نظیر آنچه در " فصلنامه ی فرهنگ مردم "پیشنهاد شده بود اجتناب نا پذیر است، تــا دقیقا

دانسته شود که ما چند هزار مثل تـرکی داریم؟چه مقدار از این مثـــلها اخلاقی است؟ چه مقدار مدنی؟و

چه مقدار در تعامل با مثـلهای اقوام دیگر است؟ صاحب این مقاله ،مقدار قابل توجهی از این مثلها را جمع

آوری و طبقه بــندی و آوا نگاری کرده و در آرزوی حمایت نهاد یا موسسه ایست که بــتواند با همکاری دیگر

پــژوهشگران این کار را به انـجام بــرساند.اما آنچه که به موضوع مقاله (زبــان ادبی و آموزش های مدنی)

مربوط می شود،پس از توضیح زبان ادبی و محتوی مدنی بـــرخی از مثلها ، نمونه هایی ذکر خواهد شـد

تا خواننده ی آگاه حدیث مفصل خود را بخواند.

زبان ادبی به زبانی گفته می شود که بطور خلاصه در آن ایجاز،فصاحت و بلاغت و آرایه ادبی وجود داشته

 باشد.از آنجا که مثـلها غالبا منثور هستند و نثر را به ساده و مسجع تقسیم می کنند،تــوضیحی در باب

نــثر مسجع که مصداقهای آن در مثلها مورد نظر این مقاله می باشد،ضروری به نظر می رسد.نثر مسجع

نثریست که جمله های قرینه دارای سجع باشد.سجع در نـــثر،حکم قافیه را دارد در شعر . بــهترین نمونه

نـــثر مسجع فارسی ،گلستان سعدی و منـاجات نامه ی خواجه عبدالله انـــصاری است.به عنوان مثال در

جمله ی : آنـچه نپاید دلبستگی را نـشاید.( نپاید و نشاید دارای سجع هستند)سجع در زیــر مجموعه ی

 فن بدیع یا سخن آرایی قرار دارد و بدیع در لغت به معنی چیز تازه و نو ظهور و در اصطلاح عبــارت است از

آرایش سخن.به نمونه هایی از این آثار در مثلهای ترکی توجه فرمایید:

ــــ ایسته منی،ایسته ییم سنی.(منی و سنی دارای سجع هستند)

ترجمه: دوستم داشته باش،تا دوستت بدارم.

ــــ پولو چوخ،منزلی یوخ.(چوخ و یوخ دارای سجع هستند)

ترجمه:پولش زیاد است،مسکن ندارد!

ــــ ساخلا گؤنو، گلر گونو. (گؤنو و گونو دارای سجع هستند)

ترجمه :پوست را نگه دار روز استفاده از آن فرا می رسد.

ــــ قاطیر نه بیلیر خاطیر.(قاطیر و خاطیر سجع هستند)

ترجمه:قاطر چه می فهمد حرمت یعنی چه؟

ــــ ائل گوجو،سئل گوجو.(ائل و سئل دارای سجع هستند)

ترجمه:قدرت ایل مانند قدرت سیل است.

ــــ عزیزیم گئچ اوتور،حؤرمت قوی حؤرمت گؤتور.(اوتور و گوتور دارای سجع هستند)

ترجمه:عزیزم،برو بنشین،احترام بگذار تا احترام بگذارند.

ــــ سندن حرکت،اللاهدان برکت.(حرکت و برکت دارای سجع هستند)

ترجمه:حرکت از تو،برکت از خدا.

ــــ یان منه، یانیم سنه(منه و سنه دارای سجع هستند)

ترجمه:برایم دلسوزی کن تا برایت دلسوزی کنم.

 

غرض، نـــشان دادن نمونه هایی از سجع در مثلهای تــرکی است و گرنه به این نمونه ها می توان صدها

مورد دیگر نظیر:

 ــــ اولان اولدو، توربا دولدو.(سجع در اولدو و دولدو)

ــــ آغریلاردا گؤز آغریسی،هر کیمسه نین اؤز آغریسی.( سجع در گؤز و اؤز)

ــــ دولتده دوه ، اوولاددا نوه. ( سجع در دوه و نوه)

ــــ آل پایین، چاغیر دایین.( سجع در پایین و دایین)

ــــ بالالی ائو بازاردیر، بالاسیز ائو مزاردیر( سجع در بازار و مزار)

 اضافه کرد و کتابی در این زمینه تهیه نمود.اما بر مبنای مثل "مشت نــمونه ی خروار است" این مقدار کم

نــشان می دهد که هر جمله ی ساده و معمولی و بی محتوا را نمی تــوان به عنوان مثل پذیرفت،مثــلها

ویژگی هایی دارند که باید آنها را شناخت و سپس جمع آوری نمود.

...

+ نوشته شده توسط خدایی در پنجم خرداد 1389 و ساعت |

در شهریور ماه سال 1333 در روستای کشکسرای روستائی که اکنون به شهر تبدیل شده و از توابع شهرستان مرند می باشد در یک خانواده مذهبی و دوستدار علم ودانش چشم به جهان گشود.پدر بزرگ ایشان مرحوم حاج محمد علیمحمدی(راضی) از شخصیتهای خیر وشناخته شده منطقه بود که یک چند ی نیز به جهت مخالفت با زیاده خواهی اربابان که می خواستند بهره ی اربابی خود را به مرغ و تخم مرغ و میوه های سر درختی و.... هم تعمیم دهند ماه ها با هزینه شخصی خود در تبریز ماندگار شد و وکیل گرفت و علیه ارباب به دادگاه شکایت کرد و در نتیجه ارباب را مجبور نمود که به جز جو و گندم بهره ای از کشاورزان منطقه نگیرد .او سواد نداشت اما علاقه شدیدی به علم داشت و از این جهت تنها فرزند خود (پدر ابوالفضل) را در مدرسه ی جدید التاسیس که به آنها "اشگول" که شاید تلفظ عامیانه school  باشد ثبت نام نمود اما از آنجا که اغلب متدینین سنتی تحصیل در آن مدرسه را خلاف شرع می دانستند پس از یکسال مجبور شد به ترک تحصیل فرزندش رضایت دهد اما به فرزند خود سفارش کرد که به هر طریقی فرزندان خود را به مدرسه بگذارد و چنین بود که ابوالفضل نیز همانند برادران بزرگتر از خودش تحصیلات ابتدائی را در سال 1340 ش در روستا شروع کرد و  در سال 1347 ش برای ادامه تحصیل به تبریز فرستاده شدو سه سال در دبیرستان تقی زاده واقع در راسته کوچه و دوسال در دبیرستان لقمان (جنب استانداری فعلی)تحصیل کرد. همزمان یکسال در مدرسه طالبیه نیز درس خواند.

ابوالفضل که علاقه به مطالعات غیر درسی را از کتابخانه ی کوچک غیر درسی برادر بزرگتر خود و از قصه های عامیانه ی مادرش در روستا آموخته بود در کتابخانه های به نسبت بزرگتر دبیرستانهای تبریز ادامه داد.زیبائی و اضطراب های مطالعات غیر درسی را بخصوص در دهه پنجاه و به خصوص در یکسالی که در ارومیه (رضائیه ی آن سال ها) بود تجربه کرد.در آن سال در شب شعری با حضور "شهین حنانه" شعری از شهریار را دکلمه و مورد توجه حاضران قرار گرفت.سپس برای ادامه تحصیل در تهران به پیش برادر بزرگتر از خود رفت و در دبیرستان بهادری (واقع در تهران نو - جاده دماوند) به تحصیل مشغول شد.

در سال 1353 وارد دانشکده ادبیات دانشسرای عالی( دانشگاه تربیت معلم فعلی) تهران شد و از محضر اساتید برجسته ای چون عبدالحسین زرین کوب دکتر ضیا ءالدین سجادی دکتر حسن هنرمندی خانم دکتر ژاله آموزگار دکتر محمد استعلامی دکتر جعفر شعار و.... بهره مند شد واشعار و مقالاتش در روزنامه ها وهفته نامه ها به چاپ رسید.در حین تحصیل در دانشگاه به موسیقی هم علاقه مند شد ومدتی به آموختن تار مشغول گشت. و پس از یاد گیری "پیش درآمد ماهور" به مرور به نسیان سپرده شد.هم چنین در آن سالها در اجتماعات فرهنگی و ادبی از جمله شب شعرهای موسسه گوته به خصوص "ده شب" علیرغم جو رعب و وحشت شرکت کرد و یکی از اشعارش ( من نگقتم با برگ) به تشویق منوچهر آتشی در نشریه ای که خود ایشان سر دبیر صفحه ادبی آن را به عهده داشتند چاپ گردید.

از سال 1356 همانند اکثر مردم ایران در تظاهرات شرکت کرده و نوشته ها و سروده هائی مربوط به آن دوران نیز در آثار ایشان منعکس است.سال 1357 سال پیروزی انقلاب اسلامی و سال فارغ التحصیل شدن ایشان از دانشگاه بود.خدمت انجام وظیفه ایشان در طرح افسر سپاهی پس از مدت کوتاهی لغو و بلافاصله به عنوان دبیر آموزش و پرورش در سال 1358 به آذربایجان غربی (شهرستان خوی) اعزام شدند و ضمن تدریس در دبیرستانهای آن شهر مدتی با صفحه "نظرها و اندیشه ها" ی روزنامه اطلاعات همکاری داشتند و مقالاتشان در آن صفحه به چاپ می رسید.

انتقال ایشان از خوی به تبریز منوط به پذیرش مسئولیت آموزش متوسطه ناحیه 1 تبریز شد و ایشان در کنار تدریس و برنامه ریزی ارتباط مجدد ومستمر با استاد سید محمد حسین شهریار را سرلوحه ی کارهای فرهنگی خویش قرار دادند.شرایط خاص جامعه  و بخصوص جنگ تحمیلی ایشان را علاقه مند به خدمت رسانی به فرزندان عزیز شاهد کرد و حدود چهار سال عضو هیئت برنامه ریزی استان و مسئول مجتمع آموزشی شاهد شد.در سال 1371 ضمن تدریس در دانشگاه آزاد اسلامی به ریاست دبیرستان آیت الله طالقانی انتخاب شد و ضمن فعالیتهای ادبی و فرهنگی از سال 1376 رئیس انجمن ادبی تبریز شد ودر مدت چهار سال با همکاری اداره کل ارشاد اسلامی برنامه بزرگداشت هائی برای استاد عزیز دولت آبادی استاد یحیی شیدا استاد علی نظمی تدارک دید و فوق لیسانس خود را در رشته مدیریت آموزشی با دفاع از پایان نامه ای که عنوانش " اصول مدیریت در آثار ادب فارسی" بود اخذ کرد.او همچنین در این سال به عضویت هیئت مولفان کتابهای درسی ایران در آمد.

از علیمحمدی تا کنون نزدیک به 20 جلد کتاب  و 150 مقاله در حوزه ادبیات ترکی و فارسی به چاپ رسیده و یا در زیر چاپ است و فعلا در دانشگاه هنر اسلامی تبریز و حوزه هنری استان به تدریس اشتغال داشته و کماکان به تحقیق و تفحص ادامه می دهد.ایشان متاهل و دارای سه فرزند به نامهای احسان , رزا و محمد هستند.

این وبلاگ به قسمتی از نوشته ها ومقالات و کتابهای ایشان می پردازد که امید است مورد پسند دوستدارانش باشد.

کتابهای چاپ شده ایشان به ترتیب تاریخی عبارتند از :

1- بررسی برخی از اشعار حافظ از دیدگاه شهریار                 1368

2-روش مطالع وتحقیق                                                  1369

3-در مکتب استاد                                                        1369

4-از داستانهای عامیانه چه می آموزیم                              1370

5-فرهنگ اصطلاحات در شعر شهریار                                1371

6-فصل نامه دبیرستان آیت الله طالقانی                             1371

7-کتاب درسی ادبیات 3                                                1377

8-اصول مدیریت در آثار ادب فارسی                                   1378

9- دریچه احساس(شعر)                                               1378

10-حافظ به روایت شهریار                                                1381

11-دیوان حافظ قدسی                                                 1381

12-گامی در تصحیح آثار ترکی شهریار                                1382

13-کارنامه                                                                1382

14-ثعلبیه(تولکی ناغیلی)                                               1383

15-میرزا شفیع واضع تبریزی                                           1384

16-فرهنگ اعلام پروین اعتصامی                                     1385

17-شط شکوه                                                           1386                                             

+ نوشته شده توسط خدایی در سی و یکم اردیبهشت 1389 و ساعت |